در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حادثهای که برای انصافی رخ داده، به پیش از انقلاب و زمان اجرای نمایش «پسر» برمیگردد: این نمایش را سال 55 در کانون شهید مفتح فعلی کارگردانی میکردم و از آنجا که در آن نمایش به بازیگر زاغ و بوری نیاز داشتیم و کسی را پیدا نکردم، نقش افسر آلمانی را خودم به عهده گرفتم. در یکی از صحنههای نمایش، من با سرنیزه یکی از پارتیزانها را میکشتم که برای بقیه عبرت باشد. بنابراین هر شب برای اجرای این صحنه، تفنگی قدیمی با سرنیزه برایمان از پادگان میآورند.
در یکی از شبها سرنیزه روی زمین پرت شد و شکست. این شد که سرنیزه دیگری برایم آوردند تا در اجرای شب بعد استفاده کنم. من هم بدون اینکه اندازه آن را امتحان کنم، به روی صحنه رفتم. غافل از اینکه این سرنیزه از قبلی بزرگتر است.
لحظه مورد نظر در نمایش رسید و من طبق معمول سرنیزه را برداشتم تا در قلب بازیگر مقابل که در لباسش بادکنکی پر از خون مصنوعی کار گذاشته بودیم، فرو کنم. اما حین انجام این کار بخشی از سرنیزه به پایم خورد و آن را بشدت زخمی کرد. این اتفاق زمانی رخ داد که فقط یک ربع از نمایش گذاشته بود و از همان موقع خونریزی پایم آغاز شد و خون کمکم داخل چکمه بلندی که پا کرده بودم، میریخت.
به همین منوال نمایش را ادامه دادیم تا به صحنهای رسید که در سکوت میگذشت و من به عنوان افسر آلمانی در صحنه راه میرفتم. آن موقع کسانی که پشت صحنه بودند صدای شالاپ شالاپ خون داخل چکمه را شنیدند! گذشت و به صحنهای رسیدیم که افسر آلمانی را میکشتند و من روی زمین میافتادم و بعد از 10 دقیقه که در همین شرایط میماندم، نمایش تمام میشد. با صدای کف زدنها به خودم آمدم و از جایم بلند شدم، اما به علت خونریزی شدید و بیحالی دوباره با سر روی صحنه افتادم! مرا به بیمارستان تجریش و یکراست به اتاق عمل بردند و پشت پایم را چند بخیه زدند. دکتر تعجب کرده بود که من چرا نمایش را قطع نکردم. چند روز استراحت برایم تجویز کرد؛ با این حال فردای آن روز من دوباره روی صحنه رفتم؛ صحنهای که به قول دوستان خونم روی آن ریخته شده بود!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: