درسی که از درخت لیمو آموختم

کد خبر: ۴۷۷۶۸۲

وقتی ازدواج کردم، به خانه همسرم در کالیفرنیا رفتم؛ حیاط پشتی خانه او پر بود از پرنده‌های مختلف و پروانه‌های زیبا که میان درختان حیاط پرواز می‌کردند. البته میان این درختان، درخت لیموی خودمان هم بود!

وقتی برای اولین بار حیاط خانه ورنر را دیدم، درخت لیمو من را یاد کودکی‌هایم انداخت؛ با خودم فکر کردم حتماً باید از میوه‌های تازه و آبدارش استفاده کنم و زیر سایه درخت بنشینم. اما وقتی جلوتر رفتم، متوجه شدم درخت لیموی خانه ورنر با آنچه در ذهن من بود فرق داشت؛ شاخه‌های در هم پیچیده درخت باعث شده بود هیچ نوری به زمین نرسد و چه حیف بود که نمی‌شد زیر آن شاخه‌های سنگین چند دقیقه‌ای استراحت کرد. علاوه بر این، برگ‌های درخت هم تمیز و سالم نبود. چند لیموی ریزی هم که به شاخه‌های درخت آویزان بود، خراب شده یا له بودند.

ورنر که از حالت من متوجه شده بود چقدر ناراحت و نا امید شده‌ام، گفت: «بارها خواستم آن درخت را درست کنم، ولی هیچ وقت انگیزه کافی نداشتم؛ البته فقط هم انگیزه نمی‌خواست چون از ظاهر درخت هم پیداست که دیگر میوه‌ای نمی‌دهد و هیچ وقت مثل بقیه درخت‌های لیمو نخواهد شد.»

ورنر حق داشت، اما من می‌توانستم کاری کنم درخت لیمو دوباره مثل روز اولش شود. پس از فردای همان روز کارم را شروع کردم؛ می‌دانستم باید آرام آرام پیش بروم تا درخت آسیب نبیند؛ شاخه‌های سنگین و در هم پیچیده را یکی یکی هرس می‌کردم، هر شاخه‌ای که می‌شکست یا هر میوه‌ای که به زمین می‌افتاد، من را به یاد تصمیمات بد گذشته‌ام می‌انداخت، تصمیماتی که باعث شده بود سال‌ها در زندگی عذاب بکشم. وقتی جوان‌تر بودم همیشه فکر می‌کردم زندگی در اختیار من است و هیچ نیازی به خداوند ندارم. سعی می‌کردم همه کارهایم را با برنامه‌ریزی انجام دهم تا هیچ وقت مجبور نباشم بگویم: «چون خدا نخواست، نشد.» بارها و بارها با مشکل مواجه شدم و زندگی‌ام حسابی به هم ریخت، ولی باز هم نمی‌خواستم از خدا کمک بگیرم. تا این‌که یک شب حس کردم هیچ چیز و هیچ کسی را ندارم که از او بخواهم به من کمک کند. پس برای اولین بار دعا کردم و از خدا خواستم من را تنها نگذارد. چند ماه قبل هم با تمام وجود حس کردم اگر از خداوند کمک نگیرم، موفقیتی هم در انتظارم نخواهد بود. کم‌کم متوجه حضور خداوند در زندگی‌ام شدم و فهمیدم او من را تنها نگذاشته است. از آن روز به بعد، زندگی‌ام تغییر کرد و هر روز بهتر از قبل شد.

بنابراین با یاد روزهای گذشته خودم، وقتی درخت تقریباً وضعیت مناسبی پیدا کرد، زیر آن نشستم و برایش دعا کردم: «خدایا، حال و روز این درخت لیمو درست مانند زندگی گذشته من است؛ وقتی ناامید بودم و فکر می‌کردم اینقدر آسیب دیده‌ام که هیچ کس نمی‌تواند من را کمک کند، وقتی به عشق و حمایت زیادی نیاز داشتم، اما هیچ کس همراهم نبود و تو من را تنها نگذاشتی و کمکم کردی. پس باز هم کمک کن بتوانم این درخت لیمو را دوباره به زندگی برگردانم، همان طور که من را هم به زندگی برگرداندی.»

چند ماه گذشت. هر روز به درخت سر می‌زدم و وضعیتش را کنترل می‌کردم تا این‌که بالاخره متوجه شدم درخت میوه داده است؛ میوه‌هایی که همگی تازه و شاداب و سالم بودند. شاخه‌های درخت هم باز شده بود و نور خورشید لا‌به‌لای آنها می‌تابید.

امروز 7 سال از آن زمان می‌گذرد و درخت لیمو هنوز سالم، شاداب و پرانرژی سر جایش ایستاده است و میوه می‌دهد. هر سال فصلش که می‌رسد، درخت اینقدر لیمو می‌دهد که حتی می‌توانیم به همه همسایه‌ها هم لیموهای تازه و آبدار بدهیم.

درخت محکم و تنومند ایستاده است و برگ‌های سبز و براقش هم عالی است برای این‌که زیر سایه‌شان استراحت کنیم.

ورنر همیشه با تعجب به درخت نگاه می‌کند و می‌گوید: «باورم نمی‌شود درخت لیمو اینقدر تغییر کرده و سرحال شده است؛ اصلاً نمی‌توانم تصور کنم همان درخت قدیمی است که این لیموهای شاداب و تازه و خوش طعم را می‌دهد. تو معجزه کردی.»

اما او نمی‌داند من به تنهایی این کار را انجام ندادم؛ من و درخت لیمو به بقیه نشان دادیم همه به کمک کسی که قدرت رشد و پرورش ما با اوست، می‌توانند رشد کنند و شکوفا شوند فقط باید از او بخواهند و با او پیش بروند.

مترجم: زهره شعاع

guideposts.org

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها