رابی: من در جهنم زندگی می‌کردم

رابی کاتس جوان 23 ساله‌ای است که به اتهام قتل پدربزرگ 89 ساله‌اش دستگیر شده است.او اعتراف کرده که با پرداخت 1000 دلار پول به یک خلافکار حرفه‌ای دستور قتل این پیرمرد را که سال‌های سال از او نگهداری کرده بود صادر کرده است.
کد خبر: ۴۷۹۱۹۰

تنهایی، مسبب همه مشکلاتم است. هرگز نه خواهر و برادری داشتم که به آنها دلخوش باشم و نه پدر و مادری که تکیه گاهم باشند. والدینم را هیچ‌وقت ندیدم. چون آن‌طور که پدربزرگم بعدها برایم تعریف ‌کرد در 4 ماهگی‌ام آنها براثر آتش‌سوزی جانشان را از دست دادند و مرا تنها گذاشتند. نمی‌دانم اسمش خوش شانسی است یا بخت بد که آن شب شوم من به جای آن‌که همراه آنها در شعله آتش بسوزم توسط مادرم که مرا از پنجره در آغوش یکی از همسایه‌ها در حیاط انداخت نجات یافتم و به زندگی ادامه دادم.

بناچار پدر بزرگم تنها کسی بود که برایم باقی ماند، وظیفه نگهداری از من را به عهده گرفت و سال‌ها با پرداخت پول به انواع پرسـتارها مـــرا به‌هر شکلی که بود بزرگ کرد. اما تنهایی و زندگی با پیرمردی که هر بار مرا نگاه می‌کرد مدعی می‌شد او را یاد پسر از دست رفته‌اش می‌اندازم آسان نبود. من با انواع و اقسام مشکلات و کمبودهایی بزرگ شدم که بعدها برایم دردسر ساز بودند. من پسری عادی نبودم و این را هم خودم و هم پدربزرگم بخوبی می‌دانستیم و راهی هم برایش وجود نداشت، من مشکلات روحی زیادی داشتم.

رابی کاتس جوان 23 ساله‌ای است که به اتهام قتل پدربزرگ 89 ساله‌اش دستگیر شده است.او اعتراف کرده که با پرداخت 1000 دلار پول به یک خلافکار حرفه‌ای دستور قتل این پیرمرد را که سال‌های سال از او نگهداری کرده بود صادر کرده است.

پرونده قتل آقای ال کاتس که با 6 ضربه چاقو از پا در آمده بود پس از پیدا شدن جسدش در پارکی نزدیک منزلش تشکیل شد و تنها چند روز بعد تنها نوه‌اش که سابقه خلافکاری داشت در این رابطه دستگیر شد. رابی به پرداخت پول برای مرگ تنها پدربزرگش اعتراف کرد و آن را گردن گرفت. رفتار بی‌رحمانه‌ای که 30 سال زندان را برای این پسر جوان در پی خواهد داشت.

زندگی بی‌انگیزه من

فکر کنم 11 یا 12 ساله بودم که برای اولین‌بار جریان زندگی که آن را بسیار بد شروع کرده بودم از دهان پدربزرگم شنیدم. تا قبل از آن بارها و بارها از همه پرستارهایی که برای نگهداری از من به خانه‌مان می‌آمدند سوال پرسیده بودم، اما هیچ کدام جواب درستی نمی‌دادند. در آن سن و سال برایم اهمیت زیادی داشت که بدانم چرا برخلاف دیگران که پیش پدر و مادرشان بزرگ می‌شوند من کسی را ندارم و پیرمردی که بندرت با من حرف می‌زد وظیفه نگهداری از من را به عهده دارد.

وقتی برای اولین‌بار جریان آتش‌سوزی را شنیدم شوکه شدم. گریه‌ام گرفته بود اما می‌خواستم مرد باشم و جلوی پدر بزرگم که افسر سابق نیروی دریایی بود کم نیاورم. او بعد از تعریف کردن ماجرا برایم گفت که مادرم قهرمان زندگی من است، چون توانسته در حالی که شعله‌های آتش پشت سرش زبانه می‌کشیدند و راه فرارش را بسته‌اند مرا به هر سختی شده نجات دهد تا زندگی کنم.

حرف‌هایش برایم بی‌معنی بودند. نمی‌دانستم باید زنی را که سبب شده زنده بمانم و زندگی کنم را دوست داشته باشم یا نه. داستانی که تعریف می‌کرد بشدت غم‌انگیز بود و در این میان من تنها دلم برای خودم می‌سوخت که باید زندگی را با شروعی اینچنین آغاز می‌کردم. نقشی در اتفاق بدی که برای خانواده‌ام افتاده بود نداشتم، اما در عین حال زنده مانده بودم تا عذاب بکشم. عذاب بی‌خانواده بودن و زندگی با پیرمردی سختگیر و خاموش که انگار با دیدنم تنها داغ دلش تازه می‌شد. اینها عذاب‌هایی بودند که باید با آنها زندگی می‌کردم که کار آسانی هم نبود.

قتل مشکوک پدر بزرگ

کشف جسد ال کاتس پیرمرد بی‌آزاری که افسر سابق نیروی دریایی بود برای پلیس جای تعجب بسیاری داشت. چرا باید خلافکاری او را در ساعت خلوت پارک نزدیک محل سکونتش به قتل می‌رساند. او نه دشمنی داشت که طلب مرگش را داشته باشد و نه ثروتمند بود که انگیزه دزدی در قتلش دیده شود. همه اینها سبب شد تا ماموران روی تنها نوه او و پسری که سال‌ها در کنارش زندگی کرده بود تمرکز کنند. زندگی سراسر دردسری که رابی داشت می‌توانست دلیل موجهی باشد بر آن‌که او در مرگ پدربزرگش دست داشته و آن را هدایت کرده است.

رابی که از مرگ پدربزرگش ابراز ناراحتی می‌کرد پس از چند جلسه بازجویی اعتراف کرد، خودش هم نمی‌داند به چه دلیل، اما او دستور قتل پدربزرگش را صادر کرده تا تنها عضو خانواده‌اش را هم از دست بدهد و در این دنیا بی‌هیچ خویشاوندی باقی بماند. دستگیری مردی که در قبال 1000 دلار ال را کشته بود بر ادعاهای رابی صحه گذاشت و او به‌عنوان عامل قتل پدربزرگش در پرونده معرفی شد. قتلی که به گفته دوستان نزدیک رابی برای رسیدن او به بیمه عمر پدربزرگش رقم خورده است.

تنهایی دیوانه‌ام کرد

تنها 14 سالم بود که برای اولین‌بار بازداشت شدم. جرمم کتک‌کاری در یک باشگاه ورزشی بود که در آن ورزش می‌کردم. پدربزرگم هفته‌ها به خاطر این موضوع با من حرف نمی‌زد، اما برایم اهمیتی نداشت. سابق بر آن هم هیچ مکالمه‌ای نداشتیم و او تنها نقش یک روح را در زندگی من بازی می‌کرد. نمی‌دانم چرا اما سعی می‌کرد کمتر مرا ببیند و همه روابطمان روی چند خط نامه‌ای بود که برای هم روی میز تلویزیون می‌گذاشتیم. محتوای نامه‌ها معمولا درخواست پول از سوی من یا تلاش پدربزرگ برای ارشاد کردنم بود. اما من درگیری‌ها و پیچیدگی‌های زیادی در ذهنم داشتم که هیچ‌کس از آنها خبر نداشت. پدر بزرگ سعی می‌کرد مرا از لحاظ مالی تامین کند، اما نمی‌دانست که یک پسر نوجوان یک هم حرف می‌خواهد و تنهایی دیوانه‌اش می‌کند.

دوستانم همه خلافکار بودند و هر کدام چندبار به جرم‌های مختلف دستگیر شده بودند. بعد از اولین بازداشتم خجالتم فرو ریخت و دیگر اهمیتی نداشت که پدربزرگ در موردم چه فکری می‌کند. او را موجودی بی‌فایده می‌دانستم که حضورم عذابش می‌داد و نمی‌توانست از من خلاص شود.

انگار با همه چیز و همه دنیا لج کرده بودم، هنوز هم این احساسات را در خودم می‌بینم. فکر می‌کنم شاید من تنها کسی در دنیا هستم که باید چنین تقدیر شومی داشته باشد. خودم هم نمی‌دانم از زندگی چه می‌خواستم، اما هر چه بود آن چیزی که داشتم مرا راضی نمی‌کرد.

درس نمی‌خواندم و حاضر به دانشگاه رفتن نبودم. با این که می‌‌دانستم پدربزرگ اگر بخواهم هزینه‌های ادامه تحصیل مرا می‌دهد، اما لج کرده بودم و خودم عذاب می‌کشیدم. انگار همه چیز برعلیه من صف کشیده بود و من جنگجویی بودم که باید با زمین و زمان درگیر می‌شدم. کم‌کم خلاف بودن و رفتارهای غیرعادی تمام آن چیزی شد که به آن فکر می‌کردم. حاضر بودم در همه درگیری‌های خیابانی شرکت کنم و افراد مختلف را به عناوین متفاوت به باد کتک بگیرم. احساس تنفرشدیدی در وجودم نسبت به همه وجود داشت که حودم نمی‌فهمیدم ریشه‌اش از کجاست.

نباید این‌طور رفتار می‌کردم، اما دست خودم نبود. هر بار که پدر بزرگ به بازداشتگاه‌های پلیس می‌آمد تا مرا با قرار وثیقه یا پرداخت پول آزاد کند، تنها سری تکان می‌داد و هیچ چیزی نمی‌گفت. شاید اگر دعوایم می‌کرد یا تنبیهی در انتظارم بود بهتر می‌شدم، اما می‌دانستم حتی بدترین خلاف‌ها سبب نمی‌شود او صدایش روی من بلند شود یا از خانه بیرونم کند. ما هر دو مثل زندانی‌هایی که در یک سلول محکوم به زندگی با هم هستند در سکوت تحمل می‌کردیم. اما در این میان من عکس العمل نشان می‌دادم و او هیچ نمی‌گفت. می‌دانستم با خودش فکر می‌کند چطور با پدر و مادر خوبی که همه از آنها تعریف می‌کنند چنین فرزندی به دنیا آمده که سر ناسازگاری با همه دنیا دارد، اما تقدیر من این بود، تنها باشم و زجر بکشم و دیگران را مقصر بدانم.

نمی‌دانم چرا اما یک شب در حالی که بشدت تحت‌تاثیر موادمخدر قرار داشتم به یکی از آشناهایم زنگ زدم. به او گفتم پول خوبی پرداخت می‌کنم اگر فردی را که به او می‌گویم از پا در بیاورد. وقتی اسم پدربزرگم را بردم شوکه شد اما کارش همین بود، در قبال پول آدم می‌کشت.

کارش را که تمام کرد زنگ زد و پولش را تمام و کمال پرداخت کردم. می‌دانستم پلیس سراغم می‌آید، اما اهمیتی نداشت. چیزی را از دست نمی‌دادم. من از وقتی به یاد داشتم تنها بودم و نبود پدربزرگم تفاوتی در زندگی من ایجاد نمی‌کرد. اما نبودش برایم بهتر بود. شاید نگاه‌های تاسفبارش بود که مرا آتش می‌زد و ناآرامم می‌کرد. هر چه بود ترجیح می‌دادم او هم نباشد. این‌طور راحت‌تر بودم و برای همین هم بدون لحظه‌ای فکر، دستور قتلش را صادر کردم. شاید او هم‌اکنون شادتر باشد، در کنار پدرو مادرم که برایشان تعریف خواهد کرد، پسرشان که او را از آتش نجات دادند اکنون در جهنم این دنیا زندگی می‌کند و بیچاره است.

مترجم: المیرا صدیقی

منبع: کورت نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها