در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چرا دست به زورگیری زدی؟
به پول احتیاج داشتم. من فقط 3بار این کار را انجام دادم. ماجرا اینطور بود که بعد از ترکتحصیل در کلاس دوم دبیرستان، بیشتر وقتم را با دوستانم میگذراندم. 2 بار آنها مرا مهمان کرده و به شمال برده بودند و آن موقع نوبت من بود که خرج سفر بقیه را بدهم، اما چون پدرم میگفت بابت این کارها پولی ندارد، من هم ناچار شدم زورگیری کنم.
چه زمانی از کاری که کرده بود، پشیمان شدی؟
روزی که دستگیر شدم. یکی از شاکیان در کلانتری مرا دید و خیلی بد و بیراه بارم کرد. کاری کرد که خرد شدم و به غیرتم برخورد. او به پدر و مادر و همه خانوادهام توهین کرد. همان موقع فکر کردم آیا دوستانی که دور و برم را گرفتهاند، اینقدر ارزش دارند که به خاطر جور کردن خرج خوشگذرانیشان این همه خفت بکشم. البته آنموقع هنوز زیاد حالیام نبود چه بلایی سر زندگیام آوردهام. وقتی به زندان افتادم، کمکم به این نتیجه رسیدم که اگر میخواهم به روز سیاه نیفتم، بهتر است دور خلاف را خط بکشم و وقتی هم از زندان بیرون آمدم، نسبت به تصمیمی که گرفته بودم، مطمئنتر شدم.
خانوادهات وقتی فهمیدند تو زورگیری میکردی، چه واکنشی نشان دادند؟
کار خاصی نکردند. حقیقتش پدرم زیاد به من و برادر و خواهرهایم اهمیتی نمیداد. مادرم هم همینطور بود. در تمام آن مدت فقط 2بار به ملاقاتم آمدند. حتی نمیدانستند من کی آزاد میشوم و وقتی از زندان بیرون آمدم و به خانه رفتم، همه از دیدن من جا خوردند و فکر کردند فرار کردهام. آن شب خیلی دلم شکست. در آن خانه کسی منتظر من نبود.
چطور خودت را از گرفتاری نجات دادی؟
در زندان به این نتیجه رسیده بودم که مشکل اصلی من، ترک تحصیل است. اگر درس میخواندم، اوضاعم خیلی بهتر میشد. در زندان یک کلاس خوانده بودم و فقط یک سال تا دیپلم فاصله داشتم اما آن موقع فرصت درس خواندن نداشتم. قبل از هر چیز باید کاری پیدا میکردم.
بعد از آزادی خیلی از دوستان قدیمی سراغم آمدند و خواستند دوباره همراهشان شوم، اما من توبه کرده بودم. اوایل دستم میانداختند و مسخرهام میکردند و مقاومت در برابر آنها خیلی سخت بود، مخصوصا برای من که کاملا تنها بودم و در خانواده هم کسی را نداشتم که کمک حالم باشد. خلاصه اینکه با بدبختی خودم را نجات دادم.
چطور کار پیدا کردی؟
برای پیدا کردن کار، زیاد سختی نکشیدم. در یکی از رستورانهای کن مشغول شدم. مدیر آنجا از قبل مرا میشناخت. در واقع آنجا یکی از پاتوقهای قبل از زندانم بود. رفتم و گفتم کار میخواهم، او هم قبول کرد و من در آنجا کارگری میکردم. خیلی شبها هم همانجا میخوابیدم؛ اینطوری اعصابم راحتتر بود. 5 سال در آن رستوران ماندم تا اینکه توانستم کار بهتری در رستورانی در مرکز شهر پیدا کنم و الان 6 سال است که در همان رستوران کار میکنم و گارسون هستم. من زیاد اهل تغییر شغل نیستم و بیشتر دنبال آرامش میگردم.
پس در تمام این سالها سرت به کار گرمبود؟
دیپلمم را هم گرفتم. خیلی سخت بود ولی بالاخره موفق شدم، حالا هم به فکر تشکیل خانواده افتادهام. 9 ماه قبل مادرم فوت شد و منتظرم تا سالش بگذرد و بعد به خواستگاری بروم. در رستورانمان یک دختر خانم کار میکند که به نظرم زن زندگیام است و فکر میکنم او هم نسبت به من بیمیل نباشد. امیدوارم خدا خودش کارها را جور کند، من که تاجایی که میتوانستم، زحمت کشیدهام و باز هم هرقدر که بتوانم، تلاشم را میکنم.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: