لذت نوشیدن یک فنجان قهوه

کد خبر: ۴۹۳۹۳۸

کمی که جلوتر رفتم، بوی قهوه از مغازه خانم پولین به مشامم خورد؛ این رایحه لذت‌بخش بود و وسوسه‌کننده؛ همین دلیل کافی بود تا تصمیم بگیرم بدون برنامه قبلی وارد مغازه شوم و یک فنجان قهوه بنوشم. خانم پولین انتهای مغازه ایستاده بود؛ نگاهش کردم؛ کیک‌ها را داخل ویترین می‌چید. وقتی مرا دید، با تعجب برگشت و ساعت مغازه‌اش را نگاه کرد و گفت: «سلام، اتفاقی افتاده؟ ساعت 4 بعدازظهر، اینجا؟»

کلاهم را برداشتم و پشت یکی از میزها نشستم. لبخندی زدم و گفتم: «هیچ اتفاقی نیفتاده، فقط دلم می‌خواست امروز عصر خونه نمونم. لطفاً قهوه و کیک شکلاتی؛ مثل همیشه.»

خانم پولین سری تکان داد؛ دوباره خم شد و انگار هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشده به کارش ادامه داد. از پنجره مغازه به خیابان نگاه ‌کردم؛ از سکوت آن وقت روز لذت می‌بردم. کم‌کم ابرهای سیاه بیشتر و بیشتر می‌شد و من هم خوشحال‌تر؛ اگر باران می‌بارید، ‌لذتم تکمیل می‌شد و می‌توانستم آن روز را به عنوان یکی از زیباترین و خاطره‌انگیزترین روزهای عمر در ذهنم ثبت کنم.

خانم پولین فنجان قهوه و پیش‌دستی کیک را روی میز گذاشت و رفت. کمی از قهوه نوشیدم، تلخ بود ولی دوست‌داشتنی؛ حس کردم خاطرات من هم مثل همین قهوه شده‌؛ همگی تلخ‌ است ولی لذت‌بخش. با این‌که فکر کردن به اتفاقات گذشته​ مرا ناراحت می‌کرد و حال خوبم را تغییر می‌داد، باز هم هر از گاهی تصمیم می‌گرفتم بنشینم و به آنها فکر کنم؛ نمی‌دانم شاید این هم یک نوع بیماری روحی بود که دوست داشتم خودم را آزار دهم، چون فکر کردن به خاطرات تلخ نباید دوست‌داشتنی باشد، ولی من باز هم این کار را تکرار می‌کردم و با خودم می‌گفتم: ایرادی ندارد، سبک می‌شوم!

یک تکه کیک شکلاتی داخل دهانم گذاشتم و بعد یک جرعه قهوه نوشیدم؛ این طوری بهتر بود! شاید من هم باید خاطرات تلخ گذشته را با اتفاقی شیرین مزه‌مزه می‌کردم تا هم به قول خودم سبک شوم و هم تلخی آن اذیتم نکند. تازه همیشه بعد از خوردن قهوه زیاد، سردرد هم سراغم می‌آمد ولی باز هم لذت نوشیدن قهوه باعث می‌شد سردردها را فراموش کنم. با خودم فکر کردم باید مشکلاتم را هم مثل یک فنجان قهوه ببینم؛ تلخی همه اتفاقات گذشته باید با شیرینی آن عصر زیبای پاییزی درمی‌آمیخت تا من حالم بهتر شود و قهوه‌ام را راحت‌تر و با لذتی بیشتر بنوشم.

گاهی هم بد نبود فقط یک تکه کیک شکلاتی برای خودم بگیرم؛ این طوری می‌شد همه خوشی‌ها را مزه‌مزه کرد و از طعم خوب و شیرین آن لذت برد. در این فکرها غرق شده بودم که صدای ضربه دانه‌های باران که به شیشه می‌خورد مرا به خودم آورد. بلند شدم؛ حسابم را پرداختم و پا به خیابان گذاشتم. زیر باران نم‌نم آن غروب قدم زدم و آن روز تبدیل به یکی از بهترین تجربه‌هایم شد. نه به خاطر قهوه و کیک شکلاتی و نه به دلیل باران دم غروب؛ آن روز من یاد گرفتم تلخی‌ خاطره‌ها را با شیرینی خوبی‌ها و زیبایی‌های لحظه‌های زندگی درهم بیامیزم و با خودم بگویم زندگی را باید مانند نوشیدن یک فنجان قهوه دانست؛ البته با کیک شکلاتی.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها