تازه‌دامادی که قاتل شد

پویان تازه داماد بود و فکر می‌کرد آینده خوبی در انتظارش است. تا این‌که آن شب شوم رسید و با ضربه چاقوی او جوانی به نام سجاد، جانش را از دست داد. اولیای‌دم درخواست قصاص کرده‌اند و می‌گویند حاضر به گذشت نیستند، تازه داماد هم از این به بعد باید در زندان منتظر فرا رسیدن زمان اجرای حکم باشد. او که در دادگاه کیفری‌استان البرز محاکمه شده ‌است، جزئیات درگیری خونین خود را توضیح می‌دهد.
کد خبر: ۴۸۰۹۵۳

چه مدتی است در زندان هستی؟

2 سال است.

چرا سجاد را کشتی؟

نمی‌خواستم این‌کار را بکنم. قصد دفاع از خود را داشتم. البته یک ضربه بیشتر نزدم و فکر نمی‌کردم ضربه کشنده‌
باشد.

سجاد را می‌شناختی؟

بله او فامیل ما بود. با هم سلام‌وعلیک داشتیم و گاهی همدیگر را می‌دیدیم. مدتی بود که من با خواهر او اختلاف پیدا کرده‌بودم و سجاد و برادرانش هم با من بد شده‌ بودند.

شما که فامیل بودید، چرا نتوانستید اختلافات خود را حل کنید و باهم دعوا کردید؟

من نمی‌خواستم با آنها درگیر شوم، برای انجام کاری به مغازه‌ام رفته ‌بودم که سجاد و برادرانش به من حمله کردند. آنها نزدیک مغازه‌ام کمین کرده ‌بودند.

گفتی با خواهر سجاد درگیر شده ‌بودی. چرا؟

خواهر سجاد همسر یکی از اقوام من بود. او و شوهرش نزدیک مغازه من مغازه‌ای زده ‌بودند و به من می‌گفتند باید مغازه‌ات را تعطیل کنی چون کاسبی ما خوب نیست. به همین خاطر هم با من لج کرده ‌بود و حتی یک‌بار تصمیم گرفت که نابودم کند.

زن جوان چطور می‌توانست تو را نابود کند؟

یک روز قبل از این حادثه، او مغازه‌ام را آتش زد و می‌خواست همه اجناس مغازه را از بین ببرد و به من لطمه بزند تا ورشکست شوم یا مجبور شوم از محل بروم. من هم با آن زن درگیر شدم و سیلی محکمی به او زدم.

از کجا می‌دانستی همسر فامیلت مغازه تو را آتش زده ‌است؟

خودش به من گفت این‌کار را کرده تا مجبور شوم از آنجا بروم.

ماجرای آتش‌سوزی چه بود؟

صبح به مغازه رفتم و دیدم اجناس مغازه‌ام در حال سوختن است. چون همه اجناسم قابل احتراق بود، بلافاصله به آتش‌نشانی خبر دادم. ماموران، آتش‌ را مهار کردند و بعد به من گفتند آتش‌سوزی عمدی بوده ‌است. چون رقابت شدیدی بین من و فامیلمان بود، متوجه شدم که او چنین کاری کرده اما باز چیزی نگفتم تا این‌که زن جوان خودش به مغازه آمد و گفت مغازه‌ام را آتش زده تا حساب کار دستم بیاید و مجبور شوم از آنجا بروم. من و آن زن باهم جروبحث کردیم و او به من فحاشی کرد و من هم سیلی محکمی به گوشش زدم. از مغازه بیرون رفت اما گفت که تلافی خواهد کرد.

تو که می‌دانستی آن زن تلافی می‌کند و ممکن است دعوا کنید، پس چرا به محل حادثه رفتی؟

نمی‌خواستم بروم. آن روز حتی مغازه را زودتر از همیشه تعطیل کردم و به خانه رفتم. شب هم مهمان داشتیم اما چند مشتری تماس گرفتند و گفتند برای کالایی که از من خریده‌اند، فاکتور می‌خواهند و حتما هم باید همان موقع فاکتور را بگیرند. مجبور شدم دوباره به مغازه برگردم.

چرا کسی را با خودت نبردی؟

اتفاقا 2 دایی همسرم هم در خانه ما بودند. از آنها خواستم همراهم بیایند تا اگر درگیری ایجاد شد، کمکم کنند.

پس تو برای خودت یار کمکی هم برده‌ بودی؟

2 نفر همراهم بودند، اما نه به خاطر این‌که به من کمک کنند. گفتم بهتراست همراه من باشند تا جلوی درگیری را بگیرند. مشتری از من فاکتور خواسته بود و نمی‌توانستم به مغازه برنگردم.

چرا از آن محل نمی‌رفتی تا جای دیگری مغازه بازکنی و این درگیری‌ها به وجود نیاید؟

سال‌ها بود که در آن محل کار می‌کردم و مشتریان زیادی داشتم. آنها تازه در آن محل مغازه گرفته ‌بودند و چون نمی‌توانستند به اندازه من فروش داشته‌ باشند، ناراحت بودند. حتی سعی نمی‌کردند ارزان‌تر بفروشند تا مشتریان بیشتری برایشان بیاید.

به من می‌گفتند تو باید بروی جای دیگری مغازه بگیری. اما من به پولی که از آنجا درمی‌آوردم، احتیاج داشتم و نمی‌خواستم با مشکل مالی روبه‌رو شوم.

از شب حادثه بگو چه شد و چرا درگیر شدید؟

وقتی مشتری‌ها با من تماس گرفتند و فاکتور خواستند، همراه دایی‌های همسرم به مغازه رفتم، هنوز در مغازه را باز نکرده ‌بودم که زن جوان با برادرانش و شوهرش به سمت من حمله کردند و مرا کتک زدند. دایی‌های همسرم به کمکم آمدند اما آنها تعدادشان زیاد بود و ما را می‌زدند. آنقدر زدند که زخمی شدم و روی زمین افتادم.

اگر روی زمین افتاده ‌بودی، پس چرا دست به قتل زدی؟

دوباره بلند شدم. سجاد به سمتم آمد تا دوباره مرا بزند. برای این‌که کتک نخورم، چاقو را جلویم گرفتم تا سجاد نزدیکم نشود.او حمله کرد و من هم یک ضربه زدم تا دیگر به طرفم حمله نکند.

ضربه را به کجایش زدی؟

دقیقا نمی‌دانم، فکر می‌کنم به شکمش برخورد کرد. اما قسم می‌خورم قصد قتل نداشتم.

وقتی به سجاد ضربه زدی، چه کسی او را به بیمارستان رساند؟

دقیقا یادم نیست اما ماموران همزمان رسیده‌ بودند. ظاهرا شاهدان ماجرا با پلیس تماس گرفته و اطلاع داده بودند.

یعنی تو در صحنه دستگیر شدی؟

بله. همان موقع ماموران بازداشتم کردند. البته همه کسانی را که در این درگیری حضور داشتند، هم بازداشت کردند.بعد دیگران علیه من شهادت دادند و اتهام قتل به گردن من افتاد. البته من این اتهام را قبول کردم چون ضارب،
من هستم.

حالا که خودت اتهام را قبول داری و همه چیز را گفتی و در دادگاه هم اعتراف کردی می‌دانی که چه حکمی در انتظارت است؟

بله می‌دانم و از کاری که کردم هم خیلی پشیمانم. من برای به قتل رساندن سجاد ‌به او ضربه نزدم؛ ضربه را زدم که جانم را نجات دهم. با این حال می‌دانم حکم قصاص در انتظارم است و اتهام را قبول دارم. اولیای‌دم درخواست قصاص کرده‌اند. آنها حق دارند فرزندشان به قتل رسیده ‌است. من باید خودم را کنترل می‌کردم یا این‌که زمان آتش‌سوزی مغازه‌ام شکایتی مطرح می‌کردم و از راه قانونی، آن را پیگیری می‌کردم. نه این‌که خودم اقدام کنم و با آنها درگیر شوم.

خانواده‌ات اقدامی برای جلب رضایت کرده‌اند؟

بله، اما هنوز موفق نشده‌اند؛ با این‌که ما نسبت دوری با هم داریم، اما هنوز رضایت نگرفته‌ایم.

ازدواج کرده‌ای؟

وقتی این اتفاق افتاد، تازه یک ماه بود ازدواج کرده ‌بودم. همسرم زن بسیار مهربانی بود و کنارش احساس خوشبختی می‌کردم اما این حس یک‌ماه بیشتر دوام نیاورد و حالا هم تنها شده ‌است. کاری که کردم اشتباه بود.

زندگی‌ام از هم پاشید و علاوه بر این‌که حالا هم خودم باید تاوان بدهم و هم دیگران تاوان کار مرا بدهند. زنم و خانواده‌ام نابود شدند. آنها 2 سال است که خیلی بدبختی می‌کشند و شب و روز ندارند.

اولیای‌دم چه می‌گویند؛ فکر می‌کنی بتوانی رضایت بگیری؟

آنها سرسختانه برخواسته‌شان پافشاری می‌کنند و تلاش‌های ما فعلا نتیجه نداده‌ است. با این حال خانواده‌ام تلاش می‌کنند و سعی دارند رضایت بگیرند. ناامید نیستم به خدا توکل کرده‌ام و هرچه مقدر ‌باشد، همان برایم رقم
می‌خورد.

حرفی با اولیای‌دم داری که تا به حال نگفته باشی؟

از آنها درخواست دارم مرا ببخشند و از خون فرزندشان بگذرند. آنها خیلی ناراحت هستند و من درک می‌کنم چه غم سنگینی را تحمل می‌کنند. اما درخواست دارم گذشت کنند.

به خانواده‌ام رحم کنند. من تاوان پس می‌دهم و زندان خیلی عذاب بزرگی برایم است. همه چیزم را از دست داده‌ام و دیگر چیزی برایم نمانده. به من این فرصت را بدهند که دوباره به زندگی برگردم تا بتوانم جبران کنم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها