خاطره

حادثه مقابل عابر بانک

بازنشسته‌ها یا شاید بهتر باشد بگویم پیرمردها و پیرزن‌ها و نیز کهنسال‌ها عموما طعمه‌های خوبی برای تبهکاران و بزهکاران هستند، چرا که بازنشستگان غالبا بنیه جوانی خود را از دست داده و در نتیجه نمی‌توانند واکنش‌های مناسب در برابر تعرض بزهکاران نشان دهند.
کد خبر: ۴۷۹۱۹۳

خیلی از خلاف‌ها در مورد این قشر انجام می‌گیرد. حالا بگذریم از این که خلافکار و بزهکاری که به جان و مال یک بازنشسته تعرض می‌کند، انصافا خیلی باید بی‌وجدان و از انسانیت به دور باشد. به هر حال متاسفانه بیشتر خلافکارها از انسانیت به دورند که متعرض مال مردم می‌شوند و اگر غیر از این بود که دست به خلافکاری نمی‌زدند. این مقدمه را گفتم تا ماجرایی را که ماه گذشته سر خود من به عنوان یک بازنشسته 65 ساله آمد تعریف کنم. شاید هم‌سن و سالان من با خواندن این ماجرا حواس خود را بیشتر جمع کنند و شاید هم احتمالا خلافکاری این مطلب را بخواند و بفهمد تعرض به جان و مال پیرمردها کار بسیار نادرستی است.

ماجرا از جایی آغاز شد که دوشنبه‌ 2 ماه پیش که برای دریافت کمی پول از موجودی عابربانک همسرم که معلم بازنشسته است به عابر بانکی که در مسیرم بود ـ خیابان استاد نجات‌الهی ـ مراجعه کردم. ساعت حدود 30/19 بود، کیسه نایلکسی دستم بود که یک بسته کبریت، 2 بسته ماکارونی، 2 ظرف ماست 250 گرمی و یک بسته بیسکویت در آن بود که از سوپرمارکت محل گرفته بودم. جلوی عابر بانک کسی نبود، چون اساسا آن خیابان بیشتر تجاری است و مقابل بانک‌ها و عابربانک‌ها روزها شلوغ است و غروب به بعد تک و توک، کسانی مثل من که حوصله و توان در صف ایستادن را ندارند به این باجه‌ها مراجعه می‌کنند. نایلکس خرید را روی زمین بین دوپایم گذاشتم و به آرامی دست در جیب عقب شلوارم کردم، کارت عابربانک را از داخل کیف پول کوچکی که نوه‌ام برایم خریده بود درآوردم.

کارت را در دستگاه باجه عابربانک گذاشتم، رمز را وارد کردم و از موجودی همسرم از 385 هزار تومان حقوقی که در ماه می‌گیرد،132 هزار تومان مانده بود، تصمیم گرفتم 120 هزار تومان آن را برداشت کنم. همین کار را هم کردم، یک‌بار 80 هزار تومان گرفتم که اسکناس 5000 تومانی بود و بار دوم 40 هزار تومان گرفتم که اسکناس 2000 تومانی بود و از آنجا که از قدیم عادت کرده بودم همه پولم را در یک جیب نگذارم 80 هزار تومان را در یک جیب شلوار و 40 هزار تومان دیگر را در جیب دیگر شلوارم گذاشتم و کیسه خریدم را برداشتم و راه افتادم. تا منزل راهی نبود تقریبا 150 متری بود هنوز چند قدمی در آن ساعت شب که معمولا این خیابان خلوت می‌شود نگذشته بود که کشمکش 2 جوان که یکی سوار موتورسیکلت بود و دومی در کنارش ایستاده بود توجهم را جلب کرد. موتورسوار می‌گفت اولا کرایه‌ات 1600 تومان می‌شود، ثانیا 5000 تومانی خرد ندارم. من ناخواسته کمی پا سست کردم و متوجه آنها شدم که جوان پیاده‌ رو کرد به من و گفت: پدرجان شما قضاوت کنید.

صاحب موتور برگشت و گفت: قضاوت نمی‌خواهد، ‌همان هزار تومان را بدهید و بعد مکثی کرد و رو به من گفت: پدرجان 5000 تومان خرد دارید. من جواب مثبت دادم، کیسه خرید را زمین گذاشتم و دست در جیبم کردم و پولم را درآوردم که 5000 تومانی را خرد کنم. داشتم دسته پول را تو دستم جابه‌جا می‌کردم همان کسی که سوار موتور بود آن را چنگ زد و دومی هم که پیاده بود کیسه خرید را برداشت و پرید روی موتور و گاز دادند و رفتند. من خشکم زد، اصلا نفهمیدم چه شد! نفسم بند آمده بود. اطرافم را نگاه کردم، کسی نبود، یکی دو نفری که در پیاده‌رو مقابل در حرکت بودند، اصلا متوجه نشدند.

کل این اتفاق کمتر از یکی دو دقیقه طول کشید. بی‌اختیار چند قدمی دنبال موتور دویدم خیابان خلوت بود و من آنها را می‌دیدم. در فاصله 60 تا 70 متری دیدم ترک سوار برگشت و وقتی دید من دارم دنبال آنها می‌دوم کیسه خرید را پرت کرد تو پیاده‌رو و بعد سریع از نظر محو شدند. من خودم را به کیسه ماکارونی، کبریت و ماست رساندم و آن را برداشتم و رفتم خانه، همسرم تا مرا دید، پرسید چرا رنگ‌ و رویت پریده، ‌اتفاقی افتاده؟ موضوع را برایش تعریف کردم. هزار بار خدا را شکر کرد که آن نامردها بلایی سر خود من نیاورده‌اند. نمی‌دانم حتما موتورسوارهای تبهکار، وقتی که داشتم پول می‌گرفتم، مرا زیر نظر داشته‌اند. نمی‌دانم واقعا مانده بودم حیران.

خدا را شکر که دسته 2000 تومانی را برده بودند. یعنی 40 هزار تومان، خوب شد که بسته 5 هزار تومانی را نبردند.

بگذریم، همسرم صد بار آنها را نفرین کرد و گفت: پول به درک اگر دچار ایست قلبی شده بودی چه خاکی به سرم می‌کردم و جواب بچه‌ها را چه می‌دادم که چرا آن ساعت از شب تو را دنبال خرید فرستادم.

حیدری ـ تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها