یک رشته سیم برق: این ماجرا؛

پیغام مرموز زندانی

سارق سابقه‌داری به نام حسن، حین سرقت در یک سوپرمارکت بر اثر برق‌گرفتگی جان خود را از دست می‌دهد و ابتدا تصور می‌شود او همان سارق سریالی سوپرمارکت‌ها است که در پی حادثه‌ای هنگام دزدی کشته شده است، اما تحقیقات کارآگاه شهاب فاش می‌کند او به قتل رسیده است. در این بین مردی به نام بابک که او هم مجرمی سابقه‌دار است دستگیر می‌شود و براحتی به قتل حسن اعتراف می‌کند اماسرگرد شهاب هنوز قانع نشده و تصور می‌کند بابک قصد دارد موضوعی را پنهان کند.اکنون ادامه ماجرا را بخوانید:
کد خبر: ۴۷۸۰۶۰

سرگرد شهاب و دستیارش ستوان ظهوری در حیاط روی همان نیمکت همیشگی به گفت‌وگو مشغول بودند و کارآگاه داشت برای ستوان این نکته را شرح می‌داد که به اعترافات بابک شک دارد و فکر می‌کند او به دروغ قتل را گردن گرفته است تا از کس دیگری حمایت کند.

همین‌که کسی مثل بابک که مجرم سابقه‌دار و حرفه‌ای است به همین راحتی به جرمی اعتراف می‌کند، آدم باید شک کند. اینها یاد گرفته‌اند زیر بار هیچ‌چیز نروند حتی سفیدی ماست را هم انکار می‌کنند.

ستوان 2 دستش را ستون کرده و چانه‌اش را به گودی دست‌ها تکیه داده بود، او همان‌طور که به زمین چشم دوخته بود، گفت: برادر حسن شهادت داده که حسن روز قتل با بابک بوده، از طرفی بچه‌های اداره سرقت هم به‌خاطر دزدی از سوپرمارکت‌ها دنبال همین بابک می‌گشتند و قتل هم موقع سرقت از یک سوپرمارکت اتفاق افتاده همه اینها را کنار هم بگذاری قاتل بودن بابک چندان هم عجیب نیست.

سرگرد شانه‌هایش را بالا انداخت، انگار می‌خواست بگوید نمی‌داند حرف ظهوری را باید تایید کند یا تکذیب، ولی هنوز یک معمای دیگر برایش حل نشده بود.بابک حدود دو ماه تحت تعقیب پلیس بوده و ماموران نتوانسته بودند ردش را بزنند، اما همین‌که قتل اتفاق افتاد بسادگی هرچه تمام‌تر دستگیر شد. انگار ترتیبی داده بود که زودتر گیر بیفتد و اعتراف کند. شهاب هنوز یک ترفند استفاده نشده داشت که می‌توانست از طریق آن راست یا دروغ بودن اعترافات بابک را فاش کند. او دستور داد ستوان متهم را دوباره برای بازجویی آماده کند. ظهوری هرچند نیازی به این کار نمی‌دید و معتقد بود رئیس‌ او بی‌دلیل حساس شده است، اطاعت کرد.

یک ربع بعد قبل از این‌که شهاب وارد اتاق بازجویی شود تا تحقیق از بابک را از سر بگیرد، ظهوری جلوی در به او گفت: بابک خیلی اصرار دارد با بیرون تماس بگیرد به خود من چیزی نگفته اما از سربازهای بازداشتگاه خیلی خواهش کرده. حتی حاضر شده رشوه هم بدهد.

بابک با چه کسی می‌خواست تماس بگیرد؟ چه خبر فوری وجود داشت که باید اطلاع‌رسانی می‌کرد؟ همین تقلای متهم برای برقراری رابطه با بیرون بر سوءظن شهاب صحه می‌گذاشت. شاید بد نبود کارآگاه ترتیبی می‌داد که بابک به ظاهر مخفیانه با کسی که می‌خواست، تلفنی صحبت کند. شاید این طوری خیلی از اسرار برملا می‌شد. شهاب فعلا نمی‌توانست تصمیم بگیرد.

او وارد اتاق بازجویی شد. قبلا نقشه کشیده بود با ملاطفت و مهربانی هرچه تمام‌تر با بابک برخورد و این‌طور وانمود کند که حرف‌های او را باور کرده است. با متهم احوالپرسی گرمی کرد و بعد گفت: پرونده‌ات را باید بفرستم دادسرا. دیگر با تو کاری نداریم فقط یک‌سری تشریفات است که باید انجام بدهیم مثلا باید جزئیات قتل را توضیح بدهی.

بابک با بی‌حوصلگی گفت:قبلا که یک بار تعریف کردم برق به او وصل کردم و کشتمش.

این را که می‌دانم منظورم این است که سیم را به کدام دستش وصل کردی؟ اصلا چه طوری زورت رسید این کار را بکنی؟

اول با یک چوب به سرش زدم و بی‌هوش شد.

این حرف بابک با واقعیت مطابقت داشت.پزشکی قانونی اصابت جسم سخت به سر حسن را تشخیص داده و در گزارش خود آورده بود، اما کارآگاه باز هم به جزئیات بیشتر احتیاج داشت.پرسید:سیم را به کدام دستش وصل کردی؟

هر دودستش.

این حرف هم صحت داشت البته خیلی کلی بود. کارآگاه برای این‌که متهم را از طفره رفتن بازدارد به او گفت: یکی از سیم‌ها دور دست حسن پیچیده شده بود الان یادم نیست. سیم را دور کدام دستش پیچیدی؟

بابک مکثی کرد و بعد جواب داد:دست راست.

بابک بالاخره بند را آب داد اصلا سیم دور دست مقتول پیچیده نشده بود؛ اما کارآگاه به روی خودش نیاورد و ادامه داد:توضیح بده چه طور این کار را کردی؟

متهم شروع کرد به شرح دادن این‌که سیم را چطور دور دست دوستش پیچید و گره زد. شهاب مطمئن شد تمام اعترافات بابک دروغ بوده، اما بدون این‌که چیزی بگوید اجازه داد او به بازداشتگاه منتقل شود. ستوان ظهوری وقتی از ریز مکالمات و بازجویی مطلع شد بار دیگر نسبت به هوش و شم پلیسی خودش احساس یاس کرد. همیشه از رئیس‌ خود جا می‌ماند و با این‌که سعی می‌کرد هیچ چیز را از نظر دور نگه ندارند در تمام پرونده‌ها نکته‌ای وجود داشت که او متوجه آن نمی‌شد.

سرگرد برای اجرای مرحله بعدی نقشه‌اش باید با رئیس اداره هماهنگی می‌کرد. این جلسه حدود یک ساعت طول کشید و بالاخره شهاب تمام موافقت‌ها و دستورهای لازم را گرفت و تلفنی یکی از سربازان بازداشتگاه را احضار کرد تا او را توجیه کند.سرباز 2ماه بیشتر از خدمتش نمانده و در این مدت راه و چاه را یاد گرفته و با فوت و فن کار به اندازه کافی آشنا شده بود. سرگرد به او گفت: باید یک جوری با بابک ارتباط بگیری و فرصتی را به وجود بیاوری که او برای تلفن زدن به تو پیشنهاد رشوه بدهد؛ البته سریع جواب مثبت نده بگو باید فکر کنی. بعد به او بگو نمی‌توانی کاری کنی که خودش تلفن بزند، اما حاضر هستی پیغام را برسانی. مراقب باش شک نکند. از آن هفت‌خط‌های حرفه‌ای است.

سرباز کاملا متوجه نقشه شد و سریع رفت تا ماموریتش را انجام دهد، اما آن روز بابک هیچ پیشنهادی به جوانک نداد، روز بعدش هم خبری نشد تا این‌که بعدازظهر روز سوم سرباز به شهاب خبر داد با متهم وارد مذاکره شده است. ظاهرا نقش‌ خود را خوب بازی کرده و توانسته بود اعتماد بابک را به خود جلب کند. قرار شده بود سرباز با کسی که متهم شماره‌اش را می‌داد، تماس بگیرد و به او این پیغام را برساند: من بدجوری گرفتارم، شام یادت نرود.

علاوه بر این قرار بود سرباز شماره حسابش را به آن طرف بدهد تا پول وعده داده شده برایش واریز شود. بالاخره بابک شماره را به سرباز داد و او در اتاق کارآگاه در حالی که تلفن شنود و متن مکالمه ضبط می‌شد با فردی که ظاهرا اسمش جواد بود تماس گرفت. جواد سر زنگ سوم موبایلش را که یک خط اعتباری بود، جواب داد سرباز خودش را معرفی کرد: از طرف بابک پیغام دارم.

بگو.

سرباز عین جملاتی را که متهم یادش داده بود تکرار کرد. جواد بعد از چند ثانیه مکث گفت: سلام برسان و بگو از فردا سفره را می‌چینم.

سرباز من و منی کرد و جواب داد: یک شرط دارد. بابک گفت شماره حسابم را بدهم تا برایم پول بریزی، بالاخره زندگی خرج دارد.

جواد شماره حساب را گرفت. مکالمه که تمام شد کارآگاه به فکر فرو رفت. معنی رمز آنها را نمی‌فهمید ولی به احتمال زیاد جواد قاتل اصلی بود و بابک جور او را می‌کشید. ستوان مامور شد مشخصات صاحب خط را دربیاورد و جواد را ردیابی کند.

البته فعلا دستوری برای دستگیری او نداشت. باید جواد مدتی زیرنظر گرفته می‌شد تا شاید مدرکی کشف شود. سرباز هم طبق قرار پیغام جواد را به زندانی رساند.

شهاب امیدوار بود این گفت‌وگوهای پنهانی ادامه پیدا کند تا شاید از خلال آن رمز 2 مرد مرموز کشف شود، اما بابک دیگر کاری به کار سرباز نداشت و جواد هم 2 روز بعد 200 هزار تومان به حساب سرباز واریز کرد که موضوع صورتجلسه شد. حالا کارآگاه برای ردیابی جواد یک سرنخ دیگر هم داشت و می‌توانست از طریق عابربانکی که با آن پول به حساب سرباز واریز شده بود، طرف را پیدا کند اما وقتی ستوان این سرنخ را پی گرفت فهمید کارت موردنظر مسروقه است.

آن را در حالی‌که رمز رویش نوشته شده، 2هفته قبل یک موتورسوار از زنی در خیابان ربوده بود. ردیابی موبایل هم فایده‌ای نداشت چون خط خاموش شده و سیمکارت از کار افتاده بود.شهاب بار دیگر به بن‌بست رسید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها