
بیا و این یک بار از تعویق بگذر. خاطرات خوب، لحظههای شیرین، گذشتههای زیبا، حرفهای دلنشین دیروز تو یا حتی احساس امروز من، یا اینکه «صبر کنید زمان بگذرد، درست میشود»... هیچکدامشان دال بر روشن بودن آینده نیست.
چسب زخم
مردم رفیق داااارن، مام...
رفت تو اینباکس گوشیش، خیلی وقت بود دلش هواشُ کرده بود. بالاخره یک اس.ام.اس خوب پیدا کرد. هنوز سندش نکرده بود که یک پیام از طرف همون دوست دریافت کرد! خیلی خوشحال شد. سریع پیامش رو عوض کرد و در ادامه نوشت: راسته که میگن دل به دل راه داره!
تا اومد دکمة ارسال رو بزنه یک اس.ام.اس دیگه واسهش اومد. دوستش نوشته بود: ببخشید اشتباه فرستادم!
زهرا فرخی، 31 ساله از همدان
ئوهوهو! ببین سر و کلة کی پیدا شده از اینورا؟! خووووبییی؟ خوشیییی؟ میشناسی اصاً ما را که چرا آااایااااا؟! خُ میگفتی گوسفندی، شتری، فیلی، دایناسور از رده خارجی، چیزی جلو پات بکشیم (بِکُشیم نهههه... بِکِشیم...! ئَح! همهش دنبال ژانر وحشت و خشونتن!)
اتوبوس
1-جاده/ نظارهگر یک اتوبوس،/ که در هر توقف/ مسافرانی جا میگذارد/ با موهایی به رنگ برف/ و برای مسافرانی/ چراغ میدهد:/ پُر هیاهو/ با تنپوشی سپید...
2-هیزم/ بهانة خوبی بود/ برای شکستن/ ولی آتش/ هنوز برگش را نباخته:/ برگ برندهای/ به نام دل...
علیرضا ماهری
ایول! دومی باس میشد اول! ایول!
قدیم قدیما
[...]یادم میآید اولین باری که نوشتهام [در چاردیواری] چاپ شد، چندین نسخه روزنامه را گرفتم و به دوستان دادم اما آنچه مرا روزبهروز وادار به نوشتن میکرد ارتباطی بود که با پاسخگو داشتم. نظرات و انتقادها و پیشنهادهای پاسخگو دربارة مطالب ارسالی این حقیر و سایر عزیزان که همیشه همراه با طنز شیرین خاص خودش بود انگیزهام را صد چندان میکرد. خیلی چیزها یاد گرفتم. هر چند، در چند مورد با هم کلکل هم کردیم و گاهی انتقادهای تندی به هم داشتیم اما هیچگاه باعث بریدن من از چاردیواری و صفحة مخصوصش نشد. هنوزم هر وقت نوشتههای خودم را که بایگانی و به یادگار دارم مطالعه میکنم حس خوبی به من دست میدهد و این فقط حاکی از داشتن معلمی خوب و دوستدار پیشرفت دیگران است. اما تلخترین لحظهها برمیگردد به جدایی حسامی عزیز از این صفحة دوستداشتنی. قطع ارتباط ایشان همراه شد با قطع ارتباط این حقیر و شاید خیلی از دوستان همراه برای همیشه از این صفحه[...].
گاهی فکر میکردم ممکن است اسم من در ذهن و خاطرتان نمانده باشد اما در هفتة اول خرداد وقتی در پستخانه از چند نفر از دوستان یاد کرده بودید و نام این حقیر هم بود باور کن آنقدر خوشحال شدم که [...]باعث شد دوباره برای شما این چند خط را بنویسم و از شما تشکر کنم؛ تشکر کنم بابت آنهمه بده [و] بستان در زمینة ادبیات و شعر و دلنوشتهها و اینکه هنوز هستند انسانهایی در این روزگار که سرشار از معرفت و وفا هستند[...]. واقعاً میبینم دوستانی را که نوشتههایشان روزبهروز در اثر ارتباط با شما بهتر شده و همچنین عزیزانی که تشنة آن هستند تا حداقل یک خط به آنها جواب بدهی[...].
حسن جعفری باکلانی از اراک
«حقیر» چیه؟ خودت یه پا مردِ کَلانی حسن جانِ باکلانی! خ تو که الان با این تعاریف و تماجید! کُشتی ما رو رف که! (هان چه خبره؟ ژانر کشتوکشتار و خینوخینریزی مُد شدهههه؟! هیییممم؟!) تعداد صفحات دست من نیس عزیز مادر؛ وگرنه حداقل همون یه خط رو به همه جواب میدادم یه خط هم از نوشتههاشون کم نمیکردم. سواد و معرفتی چندان زیاد هم ندارم، دوس دارم هر کی یه استعدادی داره، بتونه بروز بده و پیشرفت کنه، همین.
تولدی دیگر
نبودی اطلسیها به حالم هایهای میمردند و اقاقیها از پنجره سرک میکشیدند. تو که رفتی شقایقها مردند. راستی مگر سهراب نگفت تا شقایق هست زندگی باید کرد؟
کجایی؟ پوپکی در نیزار خاطرهام نمانده و کویر صدای زنگ کاروان بیساربانت را سوت میکشد. خورشید بیرحمانه میتابد. گاهی حرفها مثل آوار روی سرم خراب میشوند. من اینجا منتظر توام اما نیستی! [...]
رضوان از کنگاور
همین دیگه! انگاری بس که منتظر موندی، شروع کردی به حرّافی! حیف نیییی؟ نمیگی خ اصاً به خاطر همینه که امّا نیس؟! یه سهنقطه توی قلاب گذاشتم بلکم به گوشاش رحم کنی اونم بیاد دستت رو بگیره ببره همه خلاص شن دیگه!! نه تو منتظر بمونی، نه اون نباشه، نه ما و بروبچ سرمون بِره!! برو که خیرشُ ببینی!
به یک غریق نجات نیازمندیم!
گاهی که به گذر زمان فکر میکنم گریهام میگیرد. ثانیهها بیرحمانه جلو میروند و جای پای ساعتها بیرمقی و خستگی و پیری را بر تنمان جا میگذارند. احساس میکنم عقب ماندهام از زندگی. احساس رکود و سکون میکنم در حالی که لحظات مانند اسبی گریزپا میگذرند.
گاهی در محل کارم به آدمها خیره میشوم [تا ببینم] چگونه غرق شدهاند در زندگی، در حالی که زندگی باید غرق شود در انسانها.
عاطفه سوری، 27 ساله از کرج
جدی یادته؟! اولین بار که نامهت به دستم رسید 21 ساله بودیهاااا... !هعیهعی! پیر شدیم رف ننهژوووون! بیا! شرِ راه این دندونای منم بِژا تو لیوان، خراب نشن ماااادر!
شوق شیشهای
دلم برایت تنگ میشود اما هنوز آنقدر زلال نشدهام که تمام لحظههایم انعکاس دوست داشتنت را لمس کند. نامت را که میشنوم، شیشة شوقم میشکند، تکه سنگهای دلم آب میشوند و لبریز میشوم از تو. میخواهم تمام دنیا را جا بگذارم و سبکتر از همیشه بدوم اما وزنههای خودخواهی و فریب، مرا به دیوار سنگی فراق میچسباند و باز با آوای نامت حس قشنگی میخزد لای تمام رگهای حیاتم. کاش ماندگار میشد این جذبة سراسر نور.
معصومه محمدی
فقطهمین؟!
چشمهایم چه پُر از اشک شد از وجهة کین/ اشکهایم چه لگدمال شد از دست زمین/ نام من همردة سلسلة مستان شد/ قلب من شد هدف تیر مدام نفرین/ مستِ یک خاطره از لحظة برخورد نگاه/ مست شیرینتر از آن بوسه ز کام شیرین/ غم شد آویزة چشمان خدا وقت وداع/ گشت دنیایم از آن پس به تمنا آذین/ دست ما چیره به گردون ستمکار نشد/ عاقبت چشم بدزدید ز چشم غمگین/ نازنین! عشق ز ژرفای دلم بال گرفت/ اینک از یاد برو، آه همین، وای همین.
مجتبی افشاری از ابهر
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
بهتاش فریبا در گفتوگو با «جامجم آنلاین»:
رئیس جمعیت هلالاحمر در گفتوگو با «جامجم» تشریح کرد