در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
***
سرگرد شهاب وقتی وارد ساختمان شد، برای لحظاتی دور و برش را برانداز کرد. کارگران مشغول کار بودند و کسی به او توجهی نداشت. جلوی کارگر افغانی را گرفت و از او درباره صاحبکارش پرسید. جوانک با دست به ورودی پارکینگ اشاره کرد و مردی میانسال را نشان داد. موهای جلوی سر مرد ریخته بود، اما ظاهر مقبولی داشت، مخصوصا کت و شلوار طوسی رنگی که به تن داشت، خیلی به او میآمد و برازندهاش بود. شهاب در همان چند قدمی که به طرف صاحب ملک رفت، فکرهایش را کرد و به این نتیجه رسید که بعید است چنین فردی عامل زورگیری و قتل باشد. او ساختمانی را دو کوچه آن طرفتر تازه تمام کرده بود و حالا هم مجتمع دیگری را در دست احداث داشت. پس منطقی نیست با چنین داراییهایی به خاطر مقدار کمی پول خطر کند و کسی را به قتل برساند. ضمن اینکه شاکی جدید گفته بود همدست زن ناشناس، پسری 30 ساله و تنومند بود که هیچ شباهتی به این مرد نداشت. سرگرد محترمانه خودش را معرفی کرد و مرد که اخلاق کاسبکارانهای داشت، با خوشرویی پذیرای او شد. کارآگاه خیلی خلاصه و مفید، ماجرای قتل و زورگیری را تعریف کرد و صاحب ملک که انگار تازه متوجه شده که در چه مخمصهای گرفتار شده است، برای لحظاتی سکوت کرد، بعد دست در جیب فرو برد و گوشی موبایلش را درآورد تا شمارهای را بگیرد، اما سرگرد مانع شد.
ـ به کی میخواهید تلفن بزنید؟
ـ کلید آن آپارتمانها دست بنگاه است، سپردهام تا برایشان مشتری پیدا کند. میخواهم زنگ بزنم ببینم با کلیدها چه کار کردهاند.
شهاب که احساس میکرد دارد به قاتل نزدیک میشود، از مصاحبش خواهش کرد این کار را انجام ندهد و به جای آن نشانی بنگاه را به او بدهد: «شما اصلا به روی خودتان نیاورید، یک حرکت اشتباه ممکن است قاتل را فراری دهد.» او جمله دیگری را هم که مزه تهدید داشت، چاشنی حرفهایش کرد: «آن وقت ممکن است برای شما هم مشکل پیش بیاید.» صاحب ملک اطاعت کرد و نشانی بنگاه را روی تکه کاغذ مچاله شدهای را که ته جیب عقب شلوارش فرو رفته و یک طرفش آدرس چشم پزشکی نوشته شده بود، یادداشت کرد و به سرگرد داد. ستوان ظهوری و گروه عملیات که تا این زمان از دور مراقب شهاب بودند، خیالشان راحت شد که از درگیری، تعقیب و گریز خبری نیست، البته فعلا.
شهاب و ظهوری به بنگاه که رسیدند با هم داخل رفتند. در طول راه نقشهشان را مرور کرده بودند و خیلی خوب میدانستند چه میخواهند و چه باید بکنند. بنگاهدار مردی مسن بود با عینک ته استکانی. به زور حرف میزد و از جایش تکان میخورد. او قطعا شاگردی هم داشت، اما فعلا در مغازه تنها بود. شهاب به او گفت، دنبال خرید آپارتمان است و خانهای چشمش را گرفته که البته باید داخلش را هم ببیند. او آدرس همان خانهای را داد که قتل و زورگیری در آنجا رخ داده بود. پیرمرد با عذرخواهی از دو مرد از آنها خواست چند دقیقهای منتظر بمانند تا شاگردش برسد: «برای دو کوچه بالاتر مشتری برده، فکر کنم کمکم پیدایش شود.»
ده دقیقهای طول کشید تا چشم دو همکار به جمال شاگرد بنگاهی روشن شد. ظاهرش با مشخصاتی که از متهم داشتند، همخوانی میکرد اما هنوز نمیشد قضاوت کرد.او به دستور پیرمرد دو مامور را که البته هویت واقعیشان را نمیدانست تا ساختمان موردنظر مشایعت کرد و در آنجا خواست آپارتمان طبقه اول را نشان بدهد؛ اما شهاب گفت: «من با طبقه اول مشکل دارم، طبقه سوم برایم بهتر است.»
شاگرد جواب داد: «همه واحدها مثل هم است این را که ببینید انگار همه را دیدهاید.»
ستوان دخالت کرد و گفت: «بالاخره باید خود خانه را ببینیم یا نه، میخواهیم کلی پول برایش بدهیم.»
حرف منطقی بود و شاگرد بنگاهی چارهای ندید جز اینکه مشتریان را به طبقه سوم ببرد. در این مدت تیم عملیات بیرون خانه اوضاع را زیر نظر داشت و آماده بود تا به محض مشاهده کوچکترین اتفاق مشکوکی دست به کار شود.
همینکه سه مرد به طبقه سوم رسیدند، شاگرد بنگاهی متوجه شد در واحد شکسته است. جا خورد و رنگش پرید. با احتیاط داخل رفت و اوضاع را از نظر گذراند. در نبود او کسی وارد آپارتمان شده بود، اما چرا؟ ترس با سرعتی جنونآمیز در درون جوان رشد میکرد و عرقی سرد بر پیشانیاش مینشاند. اگر موضوع لو رفته باشد چه؟ اصلا این دو نفر کی هستند؟ نکند از طرف یکی از طعمهها آمدهاند تا خفتش کنند؟ اگر پلیس باشند چه؟ زبان جوان بند آمده بود، نگاهی به ظهوری کرد و دید زیر کت او چیزی قلنبه شده است، احتمالا سلاح بود. کارش تمام شده بود اگر همین حالا نمیجنبید، معلوم نبود چه اتفاقی برایش میافتد.با لکنت به مشتریان گفت: «سری به اتاق خوابها بزنید.»
دو مامور مخالفتی نکردند و جوان با این خیال که آنها را فریب داده است، همین که از در دور شدند پا به فرار گذاشت. پلهها را چند تا یکی میکرد.
آنقدر مضطرب بود که انگار پردهای جلوی چشمانش کشیدهاند، خوب نمیدید ولی با هر جان کندنی بود، خودش را به حیاط رساند و در ورودی را باز کرد و به کوچه دوید اما هنوز چند قدمی دور نشده بود که دو سلاح را دید که به طرفش نشانه گرفته شده است، پیشبینی اینجا را نکرده بود، ایستاد و دستها را بالا برد.
حمید قبل از اینکه به اداره آگاهی منتقل شود، در همان ماشین بازجویی شد و همدستش را معرفی کرد. دختری به اسم نجمه معروف به نازی دختری فراری بود از اهالی جنوب. حمید او را اتفاقی در میدان آزادی دیده و طرح دوستی ریخته بود و مدتی با هم رابطه داشتند تا اینکه فکر اخاذی به سرشان زد. حمید نشانی خانه نازی را که البته خانه مشترکشان بود، داد و یک ساعت بعد دختر جوان هم بازداشت شد.
دو متهم در اداره آگاهی به همه چیز اعتراف کردند. 12 فقره زورگیری و یک قتل. حمید گفت: «نمیخواستم رامین را بکشم خودش باعث شد. با من درگیر شد، گلاویز شدیم و من سرش را به دیوار کوبیدم و بعد هم با چاقو به او ضربه زدم و پولهایش را برداشتیم. اصلا در نقشهمان قتل نبود، اما پیشآمد، ناخواسته بود.»
نازی هم همین حرفها را تکرار کرد. او بیشتر از حمید ترسیده بود و دو بار برایش آب قند آوردند تا سر حال بیاید. همه ترس او از این بود که اعدامش کنند؛ البته آن طور که اعترافات آنها و شواهد دیگر نشان میداد، حمید به تنهایی قتل را انجام داده بود و نازی باید خیالش از بابت قصاص راحت میبود.
این پرونده هم بالاخره به هر سختی که بود به پایان رسید؛ اما شهاب هنوز گزارش کارش را ننوشته بود که خبر دادند اتفاق تازهای افتاده است و او باید هر چه زودتر برای حرکت آماده شود.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: