«هیچکس دلش نمیخواهد زندانی باشد و میفهمد زندگی پشت میلههای زندان تنها عذاب و بیچارگی است و من این را خیلی خوب میدانستم. مادری داشتم که مدام بهخاطر سرقتهای کوچکی که میکرد دستگیر میشد و پدری که سالها قبل به اتهام قتل به حبس ابد محکوم شده بود. پس برای من و خانوادهام زندان رفتن تجربه غریبی نیست. اما اگر به من بگویید که تا پایان عمرم را هم باید پشت میلههای زندان بمانم، بشدت زجر میکشم. دلیل آن هم معلوم است.
همه خاطرات دوران کودکیام در زندان و بازداشتگاه و ترس از پلیس گذشته است. وقتی من تنها چهار سال سن داشتم پدرم به اتهام قتل مرد همسایه به حبس ابد محکوم شد و هرگز نپرسید که خانوادهای که از خود به جا گذاشته چطور زندگی میکنند. مادرم هم برای سیر کردن شکم من و خواهرم ناچار بود دزدی کند و راهی جز این نداشت. ترس از پلیس از همان زمانها در من رخنه کرد و تا همین روز با من باقی مانده است. بزرگترین وحشت من در زندگیم زندانی شدن بود و انگار از هر چیزی بیشتر فرار کنی زودتر به سراغت میآید.
همیشه فکر میکردم با وجود خانواده از هم گسیختهای که دارم لااقل خودم همه عمرم مراقبم تا پایم به زندان باز نشود اما اشتباه میکردم. آینده فردی همچون من غیر از این هم نمیتواند باشد و انگار میلههای زندان را برای من و خانواده من و امثال ما ساختهاند. درست است که 18 سال سن دارم، اما در طول دوران زندگیام آنقدر بالا و پائین و سختی دیدهام که به اندازه یک آدم 40 ساله تجربه دارم. این که کسی بدون پدر، بزرگ شود خیلی سخت است، اما واقعیت جایی سختتر میشود که بدانی پدری داری که به خاطر خلاف به زندان افتاده و همه کارهای خلافش با این که اکنون پشت میلههای زندان است تا آخر عمر به دنبال تو و خانوادهات خواهند آمد و هرگز در امان نیستی. من در امان نبودم چون از خانوادهای بودم که خلاف جزئی از زندگی آنها بود و زندان خانه واقعی ما. جایی که همهمان به آن تعلق داریم.
«جی کولینز» 18 ساله به اتهام قتل مردی بیخانمان دستگیر شده است. او متهم است با همدستی دوست صمیمیاش «جرالد بیت» 22 ساله یک مرد بیخانمان 47 ساله را تا جایی کتک زده که او دو روز بعد در بیمارستان بر اثر شدت جراحات وارده جانش را از دست داده است.
بنا به مندرجات پرونده جی، او و دوستش مرد بیخانمان را که از مکزیک به آمریکا فرار کرده بود و شبها زیر پلی در نیوجرسی میخوابید با ضربات بسیار محکم مشت و لگد به شکم و سر دچار خونریزی داخلی کرده ودر نهایت مرگش را رقم زدهاند.
علت رفتار وحشیانه دو پسر جوان، جدال لفظی آنها با مقتول عنوان شده که بیشتر به علت مستی بیش از اندازه آنها بوده است. به گفته این دو جوان، زمانی که آنها متوجه شدهاند که مقتول قصد دارد در همان محلی که آنها اقدام به خرید مواد مخدر میکردند وسایلش را پهن کند و زیر پل بخوابد، ابتدا او را تهدید کرده و سپس او را بشدت گوشمالی دادهاند. این دو پسر جوان اعتراف کردند، زمانی که زیر لگدها و مشتهایشان متوجه شدهاند که مقتول بشدت آسیبدیده و حتی بیهوش شده است، دست از این کار نکشیده و آنقدر او را زدهاند تا مطمئن شوند به قول خودشان حسابی ادب شده است. تنها چند دقیقه پس از این درگیری در حالی که دو متهم هنوز در کنار بدن نیمهجان مرد بیخانمان ایستاده بودند، پلیس گشت محلی متوجه ماجرا شده و آنها را بازداشت کرد.
سرگرمی نداشتم
من کسی را در زندگی نداشتم که از او راه و روش درست را یاد بگیرم. نه مادری بود که به من محبت کند و نه پدری که درست و غط زندگی را بیاموزد. این بود که خشونت، بیمهری و سنگدلی با من بزرگ شد. مادرم مدام به خاطر سرقتهای کوچکی که میکرد بازداشت میشد و من یاد گرفته بودم چطور روی پای خودم بایستم. از یکسو زندانی شدن و پلیس برایم خطرناکترین کابوس بود و از سوی دیگر راهی جز خلاف برایم نمیماند که زندگیام را بگذرانم. از 3 سال پیش وارد بازی خرید و فروش مواد مخدر شدیم. من و جرالد که او هم خانواده درستی نداشت در حد بسیار کم و مقادیر کوچک مخدر را از آشناهایمان میخریدیم و به فروش میرساندیم. هفتههای اول درآمد خوبی نداشتم و تنها میتوانستم پول کرایهام را بدهم. اما کمکم فروش رونق گرفت و وضعمان بهتر شد. کاری که با پولهایم میکردم، این بود که اول اجارهام را میدادم و بعد هم تمام آن را موادمخدر میخریدم و مصرف میکردم. آرامشی که هر چقدر کاذب و زودگذر بود، میگرفتم و این باعث میشد به مشکلاتم فکر نکنم و برای لحظاتی سرگرمی داشته باشم.
دلم نمیخواست هرگز خودم را بابت زندگیام سرزنش کنم، زیرا از زمانی که به یاد داشتم مادرم همهمان را در زندگی مورد سوال و سرزنش قرار داده بود و شاید هم حق داشت. تجربه تلخی که پدرمان در زندگی برایمان به جا گذاشته بود، انگار هر چیز مثبتی را از ما دور میکرد و ما تنها هر کداممان به روشی زندگی را ادامه میدادیم بیآنکه از آن کوچکترین لذتی ببریم یا حتی از آن دلخوش باشیم. شب حادثه حال روحی خرابی داشتم. مخدر مصرف کرده بودم و میخواستم مقدار بیشتری برای مصرف شخصیام تهیه کنم.
وقتی زیر پلی که با فروشنده عمده قرار داشتیم ایستادیم متوجه مردی با لباس مندرس شدیم که میخواست همانجا بخوابد. من میدانستم که وجودش سبب میشود فروشنده با دیدنش فرار کند و معامله به هم بخورد. این بود که از او خواستم از آنجا برود اما بیفایده بود. به خودم که آمدم دیدم به اوحمله کردهایم و ضربات مشت و لگد را حوالهاش میکنیم. هردو بشدت عصبی شده بودیم. نمیدانم چرا احساس میکردم او همان کسی است که میتوانم عقدههای تمام عمرم را سرش خالی کنم. آنقدر او را زدیم که از حال رفت.، اما من هنوز هم میزدم و به همین دلیل هم پذیرفتم که من قاتل او بودهام. فقط نمیدانم چطور میخواهم منهم مثل دیگر اعضای خانوادهام سرنوشتی شوم پشت میلههای زندان داشته باشم.
وضعیت مشکوک زیر پل
پلیس گشت محلی نیوجرسی با دیدن وضعیت مشکوک دو پسر جوان که بالای سر بدن نیمه جان یک مرد ولگرد زیر پل بزرگی ایستاده بودند فورا وارد قضیه شد. دو افسر با دیدن مردی که به سختی نفس میکشید و دو جوانی که دستهایشان حاکی از درگیری شدید و ضرب و شتم بود فورا درخواست نیروی کمکی کردند و دو مظنون بازداشت شدند.
تنها چند ساعت بازجویی کافی بود تا آنها به جرم خود اعتراف کرده و قتل مردی را که به علت شدت جراحات جانش را از دست داد گردن بگیرند. دو متهم که هر دو از خانوادههایی خلافکار بودند راهی بازداشت شدند تا دادگاه حکم نهایی را برایشان صادر کند. حکمی که دستکم 30 سال زندان را برای آنها در پی خواهد داشت.
بیچاره شدم
دستگیریام به اتهام قتل همان چیزی است که همه عمرم از آن میترسیدم. اکنون میفهمم که یک اتفاق کوچک چطور میتواند زندگی را برای همه عمر تغییر دهد. برای پدرم هم همینطور بود. او هم بر اثر چند دقیقه عصبانیت آنی جان مردی را گرفت و تا پایان عمر راهی زندان شد تا هم خودش و هم خانوادهاش را تا پایان عمر اسیر گرداند.
نمیدانم چطور میخواهم چند سال را پشت میلههای فلزی زندگی کنم. چیزی که بیشتر از آن میترسم تبدیل شدن به مردی است که شبیه پدرم باشد و چیزی غیر از خشونت در وجودش نباشد. حتما هم همینطور میشود. تجربهای که من پس از این در زندان خواهم داشت مطمئنا وصف نشدنی است و بیچارگیام حتمی
خواهد بود.
برای فرزندی از یک خانواده چنین از هم گسیخته و آشفته آیندهای بهتر از این هم متصور نخواهد بود و من قربانی شرایط زندگیام شدم؛ زندگی در کنار خانوادهای که اخلاقیات جایی نداشت و روزمرگی تنها هدف بود. از خدا میخواهم لااقل مرا زودتر از این دنیا ببرد تا بیش از این زجر نکشم و ذره ذره پشت میلههای زندان آب نشوم که میدانم این حتما سرنوشت شومم خواهد بود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم