مجید خزائی از نوشهر: تاریک بود، همه جا تاریک بود، گاه و بیگاه یه نور کوچیکی سوسو میزد ولی نه اونقد که جلوم رو ببینم. در کمال حیرت نور زیادی وارد چشام شد، اونم نه برای چند لحظه، شاید یه ساعت یا شایدم بیشتر. این وسط صداهای گُنگی هم میشنیدم... از چیزی شبیه خوردن تخمه بگیر تا موزیک و...! بالاخره همه جا روشن شد، روشنِ روشن. وقتی از اونجا خارج شدم به این نتیجه مهم رسیدم که اونجا سینما بوده، آره سینما! نمیدونم مشکل از فیلم بود یا...!
مهسا امیری از تنکابن: توی این دنیای جورواجور هر لحظه به یاد هم بودن تصویر قشنگی برای ذهنِ آدمهاست. آدمهایی که شب و روز دیدهها و شنیدههایشان را به دست خاطرهها میسپارند و همچنان از جادة زمان میگذرند تا فاصلهها را کوتاهتر کنند. کاش «جاده» پر بود از تصادف آدمها؛ تصادفی زیبا برای بودن کنار هم. تا اگر روزی، جایی از کسی دلمان شکست، این تصادف بهانهای باشد برای از نو دوست داشتن. جبران بدیها و ماندگاری یک تصویر زیبا در ذهن.
پ میگی بریم تصادف کنیم؟ واسه دوس داشتن؟ اصاً خودمون جهندم و ضلر! این شاخا رو که رو سرمون سبز شده جایی هم بیمه میکنه؟!
رضا: چگونه میتوان مطالعه مناسب بدون فراموشی داشت و مطالب معتبر را چگونه میتوان تشخیص داد؟
بسته به تعداد صفحات، اول یه تورقی کن، یه چن خط از اینور یه چن پاراگراف از اونور، بعد با تمرکز بخون. سندیت موضوع و صحت ارجاعات، بیان منطقی و دور از سفسطه هم میتونه اعتبار مطلب رو نشون بده. مثلا وقتی میگن: آگاهان ، علما ، مورخین،دانشمندا و...گفتهن، کدومآگاهان، علما،مورخین، دانشمندا؟ اسمشون؟ سِمَت و سوادشون؟ اصاً کجا گفتن؟ کی تأییدش کرده؟ بعضیام میگن: شنیده شده، گفته میشود، که اینا یعنی اعتبار نوشته میلنگه. باز اون وخ بعضیهام مییان مدارک و استنادات الکی میذارن: در فلان جا، بعد میری همون فلان جا، میبینی اصاً همچو چیزی نیس که بابام! یا منظورگوینده یا نویسنده این نبوده که آقام! ولی چون میدونن خواننده حوصله نداره بره دنبالش، میگن یه سنگی میاندازیم، گرف گرف نگرف نگرف! (حلّه؟)
پیمان مجیدی: در جواب پینوشتت خواستم بگم ما هوای زنبیلت رو داشتیم اما از بس دیر اومدی تموم شد ما هم مجبوری رفتیم. حالا هم اینقدر خاطرت عزیزه که بدون نشونی هم بیای، زنبیل رو تحویلت میدیم. در آخر هم پاسخگو جان، با ما مهربون باش. ما دوصت داریم (با ص صابون، تا همه تو کَفش بمونن!)
ببین! زنبیل با محتویاتش واس خودت اصاً! دوصم نداشتیام نداشتی اصاً! (د خ آخه باز خوبه با ص صابوووون! فک کن! یهو هوس میکردی با میم مایع دششویی! هُففففف! دوره آخرالززززمونه؟ رنگ دوصتیا...؟ دوثتی؟ دوس؟ اَه... قاط زدهم رفت (قات؟ غاط؟ ق...؟ ت...؟ ط...؟!)
بدون نام: من خیلی نوشته دارم و یه ایده جالب. اگر همهشون رو جمع کنم میتونم کتاب چاپ کنم؟ میتونم واسهت بفرستم نظر بدی؟ جدی میگم. جوگیر هم نشدهم.
صرفاً چاپ کردن؟ یا به فروش رفتن نیز هم؟! آره میتونی! ولی اگه بد باشه و بگم بد بود ... ناراحت که نمیشی؟ بیای بگی چرا بیخ گوشم نگفتی و آی من تو رو نمیبخشم و چمدونم ئهئیحرفااااا... هوم؟ نقدپذیری دیگه؟ هیییم؟!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم