باران نور

کد خبر: ۴۹۲۱۷۴

به دلم می​آید که نیم‌ساعت دیگر، صدای شیرین اذان در کوچه‌ها می‌وزد. آرامش دیریابی در دلم جوانه می‌زند. نفس عمیق می‌کشم، انگار تمام اکسیژن هوا را بلعیده‌ام، لب‌هایم که حالا مفاتیح الجنانی مجسم‌اند یانور یا‌قدوس می‌خوانند.

انگار کسی مرا از آن سوی افق‌ می‌خواند، نگاهم تا بلندترین مناره مسجد بال می​زند، آرام مکث می‌کند و در آبی آسمان گم می‌شود.

دلتنگی امانم را بریده است، انگار عزیزی در سفر دارم، «آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد» را زیر لب زمزمه می‌کنم، شوری شفاف در مویرگ‌هایم می‌دود. دوباره یانور یا قدوس لبانم را شیرین می‌کند: «لحظه وصل چون شود نزدیک/ آتش عشق تیز​ترگردد» ثانیه‌ها سال‌‌اند و من مشتاق‌تر از همیشه باز هم به گلدسته چشم می‌دوزم، حالا صدای قلبم را می‌شنوم و ناخودآگاه با خودم زمزمه می‌کنم «از پریدن‌های رنگ و از تپیدن‌های دل/ عاشق بیچاره هر جا هست رسوا می‌شود.»

حال غروب آرام‌آرام از سرشاخه‌ها پایین می‌آید، می‌نشیند وسط سفره افطاری ما. کنار کاسه آش نذری​ای​ که همسایه طبقه پایین ما فرستاد. زل می‌زند به ظرف شله‌زردی که حالا مزین است به نام «علی» با دارچینی که از انگشتان مادرم باریده است.

حالا با تمام دلم به استقبال اذانی می‌روم که همراه اکسیژن در تک‌تک سلول‌هایم می‌دود و مرا می‌‌برد آن بالا، به گونه‌ای که می‌توانم دو رکعت بالاتر از خودم به تماشای سفره افطاری و خودم که حالا در گوشه چپ آن چهارزانو زده‌ام، بایستم. صدای اذان مرا می‌برد بر تک‌تک خانه‌های شهر، کوچه‌ها خلوت شده‌اند، باران خدا می‌بارد و کسی که خیس نشود، کس نیست.

پدرم از اداره،‌ خواهرم از کلاس خیاطی، من از دانشگاه با سر آمده‌ایم ​تا با هم، تا با دلی مشتاق کنار این سفره که مزین به یا نور و یا قدوس است بنشینیم.

پدرم بسم‌الله می‌گوید و زلالی اذان را با لیوانی آب سر می‌کشد ، ما لبخند می‌زنیم، حالا در دل همه ما قند آب می شود که افطار​ ما را از گوشه و کنار شهر در این ساعت دور هم جمع کرده است تا نور بنوشیم و جوانه بزنیم و جوان بمانیم.

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها