پُستخانه

کد خبر: ۴۹۲۱۹۶

[اگه به من بود، همین یه قانون رو می‌ذاشتم:] 1-هر چی می‌خواد دل تنگت بگو آمممما: حاصل فکر و تلاش و قلم خودت رو بفرست [ولی خب، مسئولان یه‌چی دیگه می‌گن] 2-نام واقعی یا مستعار، یکیش چاپ می‌شه. اسامی خارجی و به قول همون مسئولان: مورددار و نامفهوم، می‌شن «بدون نام». 3-رونویسی از نوشته‌های دیگران، فرستادن مطالب منتشر شده در وب، حتی وبلاگ خودت، ممنوعه! 4-کوتاه بنویس تا واسه کمبود جا، علامتِ [...] نیاد تو متنت. 5-پارتی‌مارتی‌بازی نه‌رییییم‌هاااا، مگه واس نوشته‌های طنز و بانمک. 6-پارتی نداری؟ آاااخی گووووگگولی‌مگول! پَ یه‌چی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرش نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! 7-تا اطلاع از رسیدن نامه‌ت، یکی دو ماه (نااااقاااابل!) و ایمیلت، دو سه هفته (چیزی نیس که!) صبر کن. بچّه‌م رو گاااازه و چم‌دونم نامه‌م نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!

حدیث مطالبی: چه فایده که پرنده باشی اما پر پرواز نداشته باشی. چه فایده که کوه باشی اما هیچ‌کس فتحت نکنه. چه فایده که نردبوم باشی ولی دیوار اعتمادی واسه تکیه نباشه. چه فایده که سنگ باشی و سر بشکنی، جمله باشی و دل بشکنی؟

پ می‌شه گفت از یه نگاه آدما دو نوعند: یا چرندَه‌ن به شکل پرنده، یا پرنده‌ن با تمایلات چرنده؟! هوم؟

علی اصغر رضایی از بهشهر: چه روایت زیبا و پرمعنایی [است]: «هر چه برای خود می‌پسندی برای دیگران نیز بپسند» و بالعکس. هیچ فکر کردی اگه مثلا توی جمع دوستا و رفقا بخواهیم واسه بازارگرمی و خنداندن رفقا سربه‌سر یکی از دوستان متشخص و مؤدب بذاریم... حس کردی به سوژه و مخاطب ما در اون لحظه چه می‌گذره؟ حرفی که از دهن بیرون میاد مثل پرنده‌ایه که از قفس می‌پره و دیگه برنمی‌گرده[...].

پ می‌شه گفت از یه نگاه آدما دو نوعند: یا زبانند در قفس، یا زخم زبانند در هر نفس! هوووممم؟ شایدم... آااخ!

سهیلا: [...]دیگه این قلب خوش‌باور، شده بیزار از این دنیا. چه دورانی را پشت سر گذاشتم. طاقتم کم شده. دیگه مهم نیست که چه برخوردهایی با من شده و چه خنجرهایی از پشت سر بهم زدند. می‌خوام فراموش کنم اما فراموشی آن‌همه تلخی برام سخته. فراموش نمی‌کنم، جاش [رو] با خاطرات خوب عوض می‌کنم.

پ می‌شه گفت... آااای‌یای‌یاااای... چشم... دیگه تکرار نمی‌شه! باشه... باشه...!

بدون نام: هر کجا باشی و هر که باشی، دوستم باشی و نباشی، من رفیق توام. به رسم رفاقت از خوبیها برایت گفتم و راه سبقت گرفتن از دیگران و حتی خودم را به تو یاد دادم[...] اگر می‌خواستم تو را از بدیها دور کنم به خاطر این بود که رفیقت بودم؛ منّتی هم نمی‌گذارم. حال، من که شاید دیگر هیچ‌وقت با تو نباشم، رفیق توام و آن‌که تا ابد بی‌هیچ منّتی با توست، رفیق تو نیست؟

پ... می‌ش... (هه‌هه‌هه! حواسش نبوووود یواشکی گفتم)!

الهه شرقی: می گن یکی که خیلی بدپیله و وراجه (چرا تهمت می‌زنی؟ کی گفته منم؟!) و دست به قلم ادبیش هم در حد لالیگاست، البته از آخر به اول، واسه یکی (که اصلا هم اسمش پاسخگو نیست) و اساساً اصاب و مصاب نه‌ره تصمیم می‌گیره ایمیل بفرسته و شروع می‌کنه به مغز مبارک فشار آوردن که متأسفانه در این حین به علت عوامل ناشناخته مغزش رگ‌به‌رگ می شه و در حال حاضر زیر سرم تقویتی بستریه! (نه این‌که فکر کنین بلد نیس‌ها... نه... دکترا گفتن واسه‌ش ضرر داره)!

سارا کاویانی از ملایر: روزی از این روزهای خاکستری، می‌خواهم مثل بچه‌ها مدادرنگیهایم را بیاورم و تو را نقاشی کنم. اما هر چه فکر می‌کنم نمی‌دانم تو را چه رنگی بکشم. به رنگ سیاه؟ مثل این روزها که نیستی و روزگار من سیاه است؟ شاید تو را قهوه‌ای بکشم؛ رنگ چشمانی که گفتی برایت قشنگترین رنگها در دنیاست[...]. اگر توانستم نقاشی‌ام را تمام کنم کاش بودی و می‌گفتی می‌توانم آن را نشان چه کسی بدهم تا ببیند و به من آفرین بگوید و من ذوق کنم؟ هان؟ بگو...

آخ که اگه نوشته بودی «اما الان مطمئنم حتی یادت هم نمی‌آید چشمانم چه رنگی بود»... چیییی میییی‌شد! یخده بیشتر حک و اصلاحش می‌کردی خیلی بهتر می‌شد.

روژین: تو می‌روی و نگاه من به دنبال گامهایت قدم برمی‌دارند. تو می‌روی و من دلم را به اجبار به بدرقه‌ات می‌فرستم. تو رفته‌ای، سالهاست... اما من هنوز روی آن نیمکت چوبی نشسته‌ام و دست را بر گردن خاطره‌هایمان انداخته‌ام و سرم را بر شانة ستاره‌هایی می‌گذارم که تو را در آسمان نقاشی کرده‌اند...

تفو! تفو بر تو ای چرخ گردون! یه نیمکتم نداریم دست بر گردن خاطره‌هامون بندازیم سر بر شانه‌های ستاره‌ها! پاشو...! پااااشوووو... برو رو یه نیمکت دیگه باباجون...! انگار نه انگار که دورتادور خانواده نشسته‌هاااا...! دهع!

دختر پاییزی: هوا کم‌کم داره تاریک می‌شه و لحظه به لحظه دردی که تو قلبم حس می‌کنم بیشتر می‌شه. درست یه روزی مث امروز بود که همه چی رو تموم کردی و بهم گفتی که یک عمر در اشتباه بودم. دیگه هیچی نمی‌تونه به این حال خرابم کمک کنه. آخه یه جورایی هر روز مث هر روزه، هر روز!

نه دیگه... باس بریم زنبیل بذاریم...! الانه که نیمکت نایاب شه یهو همه دست بر گردن خاطره‌ها، سر بر شانة ستاره‌های فلکزدة آسمون...! می‌بینی؟ به آسمونم نظر سوء دارن!

بابا لنگ‌دراز: در زندگی به این نتیجه رسیده‌ام که باید آهسته و پیوسته رفت اما با قدمهای بزرگ.

فک کن! یه همچی چی‌ای رو به آدمای پاکوتاه بگی! آی حرص می‌خورن... آی حرص می‌خورن...!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها