داستان زندگی زنی که یک سال زندانی بود

به‌خاطر پسرم سختی‌ها را تحمل می‌کنم

سعیده ـ ح به اتهام ایراد ضرب و جرح عمدی به زندان افتاد و نزدیک به یک سال را در حبس ماند. او می‌گوید در دفاع از پدرش مرتکب جرم شد: پدرم مرد خوبی بود من خیلی دوستش داشتم با این‌که دستش تنگ بود هیچ‌وقت به من و خواهر و برادرم بدی نکرد و تا جایی که می‌توانست مراقب‌مان بود.
کد خبر: ۴۷۸۰۵۸

 او به چند نفر بدهی کلان داشت و یکی از طلبکاران سفته‌ها را به یک شرخر داده بود. آن روز شرخر دم خانه‌مان داد و هوار راه انداخت و داشت آبروریزی می‌کرد که پدرم با او گلاویز شد، اما حسابی کتک خورد آن موقع به غیر از من کس دیگری در خانه نبود. وقتی این صحنه را دیدم طاقت نیاوردم و با یک تکه میله آهنی به جان شرخر افتادم. اول سرش را شکستم و بعد تا می‌خورد کتکش زدم، دستش شکست و خلاصه این‌که حسابی زخمی شد. پدرم اول خواست جرمم را گردن بگیرد اما آن مرد اصرار کرد کار من بوده و به این ترتیب به زندان افتادم.

سعیده آن زمان 21 سال بیشتر نداشت و در آستانه ازدواج بود. او توضیح می‌دهد خواستگارم با هزار بدبختی پدر و مادرش را برای این ازدواج راضی کرده بود. ما همدیگر را دوست داشتیم وقتی به زندان افتادم دیگر موضوع ازدواج‌مان منتفی شد. 6 ماه حبس داشتم و بقیه زمان را بخاطر این در زندان ماندم که پدرم طول کشید تا پول دیه را جور کند. او در آخر مجبور شد خانه‌مان را بفروشد تا هم بدهی‌ها را بدهد و هم مرا خلاص کند البته خانه‌مان یک خانه کوچک در شهرری بود.

زندانی سابق بعد از آزادی سعی کرد به پدرش کمک کند. او می‌گوید: آن موقع برادرم سرباز بود و من باید به پدرم کمک می‌کردم تا خرج خانه و کرایه را دربیاورد برای همین دنبال کار گشتم. البته فقط بخاطر پول نبود که می‌خواستم کار کنم هدف دیگرم این بود که سرم گرم باشد و کمتر فکر و خیال کنم. بعد از کلی این در و آن در زدن در یک آرایشگاه کار پیدا کردم.

در تمام این مدت خواستگار سعیده هر از گاهی سراغ او می‌رفت و می‌گفت در تلاش است تا نظر والدینش را یک‌بار دیگر تغییر بدهد. او می‌گوید: من می‌دانستم این ازدواج سر‌نمی‌گیرد برای همین نمی‌خواستم بی‌دلیل خودم را امیدوار و فکرم را مشغول کنم برای همین به او گفتم دیگر نمی‌خواهم ببینمش ولی او دست‌بردار نبود. 2 سال از آزادی‌ام گذشته بود که یک بار جلوی در آرایشگاه آمد و گفت بالاخره موفق شده به قولش عمل کند. این‌طور بود که مراسم خواستگاری برگزار شد و من و علی با هم ازدواج کردیم.

شوهر سعیده در یک حجره در بازار کار می‌کرد و درآمدش بد نبود. با وجود این یک سال عقدکرده ماندند تا این‌که شرایط عروسی فراهم شد. زندانی سابق توضیح می‌دهد: هر دو کار می‌کردیم و وضع زندگی‌مان بد نبود. خدا را شکر برادرم هم از سربازی برگشته بود و به پدرم کمک می‌کرد و دیگر از آن بابت نگرانی نداشتم. من تا 3 سال بعد از عروسی هم در همان آرایشگاه ماندم تا این‌که بچه‌دار شدم و به مدت 2 سال سرکار نرفتم. الان پسرم 6 ساله است. خانه‌مان نزدیک خانه مادرشوهرم است و روزها پسرم را پیش او می‌گذارم.

اکنون 12 سال از زمان آزادی سعیده می‌گذرد و او می‌گوید از زندگی‌اش راضی است: توقع زیادی ندارم و برایم این مهم است که در آرامش زندگی کنم که این آرامش را هم دارم. الان موفقیت پسرم در آینده برایم خیلی مهم است و به خاطر او حاضرم هر سختی‌ای را تحمل کنم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها