خانه بروبچه‌ها

آدرسِ گمشده

کد خبر: ۴۸۰۴۹۷

باور کن من با دل تمام عروسک​هایم بازی کرده‌ام و هزار بار آنها را شکسته‌ام، دست و پای پنجره‌ام را بسته‌ام تا گول مهتابی را نخورد که خواب​هایم را برای ستاره‌ها تعریف می‌کرد. من نشستم و تپق زدن دست​هایم را نوشتم، با چشمهایم تمرین کردم تا دیگر لکنت حرف​هایشان را دور بریزند و برای حافظه‌ام عینک خریدم. آخر، حافظه‌ام نزدیک‌بین شده بود و دورها را یادش می‌رفت.

دیشب ترکیب‌بندی نقاشی​هایم را روی دیوار پاشیدم و کنار اتاق، خودم را گم کردم. همان سنجاقکی که بال​هایش را به قیمت زنده ماندنش فروخت غصه‌دار مردابی شده که سال​هاست نیلوفرهایش بهانة دریا را می‌گیرند. شاید ما دوست داشتنمان را گذاشته بودیم لب کوزه‌هایی که آبی نداشتند و منتظرِ خواب‌دیدنِ فرشته‌هایی شدیم که ما را گم کرده‌اند... آدرسی از چشم​هایت را برایم بفرست. می‌خواهم دوباره برایت نامه بنویسم.

نرگس، عاشقترین ستاره

چشم​هایش در منطقة ممنوعه زندگی می‌کنند و نامه‌رسان جرات و جسارت رفتن به این منطقه را ندارد. ولش کن اصاً... همین ایمیل بده راحت‌تره! بیکااااریییی؟! که هی هوس عصر​کنده‌کاری روی دیوارة غارها و زندگی در جوار دایناسورها می‌زنه سرت؟!

جوونی آی جووووونیییی!

خیلی وقته که «جوونی» شده یه دیوار کوتاه و مدت مدیدیه که بار سنگینی رو به دوش می‌کشه و اشتباهات کوچیک و بزرگ زیادی رو بیهوده به گردن می‌گیره. عادت کرده که به خام بودن و دم‌دستی فکر کردن متهمش کنن. پذیرفته که هم رفیق ناباب باشه و هم رفیق نیمه‌راه! عادت کرده ناکام از دنیا بره!

هر مرد و زن پا به سن گذاشته‌ای اغلب اوقات با دیدن جوونی با تأسف سری تکون می‌دن و یادی می​کنن از جوونی خودشون که پر بود از پختگی و مسوولیت​های ریز و درشت و خرجی رسوندن به خانواده و خم به ابرو نیاوردن زیر فشار مشکلات. جوونی اما هنوز دلخوشه! دلخوش به اونایی که هنوز سربلندش نگه داشتن و مترادفش کردن با خلاقیت و ایدة نو و حرف تازه.

دلخوشی امیدواری می‌آره و امیدواری حرکتیه رو به جلو. ما هم می‌تونیم امیدوار باشیم و دلخوش.

حدیث مطالبی

کیمیای عشق

تا به خودم اومدم، دیدم شده تنها سنگ صبورم اما تو نگاهش می‌شد هزاران سال دلتنگی و حرف نگفته رو خوند. یه روز ازش پرسیدم: «مسعود، تو زندگیت کسی هست که بیشتر از همه دوستش داشته باشی؟» دستش رو گذاشت روی دستم و با لبخندی پرمعنا نگاهم کرد و رفت.

هر وقت وارد اتاق می‌شد با نگاهی گرم و مهربون به همه سلام می‌داد. همون نگاهی رو داشت که خیلی وقت​ها آرزوی دیدنش رو داشتم. وقتی بود، انگار مشکلی نبود. برای همة بچه‌ها حضورش مایة آرامش بود. برعکس مسوول خوابگاهمون که خشک و رسمی برخورد می‌کرد و بندرت جواب سلام بچه‌ها رو واضح می‌داد. ترم بالایی​ها می‌گفتن پیرمرد، خیلی وقته که اینجاست. نمیدونم، شاید چون حواسش به همه چی بود بچه‌ها سعی می‌کردن تا جایی که ممکنه ازش دوری کنن؛ همه بجز مسعود! خیلی دوست داشتم بدونم چرا. ازش پرسیدم، گفت: «برام خیلی عزیزه».

یه روز گفت: «باید انتقالی بگیرم». نفهمیدم چرا! امتحانا که تموم شد هر وقت می‌دیدمش دنبال مدارک و کارهاش بود. یک روز قبل از رفتنش، با هماهنگی مسوول خوابگاهمون جشن کوچیکی گرفتیم تا با ایجاد خاطره‌ای خوب، کمی از خوبی​هاش رو جبران کنیم. با صدایی لرزان گفت: «دلم براتون خیلی تنگ می‌شه» و رفت.

سایه سنگین سکوت، همة خوابگاه رو گرفته بود.

صبح شد. هیچ‌کس پیرمرد رو ندید.

او رفته بود، بیصدا و برای همیشه.

احسان رستمی از ملایر

کوچه بن‌بست است

[...]برای من بمان، با من بخوان، حرفی تازه بزن، دلتنگی​هایم را باور کن، بی‌تابی​هایم را ببین... ببین که برای بودنت به ثانیه‌ها التماس کرده‌ام، گل​های دوست‌داشتنی را در گوشه گوشة اتاق چیده‌ام، شقایق​های داغدار را در باغچة دلتنگی حیاط کاشته‌ام.

برای رفتن، این همه شتاب نکن. لحظه‌ای بیشتر با من بمان و دلتنگی را در چشمانم بخوان.

کاش به جای رفتن، برای بودنت تلاش می‌کردی. کاش نمی‌گذاشتی این همه نبودن را تحمل کنم. کاش مرا در انتهای کوچة خاطره‌ها تنها نمی‌گذاشتی.

احمد از بابل

صندلی بدون شنونده

دست حرف​های نگفته‌ام را می‌گیرم و می‌برمشان روی همان صندلی چوبی پارک که قرار بود... می‌نشانمشان روی صندلی، کنار دلم. نشانشان می‌دهم جای خالی تو را. گلایه می‌کنم از حنجره‌ام. ساکتند، چشم​هایم اما نه! بی‌صدا غوغا کرده‌اند. حرف​هایم مثل ماهیِ بیرون افتاده از آب التماس می‌کنند... راحت شدند. دیگر دهان هم نمی‌زنند. صدایم دیگر بلند نمی‌شود.بلند می‌شوم از روی صندلی و جنازه‌هاشان را برمی‌دارم. سنگینند؛ بیخیال می‌شوم. همان‌جا می‌گذارمشان. تنها و سبک ترک می‌کنم تنها صندلی چوبی پارک را که قرار بود...

سکینه ، رویای زمستانی

بهتر! می‌گم اصاً برو یه پارکی که صندلیاش بیشتر باشن! چه کاریه خُ با خودت حرف بزنی؟! نمی‌گی یکی بیاد ببینه چی با خودش فک می‌کنه؟!

چشم‌بندی

نمی‌دانم که چرا همه چیز در رفتن خلاصه می‌شود و تنهایی دلمشغولی روزهایم شده. کسانی که دوستشان دارم همه دورند. نشسته‌ام فکر می‌کنم که چرا تنهایم؟ روزها و شبها تند و تند از پی هم می‌گذرند. بچگی​ها کاش بود. آن روز را که قایم‌باشک بازی می‌کردیم...

همة تنهاییم از آن‌جا شروع شد که چشم گذاشتم؛ همه رفتند و روزهاست که می‌گردم.

سعید از سنقر و کلیایی

ببین منو! دستت رو همین جور نگه داشتی رو چشات و داری می‌گردی! خُ دستت رو بردار تا ببینی! ببین... همه هستن‌آااا!

ریاضیات

بعضی​ها آن‌قدر از خودشان تعریف می‌کنند که برای اثبات حرف​هایشان «حتماً» باید جذرشان را بگیری اما همین بعضی​ها گاهی با رادیکال بالای سرشان چنان فرار می‌کنند که بیا و ببین؛ چون می‌دانند جذر رادیکال، حرف​های گفته شدة آنان نیست.

بهاره عاطفی، 22 ساله از اهواز

ینی ریاضتی باس کشید برا فهم ریاضیات در ادبیات! می‌دونستی؟ اگرچه که باز خوبه نرفتی انتگرال و کتانژانتشون رو بگیری!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها