بال نقره ای

کد خبر: ۴۸۰۵۰۱

هوا صاف و آفتابی بود. بال‌نقره‌ای نفس عمیقی کشید و هوای بهاری را درون ریه‌هایش فرستاد. تصمیم گرفت در جنگل گردش کند. پروازکنان در حالی که داشت آواز می‌خواند، سراغ گل آفتابگردان رفت. با او سلام و احوالپرسی کرد. سراغ گل رز رفت، به او صبح‌بخیر گفت و از او خواهش کرد که اجازه بدهد از شیره‌اش بخورد. گل رز با خوشرویی قبول کرد، بعد از این‌که بال‌نقره‌ای صبحانه خورد، از گل خداحافظی کرد و مشغول گردش در جنگل شد. سرراهش تعدادی مورچه دید که مشغول خوردن برگ درخت بودند. بال‌نقره‌ای به آنها سلام کرد و گفت: شما را تا الان ندیده بودم. فکر می‌کنم همسایه‌های جدید ما هستید. مورچه‌ها از دیدن بال‌نقره‌ای خوشحال شدند. از بال‌نقره‌ای پرسیدند: اسم تو چیست؟

بال‌نقره‌ای گفت: چون بال‌هایم نقش قشنگی دارند، اسم من بال‌نقره‌ای است.

مورچه‌ها به بال‌نقره‌ای گفتند ما می‌خواهیم با تو دوست باشیم.

بال‌نقره‌ای گفت: من هم با شما دوست هستم و به طرف برکه پرواز کرد. کمی با قورباغه‌ها بازی کرد. احساس تشنگی کرد. لب برکه رفت تا آب بخورد. تصویر یک پروانه کوچولویی را در آب دید. با خودش گفت: چه پروانه کوچک بامزه‌ای.

بال‌نقره‌ای به پروانه درون آب گفت: پروانه کوچولو با من دوست می‌شوی؟

اما پروانه توی برکه جواب نداد.

بال‌نقره‌ای دوباره گفت: پروانه قشنگ می‌آیی با هم بازی کنیم؟

پروانه باز هم جواب نداد.

بال‌نقره‌ای با خودش گفت: شاید پروانه کوچولو از من خجالت می‌کشد.

و دستش را دراز کرد تا پروانه کوچولو را بگیرد. ناگهان پایش لیز خورد و به درون آب افتاد. بال‌نقره‌ای شنا بلد نبود. توی آب دست و پا می‌زد. فریاد می‌کشید و از دوستانش کمک می‌خواست.

گوزن قهوه‌ای خال سفید که لب برکه آمده بود تا آب بخورد. صدای بال‌نقره‌ای را شنید. یک برگ از درخت توت آورد و آن را به طرف بال‌نقره‌ای انداخت. بال‌نقره‌ای روی برگ قرار گرفت. قورباغه‌ها برگ را به همراه بال‌نقره‌ای به طرف خشکی بردند.

بال‌نقره‌ای خیس شده بود. یکی از قورباغه‌ها که بزرگ‌تر از بقیه بود، گفت: چرا مواظب خودت نبودی؟

بال‌نقره‌ای ماجرا را تعریف کرد. قورباغه‌ها همه خندیدند. قورباغه‌ بزرگ گفت: چیزی که تو در آب دیدی، سایه خودت بود، نه پروانه کوچولو. بال‌نقره‌ای گفت: سایه خودم؟! سایه دیگر چیست؟

قورباغه دانا گفت: وقتی نور خورشید به جنگل ما می‌تابد، وقتی همه ما در آفتاب راه می‌رویم، سایه ما روی زمین، یا توی آب برکه می‌افتد.

بال‌نقره‌ای یک تجربه جدید یاد گرفته بود.

نسرین هاشمی دهکردی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها