در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یک روز خورشید خوابید زود، و بادی که از خشم آشفته بود، [وزیدن گرفت در] میان هیاهوی و فریاد شهر، [...]دلم بیتپش، سرد و خاموش شد، به یک لحظه دنیای من پوچ شد. سحر شد، سپیده برآورد روی. گل گرم خورشید به روزم شکفت. من اینک همان رود پر جوششم. همانند یک سرو، بیخواهشم. میان هیاهوی و فریاد شهر، به دنبال یک جرعه تنهاییام، به دنبال پیوندی دریاییام؛ به دنبال یک شهر رؤیاییام.
عاطفه شکرگزار: این روزها بغضم سنگین است. آنقدر سنگین که هر چه میشکنم سبک نمیشود! تو که باور نمیکنی... خندههایم را میبینی، بغضهایم را کور میشوی! تنهایی همین است. عمیق که میشود، دیوانهات میکند. میخندی... میخندی... میخندی...
ئووووه! داغوووونِ دااااغوووونییاااا!
رفیق: مدتها بود در آرزوی خریدن کتابی بودم و برای رسیدن به آن حاضر بودم دست به هر کاری بزنم. وقتی که به آن رسیدم، بجز روزهای اول، دیگر نه من به سراغ او رفتم و نه او به سراغ من آمد! وقتی آن را خیلی ساده از دست دادم، آن موقع بود که تازه قدرش را فهمیدم.
یُمنا: یه چی بگم؟ نمیخوام بگم شعرشناسم یا شعرام خیلی ماهرانهس! اما... چرا هر شعری رو چاپ میکنی؟!
دو چی بگو! اما یادت باشه هر کی یه سلیقهای داره. بعد یه قانونم داریم که میگه سرعت سقوط هر جسم در خلأ مساویست با چند نقطه، جای نقطهچین را با جواب مناسب پر کنید! پس نتیجه میگیریم آنگاه بنابراین بیا بذاریم هر کی هر چی میخواد دل تنگش بگه دیگه! یهوخ دیدی دلش وا شد هوا یورش برد خلأ رو پر کرد کسی تنگی نفس نگرفت!
ف. صدر: [...]چشمهایت را ببند. آرام باش. خودت رو کنترل کن. به من گوش کن، به حرفهام، به حرفهایی که همیشه میگی بهت آرامش میده. چشمهایت را ببند، ببند و برو یک جای دور، یک جایی که هیچکس نباشه[...]
پع! همه میگن هر کار میخوای بکنی خووووب چشاتُ وا کن سرت کلاه نره... چیچی میگوی تو؟ هوم؟!
آزاد: تنهاترین غزل را برای تو سرودهام/ من: غمگینترین لیلیِ دنیای عاشقی/ چندیست بیمار و زار و ناتوان شدهام/ آری، سیب سرخ جان مرا تو گاز زدی/ در قافترین قلّة دنیا چشم انتظارتم/ تا تو مرا از طورترین سینا آزاد کنی/ از معبر خیال تو رد میشوم ولی/ تو نیستی و خالیست صندلی خاکستری.
ستون یک لحظه ترنم، معیارهای خاص خودش رو داره. مسئولش یه همچی حرفی زد و نامهت رو داد به من که اینجا چاپ کنم عوضش.
فرشته الف، 20 ساله از میاندوآب: [...]نمیدانم چرا با اینکه میدانم همه چیز تمام شده ولی باز هم در انتظار آمدنش هستم. بعضی وقتها دلم میخواهد دیگر نخواهمش. دلم همیشه با عقلم در جدال بوده است. عقلم با تمام قدرتش بر سر دلم فریاد میزند که او اگر تو را میخواست برگشتنش به ماه نمیرسید و خیلی وقت پیش برگشته بود. دلم با نهایت سادگی سرش را پائین میاندازد و زیر لب میگوید او به من گفت فاصلهها هرگز باعث فراموش کردن بهترینهایمان نمیشود؛ مهم قلبمان است که از پشت فاصلهها برای بهترینهایمان میتپد و من میدانم که او روزی برخواهد گشت. دلم همیشه زودباور بوده و هست. دلم همیشه ساده بوده و هست[...].
منم یه دل داشتم ولی راهراه بود از نوع آفریقائیش! من که بردم انداختمش همون آفریقا! الانم دارم زندگی میکنم!
یه حوا: [...]شمارة دفعه پیشت که حالا تاریخش رو درست نمیدونم عالی بود؛ متن بچهها که تو صفحة اصلی بود منظورمههاااا. کلاً یه انتقاد سازنده هم واسهت دارم: چرا دیگه مث چند وقت پیشا به بچهها راهنمائیهای کلیدی نمیدی؟ نمیدونم یه جورایی تغییر کردی. بیشتر فقط متن شوخی ساده میذاری تو متنهات[...].
دِ نه دِ! پشت هر متن شوخی سادهای به قول خودت که میبینی، یه عاااالم کلید طلایی پنهانه. بعضی گنجها رو باس رفت، پیدا کرد، بیل زد، خاکبرداری کرد... تا رسید بهش! (عین همین شوخی سادهای که اگه تیز باشی و دقت کنی، کلید طلایی هم توش میبینی!)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: