به همین سادگی

دست‌هایم سرد است. آرام و سبک از ذهنم می‌گذری و من تمام فاصله‌ها را می‌خندم. می‌دانم که همه از تنهایی می‌گریزند و می‌دانم که هر کس در خانه‌اش فانوسی برای روزهای سردش در کنجی گذاشته. ولی می‌خواهم بگویم این روزها را با تمام تاریکی‌اش بر چمدانی ریختم و از پنجره قطار پرتش دادم رفت...
کد خبر: ۴۸۱۱۲۱

گاهی صدای جاده آزارم می‌دهد و گاهی هم من هیچ چیز نمی‌شنوم. بر مرکز اتاقم می‌ایستم و دست‌هایم را به دو طرف باز می‌کنم... می‌چرخم... می‌چرخم... تندتر و تندتر... همه حادثه‌ها در مغزم گیج می‌خورند... به در و دیوار اتاق می‌ریزند از سرم... در دلم می‌خندم به تمام تو... به تمام ِ من... به این قطار و اتاقش... به دیوانگی‌هایم... به یکباره می‌ایستم بدون هیچ حرکتی! دست‌هایم همچنان بر دو طرف باز است. این بار دنیاست که با تمام صحنه‌هایش بر سرم می‌چرخد. من در مرکز تمام دنیا هستم و اینها همه به مثابه کودکانی بازیگوش می‌مانند که دست به دست داده و مرا مضحکه خودشان کرده‌اند... در دلشان می‌خندند. شاید به من... شاید هم به دیوانگی​هایشان... بی خبرند از حماقت من... از توان شدت خنده‌هایم... سیگاری روشن می‌کنم... همه دودش را بالا می‌کشم... سرعت ِ دَوَرانشان بیشتر و بیشتر می‌شود... در دلم می‌خندم... محکم و یکنواخت... محکمتر و لرزان‌تر... اما همه را در دلم... دلم ترک می‌خورد! تصویرها ترک می‌خورند و تو نیز هم... می‌افتم... بر کف ِ همین اتاق... باز همه چیز آرام است... آرام ِ آرام.

به همین سادگی!

از: وبلاگ پیچش ثانیه‌ها

bigane.blogfa.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها