بچه بداخلاق

کد خبر: ۴۹۲۱۹۷

روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبه‌رو بکوبد. در روزها و هفته‌های بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخ‌هایی که به دیوار کوفته بود رفته‌رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسان‌تر آن است که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آن که میخ‌ها را در دیوار سخت بکوبد. بالاخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد.

پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازای هر روزی که عصبانی نمی​شود، یکی از میخ‌هایی را که قبلا به دیوار کوبیده بود​ از دیوار بیرون بکشد. روزها گذشت تا بالاخره یک روز پسر جوان به پدرش رو کرد و گفت همه میخ‌ها را از دیوار درآورده است.

پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخ‌ها روی آن کوبیده شده و بود، برد. پدر رو به پسر کرد و گفت: «دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخ‌هایی که در دیوار به وجود آورده‌ای نگاه کن! این دیوار دیگر هیچ وقت دیوار قبلی نخواهد بود.

پسرم وقتی تو در ​عصبانیت چیزی​​می‌گویی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می‌کوبی. تو می‌توانی چاقویی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبه‌رو می‌گویی معذرت می‌خواهم، اما زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبه‌رو خواهد ماند. یک زخم فیزیکی به همان بدی یک زخم شفاهی است.

دوست‌ها واقعا جواهر‌های کمیابی هستند، آنها می‌توانند تو را بخندانند و تو را برای ​دستیابی به موفقیت تشویق کنند. آنها گوش جان به تو می‌سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی تو بگشایند.»

لطفاً اگر من در گذشته در دیوار شما حفره‌ای ایجاد کرده‌ام مرا ببخشید. «پشت سر من قدم بر ندار، چون ممکن است راه‌روی خوبی نباشم، جلوتر از من نیز قدم برندار، ممکن است من پیرو خوبی نباشم، همراه من قدم بردار و دوست خوبی برای من باش.»

زهرا حاجیانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها