یک رشته سیم برق: این ماجرا؛ قسمت پایانی

نقشه گنج

در شماره‌های گذشته خواندید، سارق سابقه‌داری به نام حسن هنگام سرقت در یک سوپرمارکت بر اثر برق‌گرفتگی جان خود را از دست می‌دهد و ابتدا تصور می‌شود او همان سارق سریالی سوپرمارکت‌هاست که در پی یک حادثه هنگام دزدی کشته شده است، اما تحقیقات کارآگاه شهاب معلوم می‌کند او به قتل رسیده است.
کد خبر: ۴۷۹۱۸۶

 در این میان مردی به نام بابک که او هم مجرمی سابقه‌دار است، دستگیر می‌شود و براحتی به قتل حسن اعتراف می‌کند، اما نحوه قتل را اشتباه توضیح می‌دهد و سرگرد شهاب مطمئن می‌شود او قاتل نیست و به خاطر فرد دیگری این جرم را گردن گرفته است. بابک با کمک یک سرباز با فردی به نام جواد رابطه تلفنی برقرار می‌کند. کارآگاه و دستیارش اکنون دنبال جواد می‌گردند. ادامه ماجرا را بخوانید:

من بدجوری گرفتارم، شام یادت نرود.این پیغامی بود که بابک به جواد رسانده و جواب شنیده بود که فردا سفره را می‌چینم. یعنی باید امروز اتفاق خاصی بیفتد. اما چه اتفاقی؟ اصلا جواد کیست؟ معنی این پیغام‌ها چه می‌تواند باشد؟ بابک چرا خودش را به خاطر یک نفر دیگر این طور به دردسر انداخته؟ شهاب در اتاق قدم می‌زد و به این سوال‌ها فکر می‌کرد بدون این‌که بتواند جواب قانع‌کننده و محکمی برایشان پیدا کند. شاید برادر حسن می‌توانست کمکی کند اما مشکل آنجا بود که آن جوان هم خودش آدم سالمی نبود و نمی‌شد به حرف‌هایش اعتماد کرد. در همان نگاه اول معلوم بود اعتیاد دارد، حالا این‌که چه خلاف‌های دیگری می‌کرد، بماند.

هیچ سرنخی برای پیدا کردن جواد وجود نداشت و اصلا معلوم نبود واقعا اسمش این باشد. تنها راهی که به ذهن کارآگاه رسید این بود که بابک را آزاد کند. این‌طوری خودش ماموران را سراغ جواد می‌برد.برای این کار باید با بازپرس هماهنگ می‌کرد. به ستوان ظهوری ماموریت داد این کار را انجام بدهد خودش هم در اداره ماند و سرش را با کارهای خرده‌ریز گرم کرد.

وقتی اجازه آزاد کردن متهم و البته زیرنظر گرفتن او صادر شد، شهاب دستور داد بابک را به اتاقش بیاورند. مرد هنوز نمی‌دانست چه نقشه‌ای برایش کشیده‌اند و خیال می‌کرد باز هم باید بازجویی پس بدهد. دیگر از هیچ چیز واهمه‌ای نداشت. می‌دانست چون اعتراف کرده، بقیه کارها روی روال پیش می‌رود و شرایط برایش زیاد سخت نمی‌شود. او روی یک صندلی روبه‌روی میز سرگرد نشست. کارآگاه برای لحظاتی به چشمان او خیره نگریست و بعد در حالی که بلند شده بود و قدم می‌زد، گفت: شانس آوردی، خیلی.

بابک معنی این حرف را نفهمید و منتظر ماند کارآگاه توضیح بیشتری بدهد. شهاب آهی کشید و گفت: آزادی، می‌توانی بروی.

- آزادم؟

بابک اصلا سردرنمی‌آورد چه شده است اما آنقدر در خلاف سابقه داشت که بفهمد کاسه‌ای زیر نیم کاسه است: برای چی آزادم؟ من آدم کشتم.

- بازپرس حرفت را باور نکرد، حالا هم بلند شو و هر چه زودتر از جلوی چشمم دور شو.

بابک اصرار داشت بماند:ولی من حسن را کشتم، نباید آزادم کنید.

هرچه متهم بیشتر اصرار می‌کرد، شهاب مطمئن‌تر می‌شد تصمیمی که گرفته،درست است. او بدون اعتنا به خواهش و تمناهای بابک از اتاق بیرون رفت و ستوان برگه‌ای را دست متهم داد که اجازه خروجش از اداره آگاهی بود. مرد تسلیم شد. دیگر چاره‌ای نداشت. باید می‌رفت. غافل از این‌که بازی تازه شروع شده و او تحت‌نظر است.

آن روز بابک به خانه‌اش رفت و هیچ کار غیرمنتظره‌ای انجام نداد. اما صبح روز بعد با موتوری که از یکی از همسایه‌هایش قرض گرفت،به سمت بهشت زهرا به راه افتاد. یک تیم دو نفری از ماموران هم در تعقیبش بودند و هر اتفاقی را به سرگرد گزارش می‌دادند.بالاخره اتفاقی که شهاب منتظرش بود، روی داد و بابک به ملاقات مردی رفت که در یک خرابه زندگی می‌کرد و معلوم بود خودش را پنهان کرده است. ماموران به دستور کارآگاه وارد عمل شدند و در عملیاتی که البته با زد و خورد و درگیری همراه بود بابک و مرد ناشناس را بازداشت کردند.

وقتی متهمان به شهاب تحویل داده شدند، او خیلی زود فهمید نفر دوم همان جواد است و به احتمال زیاد او قتل را انجام داده. البته هنوز مدرکی برای اثبات این موضوع نداشت و امیدوار بود با کمک بابک و اعترافات خود جواد این معما را حل کند. بابک وقتی پشت میـز بازجــویی نشست، یک بار دیگر ادعا کرد قاتل است.

- شما خودتان گفتید برو، من هم رفتم.

ظهوری در این بازجویی بیشتر از رئیس‌اش حرف می‌زد و شهاب ترجیح می‌داد گوشه‌ای بنشیند و فقط اوضاع را زیرنظر داشته باشد. ستوان به متهم گفت: تو وقتی بازداشت بودی از طریق یک سرباز برای جواد پیغام فرستادی و گفتی شام را زودتر آماده کند. آن سرباز از طرف خود ما مامور بود از تو و جواد برای پیغام‌رسانی رشوه بگیرد. حالا خیلی صاف و پوست‌کنده بگو برای چه به دروغ قتل را گردن گرفتی؟ جواد قرار بود برایت چه کار کند؟ بالاخره سفره را چید یا نه؟

بابک بدجوری رو دست خورده بود. ترجیح داد سکوت کند. ستوان به سوالاتش ادامه داد:قرار بود چقدر گیرت بیاید، نمی‌دانی مجازات قتل اعدام است؟

متهم باز لب از لب باز نکرد. ظهوری با اشاره سرگرد فهمید همچنان باید به پرسیدن ادامه بدهد:شب قتل تو حسن را از خانه بیرون بردی و به سوپرمارکت کشاندی، بعد در آنجا جواد او را کشت. اختلاف آنها سر چی بود؟

شهاب وقتی دید بابک خیال حرف زدن ندارد، بلند شد و رو به روی او ایستاد تا اتمام حجت کند:ما می‌دانیم تو و جواد با هم حسن را کشتید. هر دوتان به یک اندازه مقصر هستید. اگر قانون نمی‌دانی، من برایت می‌گویم که هر دو نفرتان اعدام می‌شوید و آن‌وقت کسی نیست که برایت سفره بچیند. تمام آن قول و قرارها دود شد و رفت هوا.

ترسی که آرام آرام در جان بابک رخنه کرده بود، حالا او را کاملا به تسخیر درآورده بود. او باید سکوتش را می‌شکست وگرنه بازنده اصلی این بازی بود. اگر همه چیز را می‌گفت، حداکثر سه چهار سال حبس برایش می‌بریدند اما اگر همین‌طوری لجبازی می‌کرد، سرش بالای دار بود، بالاخره به حرف آمد: جواد حسن را کشت.

این را زیرلب گفت، طوری که انگار هنوز مطمئن نبود کاری که می‌کند درست است یا نه، شهاب پرسید: چرا؟

-از خودش بپرسید. من می‌دانم ولی نمی‌گویم، او از من خواست حسن را به جای مناسبی بکشانم، من هم این کار را کردم. چند وقتی بود از سوپرمارکت‌ها دزدی می‌کردم. حسن خیال کرد به او پیشنهاد همدستی داده‌ام، برای همین با من آمد. نشانی مغازه را از قبل به جواد داده بودم وقتی خودش را رساند، او و حسن را تنها گذاشتم و بیرون آمدم. جواد بعد از قتل به من گفت اگر لو رفتیم من باید جرم را گردن بگیرم. او قول داد هم برایم رضایت بگیرد و هم 50 میلیون تومان بدهد.

بالاخره معنی سفره و شام هم روشن شد. کارآگاه دستور داد بابک را ببرند. او نیم ساعتی استراحت کرد و چای خورد، بعد نوبت به بازجویی از جواد رسید.او باور نمی‌کرد همدستش همه چیز را گفته باشد اما وقتی جزییات را از زبان ستوان ظهوری شنید، فهمید دیگر انکار کردن و طفره رفتن بی‌فایده است. معما برای پلیس فاش شده و فقط یک ابهام باقی مانده و آن هم انگیزه جواد از قتل بود.

متهم سرش را پایین انداخت و گفت:من و حسن چند وقت قبل قرار بود دنبال گنج برویم. نقشه پیش او بود و به من نمی‌داد. زیر همه قول وقرارها زده بود. می‌خواست خودش تنهایی گنج را بردارد. جلوی چشم من هم آفتابی نمی‌شد و دستم به او نمی‌رسید. برای همین بابک را واسطه کردم. در مغازه به او گفتم اگر نقشه را بدهد کاری به کارش ندارم، اما مقاومت کرد. من هم محکم به سرش زدم. وقتی زمین افتاد سیم برق را به او وصل کردم؛ فکر کردم اگر خطر را احساس کند حرف می‌زند. او هم خیال می‌کرد من جرات کشتنش را ندارم. هر دومان درباره همدیگر اشتباه می‌کردیم.شهاب خیلی خسته شده بود، بحث که به اینجا کشید، به دستیارش گفت کارهای اداری مربوط به ثبت اعترافات را انجام بدهد. خودش هم مرخصی ساعتی گرفت و به خانه رفت تا کمی استراحت کند.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها