در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
البته دیدن غار دربند (منظورم دربند تهران نیست) نیز خالی از لطف نیست. هرچند من سالهاست که به این غار نرفتهام و نمیدانم که الان چه وضیعتی دارد. یکی از تفریحات نوجوانیام همراه دوستانم این بود که به داخل غار دربند میرفتیم. مردم سنگسر مانند ایلهای بختیاری ییلاق و قشلاق داشتند و کار اصلیشان دامداری و کشاورزی بود. من هم این سفرهای ییلاق و قشلاق را به یاد دارم. شاید برایتان جالب باشد اگر بدانید که من در راه یکی از همین ییلاقها به سمت سنگسر در کوهستان به دنیا آمدم، در جایی غیر از بیمارستان، درست در دل طبیعت.
تولدم در کوهستان همیشه من را به یاد این شعر لایق شیرعلی، شاعر فارسیگوی تاجیک، میاندازد که: ما کوهزاده اما دلهای نرم داریم.
شاید به همین دلیل است که کوه برای من جذابیت خاصی دارد. البته هیچ وقت جرات نکردهام مانند بعضی از افراد به کوههای بلند صعود کنم. شاید هم یکی دیگر از دلایلش محصور شدن سنگسر در کوه و کودکی من در کوه باشد. سنگسر به دلیل امنیت حاصل از وجود کوهها منطقه منتخب سکاها برای زندگی بوده است به همین جهت، قدمت زیادی هم دارد. یکی دیگر از ویژگیهای این منطقه گویش خاص آن است. اینجا گویشهای هر 10 کیلومتر تا به اندازهای با هم متفاوت است که مردم زبان یکدیگر را به درستی متوجه نمیشوند. ویژگی خاص آن صرف شدن فعل و فاعل و مفعول است. یعنی مانند زبانهای آلمانی متوجه میشوی که فاعل فعل به کار رفته مرد است یا زن. البته در زبان پهلوی هم اینگونه بوده است. یادم است در دوران دانشآموزیام در سمنان، وقتی معلممان لغات جدید کلیله و دمنه را برایمان میخواند، ما بچههای سنگسر به راحتی آنها را میفهمیدیم. یعنی درست همان کلماتی بودند که ما هم به کار میبردیم و نیازی به معنی نداشتیم. کتابهای پژوهشی در زمینه گویشهای این منطقه بسیار زیاد است.
از کودکیهایم در سنگسر که بگذریم، باید به اقامتم در سمنان اشاره کنم. سنگسر جای کوچکی بود به همین دلیل ما برای تحصیل به سمنان رفتیم. یکی از بهترین خاطرات من معلم زبانم آقای کفامنش بود. ایشان در کلاس زبان، یک گرام همراه خودش میآورد و کارهای بسیار خوب موسیقی کلاسیک مثل شور امیرف، سمفونی بتهوون را در آن زمان که محدودیتهای خاص خودش را داشت، برایمان پخش میکرد. این برای من جالب بود که کسی در سمنان این چنین از موسیقی آگاه است. من در خانهای بزرگ شدم که در آن همیشه رنگ و بوم وجود داشت و در کل فضای هنری غالب بود، ولی من مایل بودم که تحصیلات آکادمیک را در زمینه موسیقی ادامه بدهم. زیرا آن زمان در سمنان، استادی که به طور آکادمیک موسیقی کار کند، نبود. به همین دلیل بود که پس از دیپلم با هدف تحصیل در هنرستان موسیقی یا دانشکده موسیقی به تهران آمدم. در دوران دانشجوییام، همزمان با تحصیل، مربی نقاشی و موسیقی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بودم. در آن دوران که فراغتی هم داشتم، برای تدریس به کودکان به شهرهای مختلفی رفتم، خصوصا مناطق جنوبی کشور مثل بندرعباس و اهواز و خرمشهر و... و البته مناطق شمالی و روستاهای اطراف خودمان. تنها خلوتی که پارسال داشتم، اقامت یک سالهام در دهی به نام رودک (سمت اوشن فشم) بود. دهی بسیار قدیمی که حتی اهالیاش میگویند، قدمت امامزادهاش به زمان سلجوقیان باز میگردد. در این یک سال منزلی بالای کوه گرفتم و در میان روستاییان و اهالی بسیار مهربان آنجا زندگی کردم. رودک شرایط خاص خودش را دارد. این یک سال در آن طبیعت بسیار زیبا، چه تابستان و چه زمستان، از نظر کاری برایم بسیار پربار بود. این تجربه بسیار برایم با ارزش بود. بسیاری از دوستانم میگفتند: ما هم آرزوی زندگی در چنین مناطقی را داریم ولی جراتش را نداریم. در هر صورت من چون وابستگی کار روزانه به تهران نداشتم توانستم این فرصت را برای خودم مهیا کنم. الان دیگر در آن روستا و بالای کوه نیستم، ولی در همان اطراف اقامت کردهام.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: