در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اشک شوق در چشمانم گرد و خاک کرده بود. ریزگردهای موجود در هوا باید میرفتند جلو بوق میزدند. مقابل آینه ایستادم و با علم و اعتقاد به انعکاس شفاف و بدون ممیّزی آینه، شروع به واگویه کردم:
ـ اشک من، خودتو نگهدار...
تلفن همراهم هم انگار سر ناهمراهی داشت. کی گفته که با تلفن همراه هیچکس تنها نیست؟ از سیخ و سنگ و سیدی صدا درمیآمد، از موبایل لاکردارم نه. مینالیدم یکریز: دیری است که دلدار پیامک نفرستاد. لحظات چشمانتظاری، هم سخت است و هم شیرین. آدم انگشت کم میآورد بس که لحظات سترگ و سنگین انتظار را بدون توجه به آمارهای بانک مرکزی میشمارد.
زآن شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را میشمارم روز و شب
نبض وجودم بهتندی میزد. اهل تندی نبود، اما ظاهراً دست خودش نبود. تندتند مثل کنتور آب و برق و گاز، شماره میانداخت؛ انداختنی.
تپش قلب و ضربان نبض را با یک پروپانول ناقابل، تنظیم تعدد ضربات کردم. دکترم برای مواقع استرس و اضطراب حاد تجویز کرده.
یارب این قلبشناسی ز که آموخته بود؟.... کمی دراز کشیدم؛ در حالی که چشم و گوشم؛ نه، تمامی عقل و هوشم معطوف و مسحور صفحه گوشی همراهم بود. چشمی دارم همه پر از دیدن دوست.... و باز واگویههای یک من یک غاز....
به خاطر پرهیز از بیکاری که امالفساد است، بناچار دست به روزنامه شدم. باز هم هر دو چشمم بر روی خبر آمدنش میخکوب شد.
وای که چه خبر خوشایند و مستیافزایی:«یارانه خرداد امشب ساعت 24 واریز میشود»... و حالا تا ساعت 24 راهی نبود و سرانجام ساعت 24 بار نواخت. و چشم و دل صفحه موبایلم روشن شد. پیامک بشارت بانک بود بر آمدنش: «مبلغ 45 هزار و 500 تومان به حساب شما واریز شد.»
آه که دیشب، آخر شب، چه حس قشنگی داشتم. گفتنی نیست. تمامی احساساتم هدفمند بود. برای کله پاچه صبح برنامهریزی کردم و در ادامه باز بیهدف به واگویه پشت واگویه نشستم:
ـ بیا بیا که خوش آمد مرا ز آمدنت...
رضا رفیع
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: