نباید مادرم فراموش می‌شد

«دامینیک چیپ» پسر 18 ساله‌ای است که به اتهام قتل پدر 48 ساله‌اش «دارن» و نامادری‌اش «رز» دستگیر شده است. او متهم است با شلیک گلوله به سوی اعضای خانواده‌اش آنها را از پا درآورده و سپس آنقدر در اتاقش مانده تا 2 روز بعد مستخدم هفتگی آنها به خانه‌شان رفته و با اجساد روبه‌رو شده است.
کد خبر: ۴۸۲۴۰۹

«تنها خاطرات خوش من در زندگی، آنهایی است که مادرم در آنها حضور دارد. گرچه هشت ساله بودم که سرطان او را از من گرفت، اما همه چیز را در مورد او بخوبی به یاد می‌آورم. صدایش، بویش، راه رفتنش و خندیدنش، همه و همه مثل یک فیلم زیبا از جلوی چشمانم می‌گذرد. خیلی‌ها فکر می‌کنند خاطرات بچگی زود به دست فراموشی سپرده می‌شود، اما من خیلی خوب می‌دانم که آنها چه خوب و چه بد می‌توانند تا پایان عمر هر کس همراه او باشند. خاطرات خوبی که من از بچگی با مادرم داشتم هنوز هم با من است. مدام آنها را دوره می‌کنم تا از خاطرم نرود. دوست ندارم هرگز روزی فرارسد که من این خاطره‌های شیرین که تنها یادگارهای اوست را از دست بدهم. او تنها فردی در زندگی‌ام بود که می‌دانستم از صمیم قلب مرا دوست دارد و به من اهمیت می‌دهد.

بعد از او دیگر هیچ کس ذره‌ای به من علاقه نشان نداد و مرا نخواست. پدرم خیلی زود ازدواج کرد و زنی را به خانه آورد که علاقه‌ای به بچه نداشت و مرا «اضافه» می‌خواند. زندگی در کنار پدر و نامادری‌ام سخت‌ترین دوران زندگی‌ام بود و هنوز از یادآوری‌اش متاثر می‌شوم. گرچه کاری هم که من با آنها کردم غیرقابل بخشش است و جایی برای توجیه ندارد».

«دامینیک چیپ» پسر 18 ساله‌ای است که به اتهام قتل پدر 48 ساله‌اش «دارن» و نامادری‌اش «رز» دستگیر شده است. او متهم است با شلیک گلوله به سوی اعضای خانواده‌اش آنها را از پا درآورده و سپس آنقدر در اتاقش مانده تا دو روز بعد مستخدم هفتگی آنها به خانه‌شان رفته و با اجساد روبه‌رو شده است. ماموران پلیس به محض حضور در منزل این زوج، دامینیک را که دفاعی از خود نداشت بازداشت کرده و پرونده قتل عمد او را تشکیل دادند. این پسر جوان که دبیرستان را هم نیمه‌کاره رها کرده و کار هم نمی‌کند اعتراف کرده با قرض گرفتن اسلحه از یکی از دوستانش این زوج را از پا درآورده است.

زندگی رقت‌انگیز من

«مادرم که مرد، بدترین روز زندگی‌ام بود. او تنها سه یا چهار ماه مریض بود و خیلی زود ما را ترک کرد. من بشدت به او وابسته بودم و این را پدرم هم بخوبی می‌دانست. رفتنش چنان خلأ بزرگی در زندگی‌ام ایجاد کرد که دیگر هرگز احساس سابق را پیدا نکردم. مرگش ضربه بزرگی برایم بود که هضم آن غیرممکن به نظر می‌رسید.

برخلاف من، پدرم بود که بخوبی این فاجعه را پذیرفت و زودتر از آنچه فکرش را می‌کردم به زندگی عادی بازگشت. من آنقدر درمانده بودم که حتی خوردن و نوشیدن را هم کنار گذاشته بودم، اما پدرم بی‌خیال، روزها را از پی هم سپری می‌کرد. وقتی به من گفت که قصد دارد دوباره ازدواج کند شوکه شده بودم. تنها چند ماه از مرگ مادرم می‌گذشت و او چطور می‌توانست به این راحتی همه چیز را فراموش کند. هنوز بویش را در خانه حس می‌کردم و نبودنش بشدت آزارم می‌داد. پس چطور ممکن بود زن دیگری جای او را بگیرد، اما کسی به حرف من گوش نمی‌داد. با ازدواج مجدد پدرم زندگی رقت‌انگیزم شروع شد.

او زنی را به خانه آورد که نه شباهتی به مادر مرحومم داشت و نه حتی سعی می‌کرد اعتماد و علاقه مرا به خودش جلب کند.

در دنیای دیگری سیر می‌کرد که در آرایشگاه‌ها و مراکز خرید خلاصه می‌شد. هر چه پدرم پول در‌می‌آورد خرج تفریحات زنی می‌شد که هیچ کاری هم در خانه انجام نمی‌داد و با من مثل یک موجود بی‌ارزش رفتار می‌کرد. او خوب می‌دانست که مشکل ماندنش در خانه ما راه آمدن با پدرم است و به این روش خودش را خیلی خوب در خانه‌مان ماندنی کرد. هر چه بیشتر پدرم چشمش را روی بدی‌های او می‌بست بیشتر از او تنفر پیدا می‌کردم، اما کاری از دستم برنمی‌آمد. فقط مدام با خودم می‌گفتم بالاخره روزی خواهد رسید که من هم انتقامم را از آنها خواهم گرفت، انتقام از کسانی که سعی کردند مرگ مادرم و مرا نادیده بگیرند و زندگی را آنچنان ادامه دهند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است».

شلیک گلوله به خانواده

تماس یک زن مکزیکی که به سختی انگلیسی صحبت می‌کرد خبر از اتفاق بدی می‌داد که در منزل آقای «چیپ» رخ داده بود. ماموران پلیس بلافاصله راهی محل شدند و همان طور که کارگر خانه ادعا کرده بود جسد بی‌جان آقای چیپ و همسرش رز را روی زمین در سالن پذیرایی پیدا کردند. به نظر می‌رسید آنها به شکل ناگهانی و بدون هیچ پیش‌بینی قبلی هدف گلوله قرار گرفته‌اند. چیدمان میز شام نشان می‌داد همه چیز شکل عادی خود را طی می‌کرده که آنها با پنج گلوله از پا درآمده‌اند.

دقایقی بعد از حضور ماموران، آنها تنها فرزند این زوج را که «دامینیک» نام داشت در اتاق خوابش پیدا کردند. به نظر می‌رسید او قرص‌های خواب‌آور خورده و ساعت‌هاست در حال نیمه‌بیهوشی به سر می‌برد. آلت قتل که اسلحه‌ای قدیمی بود در کنار تخت این پسر براحتی ثابت می‌کرد که او در مرگ والدینش دست داشته و به سوی آنها شلیک کرده است. یک ساعت بازجویی کافی بود تا پسر جوان اقدام به قتل را گردن بگیرد و تنفر از پدر و نامادری‌اش را علت رفتار خشن‌اش عنوان کند؛ رفتاری که هیچ جای پشیمانی در آن وجود ندارد و حکم سنگینی را برای او در پی خواهد داشت.

از آنها متنفر بودم

«پدرم که ازدواج کرد بی‌خیالش شده بودم. مدت‌ها بود که از او بریده بودم و می‌دانستم از جنس او نیستم. آنقدر از او بدم می‌آمد که فکر می‌کردم اهمیتی برایم ندارد بعد از مرگ مادرم چه خواهد کرد. از چشمم افتاده بود و به جای آن که بعد از رفتن مادرم به من نزدیک‌تر شود مدام از من فاصله می‌گرفت. روزی که زنی به نام «رز» را به خانه آورد و مدعی شد مادر جدیدم است، خنده‌ام گرفته بود. از آن همه گستاخی‌اش خنده‌ام می‌گرفت. من با این که سن زیادی نداشتم، اما بیش از او می‌دانستم که چند ماه صبر کردن بعد از فوت همسر اولش می‌تواند نشانه احترام به او باشد، اما پدر این کار را هم نکرد.

می‌دانست من با همه وجودم از رز متنفرم و هرگز نمی‌تواند جای مادرم را برایم بگیرد، اما اصرار داشت ما را به هم نزدیک کند. این زن آنقدر به نظرم مشمئزکننده می‌آمد که حتی تصور این که بخواهد در قلبم جای مادرم را بگیرد حالم را بد می‌کرد. از آنها متنفر بودم و خودشان می‌توانستند این را از چشمانم بخوانند.

ماه‌ها و سال‌ها را با همین احساس در وجودم سپری کردم. حس انتقام برای مادری که مظلومانه زندگی کرده بود و این‌چنین از یاد پدرم رفته بود لحظه‌ای آرامم نمی‌گذاشت. هرگز درسخوان نشدم و هر راهی را که بلد بودم امتحان می‌کردم تا به نحوی آنها را کلافه کنم و موفق هم می‌شدم.

به وضوح از چشمان رز می‌خواندم که از من بدش می‌آید و لحظه‌شماری می‌کند تا دبیرستانم تمام شود و از خانه‌اش بروم.

می‌دانستم قرار نیست این اتفاق بیفتد. من تا زمانی که انتقام نمی‌گرفتم از آنجا نمی‌رفتم و بالاخره هم این کار را کردم. روزی که اسلحه را از دوستم قرض گرفتم تا آنها را از پا دربیاورم با خودم گفتم یک بار برای همیشه خودم را از این حس قوی تنفر رها خواهم کرد.

شلیک به سوی آنها گرچه تاوان سنگینی برایم در پی خواهد داشت، اما مرا به نوعی به احساس آرامش رسانده که خودم هم از آن تعجب می‌کنم. وقتی به سویشان که میز شام را چیده بودند و مثل همیشه با خنده و شوخی با هم حرف می‌زدند شلیک کردم شوکه شده بودند. چشمانشان را به من که اسلحه در دست داشتم دوخته بودند و باور نمی‌کردند پسری که همواره در سکوت بوده اینچنین انتقام بگیرد.

وقتی نقش بر زمین شدند به اتاقم رفتم. نمی‌خواستم فرار کنم. نمی‌خواستم کسی فکر کند مسوولیت آنچه انجام داده‌ام را به عهده نمی‌گیرم. همان جا ماندم. می‌دانستم بالاخره کارگر مکزیکی رز که کلید دارد به خانه‌‌مان می‌آید. این بود که در اتاق ماندم تا او آمد. با قرص‌های خواب‌آور خودم را خواب کرده بودم و وقتی پلیس را بالای سرم دیدم لبخندی زدم. این لبخند نه به خاطر آنچه بود که انجام داده بودم، بلکه فقط از نبود نامادری و پدر بی‌معرفتم احساس سبکی می‌کردم؛ مردی که هرگز در حق من پدری نکرد و چنان دل مرا سوزاند که این‌چنین از او انتقام گرفتم».

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها