در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
جسد مارک وایت در خیابان 69 منطقه فونیکس که در شمال شرقی قرار داشت، درست مقابل ویلایش کشف شده بود.
کمیسر با شنیدن این خبر با دوست خود اولیور تماس گرفت و موضوع را با وی در میان گذاشت و آنگاه به سوی محل حادثه حرکت کرد. شدت باران هر لحظه بیشتر میشد. 40 دقیقه طول کشید تا کمیسر خود را به منطقه فونیکس رساند. انتهای خیابان 69 و در مقابل ویلای بزرگ، یک خودروی فورد طوسی رنگ، چند خودروی پلیس، آمبولانس و تعدادی مامور پلیس که چتر در دست داشتند، دیده میشدند.
کمیسر وقتی از خودرواش پیاده شد نظری به اطراف خیابان 69 انداخت. ساختمانهای این خیابان، مسکونی و ویلایی و سرسبز بودند.
سروان اسمیت فیش رئیس کلانتری منطقه با دیدن کمیسر جلو آمد و در حالی که چتری را بالای سر او میگرفت، گزارشی از چگونگی حادثه قتل مارک وایت را ارائه کرد.
سروان فیش که تندتند صحبت میکرد در قسمتی از گزارش خود گفت: ساعت حدود 6 بعدازظهر بود که مرد جوانی سراسیمه و وحشتزده با کلانتری تماس گرفت و اعلام کرد عمویش داخل خودرو با شلیک گلوله به قتل رسیده است. وی که خودش را ادوارد معرفی میکرد با صدای گرفتهای افزود: لحظاتی پیش و در حالی که منتظر عمویم بودم، یکی از همسایهها خبر این حادثه را به من داد.
بعد از این که ادوارد آدرس دقیق را در اختیار ماموران قرار داد، بلافاصله خود را به اینجا رساندیم و با جسد خونآلود مرد بیچاره در داخل خودرواش روبهرو شدیم. او به ضرب گلولهای که به پشت سرش اصابت کرده بود به قتل رسیده است. کالیبر اسلحهای که به وی شلیک شده 32 است و بررسیهای اولیه ما نشان میدهد گلوله از فاصله بسیار نزدیک شلیک شده است.
از زمان وقوع قتل هم مدت زیادی نمیگذرد و تنها شاهد ماجرا ادوارد برادرزاده مقتول است که مدعی است برای یک لحظه یک مرد ناشناس را دیده که از خودرو پیاده و با سرعت از محل دور شده است. وی البته در آن لحظه متوجه قتل عمویش نشده و لحظاتی بعد وقتی در حال خروج از خانه بوده، یکی از همسایهها موضوع را به او اطلاع داده است.
سروان فیش در مورد مقتول گفت: مارک وایت 59 ساله صاحب یک شرکت ساختمانسازی است. او چند سالی است که از همسرش جدا شده بود و به تنهایی زندگی میکرد. مارک 2 دختر دارد که در ایالت دیگری زندگی میکنند. بررسیهای اولیه ما نشان میدهد مقتول مردی خوشگذران و عیاش بوده و چون از درآمد قابل توجهی برخوردار بوده، همواره در حال خوشگذرانی بوده و در ویلایش مهمانیهای آنچنانی برگزار میکرده یا در مهمانی دوستانش شرکت میکرده است. ضمن این که او یک قمارباز حرفهای هم بوده و در بسیاری از اوقات با دوستانش قمار میکرده است.
رئیس کلانتری منطقه سپس به سوالات کمیسر پاسخ داد آنگاه به همراه وی برای رویت جسد به محل حادثه رفت.
کمیسر با دقت به وارسی جسد مرد بیچاره پرداخت. جای شلیک گلوله از پشت سرش به وضوح دیده میشد که از جلو شکاف عمیقی ایجاد کرده بود. مارک وایت یک کاپشن چرم مشکی و پیراهن آبیرنگ به تن داشت. یک زنجیر طلای پهن، ساعت طلا و 2 انگشتر بزرگ در انگشتان مقتول مشاهده میشد. صورت مقتول کاملا خونآلود شده بود، اما اثری از جراحت در چهرهاش دیده نمیشد. سوئیچ خودرو روی آن بود که کمیسر به آرامی آن را روشن کرد. با روشن شدن خودرو، صدای دستگاه پخش CD، فضای خودرو را دربرگرفت. صدا به قدری بلند بود که کمیسر به سرعت آن را کم کرد. آمپر بنزین در حالت چشمک زدن بود حکایت از خالی بودن باک داشت. از طرفی در داشبورد باز بود و وسایل داخل آن بیرون ریخته شده بود. کمیسر پس از این که بدقت جسد مارک وایت را وارسی کرد با راهنمایی سروان فیش وارد ویلا شد تا به تحقیقات خود ادامه دهد.
داخل سالن اشیای بسیار گرانقیمت و باارزش جلبنظر میکرد، در گوشه سالن و روی مبل یک مرد جوان قدبلند کنار 2 مرد میانسال دیده میشدند. کمیسر جلو رفت و خود را معرفی کرد و به بازجویی از آنها پرداخت.
جیمی بلانس یکی از آن 3 مرد که خود را همسایه دیوار به دیوار مقتول معرفی کرد به کمیسر گفت: ساعت حدود 6 بعدازظهر بود. هنوز شدت باران زیاد نشده بود. در حال رفتن به خانهام که چسبیده به ویلای مارک وایت است، بودم که متوجه صحنه عجیبی شدم. مارک پشت خودرواش جلوی ویلا بیحرکت دیده میشد. البته من ارتباط خوبی با او نداشتم.
علتش هم مزاحمتهایی بود که وی برای همسایهها ایجاد میکرد. او بسیار پرسر و صدا بود و از طرفی بسیار تندخو و مغرور. چون وضع مالیاش خوب بود دائم به همه فخر میفروخت و بسیار بیادبانه با همه برخورد میکرد. از این رو من اصلا با او حرف نمیزدم، اما چون اوضاع را کمی مشکوک دیدم نزدیک رفتم و یک لحظه متوجه خون روی سر و صورت وی شدم. خیلی ترسیدم. با عجله سراغ آقای براند همسایه دیگرمان رفتم و او را صدا زدم. همین که قدم به داخل حیاط گذاشتیم با ادوارد برادرزاده مقتول روبهرو شدیم. ادوارد هم مثل عمویش بسیار تندخو و عصبی بود. او به خانه عمویش رفت و آمد زیادی داشت. ظاهرا با هم کار میکردند چون گاهی سر و صدای آنها بلند میشد و بیشتر مهمانیها را ادوارد برای عمویش ترتیب میداد. خلاصه موضوع را با ادوارد در میان گذاشتیم. او وحشتزده گفت: من منتظر عمویم بودم. ما قرار بود جایی برویم. لحظاتی پیش دیدم یک نفر از خودرو پیاده شده، اما نفهمیدم چه اتفاقی افتاده است. بعد هم سراسیمه داخل خانه رفت و موضوع را به پلیس اطلاع داد. این تمام ماجرایی بود که من دیدم.
کمیسر نیم ساعتی از او بازجویی کرد سپس سراغ دیگر همسایه مقتول آلن براند رفت. براند که پیرمردی 65 ساله بود، عین اظهارات جیمی بلانس را در مورد حادثه تکرار کرد و خاطرنشان کرد: ما با مقتول و فقط سلام و علیک داشتیم. آقای مارک وایت همه چیز را در پول میدید و اصلا احترامی برای همسایهها قائل نبود. تصور میکرد چون پولدار است همه باید جلوی او خم شوند... .
کمیسر از او هم دقایقی بازجویی کرد و آنگاه به سراغ ادوارد برادرزاده مقتول که جوانی خوشقیافه و قدبلند بود، رفت. ادوارد که قیافهای مضطرب داشت به کمیسر گفت: باورم نمیشود که عموی مهربانم به قتل رسیده باشد. او از زمانی که پدرم را از دست دادم، مراقبم بود و مثل فرزندش از من نگهداری میکرد. من کنار او بسیار خوشحال بودم و حالا نمیدانم چگونه در نبود او زندگی را ادامه دهم.
ادوارد ادامه داد: البته بسیاری از ثروت او ارثیه پدرم بود که عمویم به نام خود کرده و از آن استفاده میکرد، اما واقعا به من محبت میکرد. اصلا نمیگذاشت زندگی برایم سخت و دشوار شود. هر چه میخواستم برایم فراهم میکرد و حتی مرا در جریان کارهایش قرار میدهد. راستش یک معامله خوب در پیش داشتیم. برای همین عمویم پول زیادی از بانک گرفته و به همراه خود داشت. از این رو خیلی نگران بودم چون قرار بود ساعت 5 بعدازظهر جایی برویم. وقتی دیرکرد تلفنی با او تماس گرفتم. گفت در حال بنزین زدم هستم و خودم را میرسانم، اما او ساعت 6 به اینجا رسید. من از پشت پنجره انتظار او را میکشیدم. وقتی خودرواش جلو ویلا متوقف شد، مردی را دیدم که در جلو را باز کرد و با عجله از خودرو دور شد. از آن فاصله چیزی معلوم نبود. من هم اصلا تصور بدی نکردم. با خودم گفتم شاید یکی از دوستان یا همسایهها باشد. رفتم لباسهایم را عوض کردم و همین که از ساختمان بیرون آمدم 2 نفر از همسایهها به نام بلانس و براند را جلوی در دیدم. آنها موضوع قتل عمویم را مطرح کردند. بعد هم وحشتزده به ویلا برگشتم و موضوع را به پلیس اطلاع دادم.
وی افزود: حالا نمیفهمم آن مرد که از خودرو پیاده شد چه نیت شومی داشت، او عمویم را به قتل رسانده و پس از سرقت کیف پولی که از بانک گرفته بود، متواری شده است. بیچاره عمو مارک که قربانی این جانی خطرناک شد.
وی در پاسخ این سوال کمیسر که به چه کاری مشغول هستی، جواب داد: من با عمویم کار میکردم. البته شریک نبودیم، اما امین عمویم بودم و در جریان تمام ساخت و سازهای او قرار داشتم.
وی درخصوص محل زندگیاش گفت: یک آپارتمان در خیابان هستون دارم، اما بیشتر اوقات با عمویم زندگی میکنم.
ادوارد توضیحاتی در مورد زندگی خود و عمویش و همچنین مهمانیهایی که برگزار میکردند، داد.
کمیسر ساعتی از او بازجویی کرد و سپس به دقت به بررسی مجدد این حادثه پرداخت. ساعت حدود 30/23 بود که کمیسر رو به سروان فیش دستور دستگیری ادوارد را به جرم قتل عمد عمویش مارک وایت صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید ادوارد قاتل است. کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری ادوارد داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: