در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گاهی صدای جاده آزارم میدهد و گاهی هم من هیچ چیز نمیشنوم. بر مرکز اتاقم میایستم و دستهایم را به دو طرف باز میکنم... میچرخم... میچرخم... تندتر و تندتر... همه حادثهها در مغزم گیج میخورند... به در و دیوار اتاق میریزند از سرم... در دلم میخندم به تمام تو... به تمام ِ من... به این قطار و اتاقش... به دیوانگیهایم... به یکباره میایستم بدون هیچ حرکتی! دستهایم همچنان بر دو طرف باز است. این بار دنیاست که با تمام صحنههایش بر سرم میچرخد. من در مرکز تمام دنیا هستم و اینها همه به مثابه کودکانی بازیگوش میمانند که دست به دست داده و مرا مضحکه خودشان کردهاند... در دلشان میخندند. شاید به من... شاید هم به دیوانگیهایشان... بی خبرند از حماقت من... از توان شدت خندههایم... سیگاری روشن میکنم... همه دودش را بالا میکشم... سرعت ِ دَوَرانشان بیشتر و بیشتر میشود... در دلم میخندم... محکم و یکنواخت... محکمتر و لرزانتر... اما همه را در دلم... دلم ترک میخورد! تصویرها ترک میخورند و تو نیز هم... میافتم... بر کف ِ همین اتاق... باز همه چیز آرام است... آرام ِ آرام.
به همین سادگی!
از: وبلاگ پیچش ثانیهها
bigane.blogfa.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: