قلقلک

کد خبر: ۴۹۳۹۴۴

مادر گفت: آفرین بچه‌های​گل من،حالا بگید چه کار کردید؟

مریم گفت: مادر من ظرف‌ها را شستم.

محمد گفت: من همه ظرف‌ها را خشک کردم.

مژگان گفت: من هم ظرف‌های خشک را در جا ظرفی چیدم.

محمود گفت: من هم تمام ظرف‌های شکسته شده را در سطل آشغال ریختم.

دعوا

شهرام با لباس‌های پاره و دست و روی خاکی به خانه برگشت، مادرش پرسید: باز با بچه‌ها دعوا کردی؟

شهرام: بله با نادر.

مادر: مگر من به تو نگفتم هر وقت می‌خواهی دعوا کنی تا 20 بشمر و اگر باز هم عصبانی بودی دعوا کن؟

شهرام: چرا من هم داشتم تا20 می‌شمردم که پرویز به من حمله کرد.

مادر: چطور؟

آخه مادرش به او گفته بود که تا ده بشمره.

زنگ انشا

معلم از دانش‌آموزان خواست که یک انشا در باره مسابقه فوتبال بنویسند. همه مشغول نوشتن شدند جز یک نفر، معلم از او پرسید: تو چرا نمی‌نویسی؟

دانش‌آموز جواب داد: نوشته‌ام!

معلم دفتر او را گرفت و نگاه کرد. نوشته بود: به علت بارندگی فوتبال برگزار نخواهد شد.

مادر و بچه‌ها

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها