پلیس اعلام کرد؛
پناهندگی اتباع کشورها به یکدیگر نیز از اموری محسوب میشود که کمتر به آن پرداخته شده است؛ مسالهای که در 7 قرن حکومت خاندان عثمانی بر مناطق غربی ایرانزمین بارها و بارها به دلایل مختلف به وقوع پیوست تا حدی که ماده 5 معاهده دوم ارزروم را به خود اختصاص داد. معاهدهای که براساس آن محمدشاه قاجار و سلطان عبدالمجید اول عثمانی متعهد شدند تا تمامی پناهجویان را به یکدیگر تحویل دهند. البته این بند تبصرهای برای شاهزادگان پناهنده داشت که براساس آن ایشان از خطر بازگشت اجباری به وطن رهایی پیدا میکردند، اما مجبور به زندگی تحت تدابیر شدید امنیتی و به عبارت بهتر حصر خانگی بودند. تاریخدانان علت اصلی قرار دادن این بند در معاهده دوم ارزروم را آگاهی کامل حکمرانان 2 کشور از مشکلات بزرگ ایجاد شده بر اثر پناهندگی شاهزادگان عاصی به کشور مقابل در دورههای گذشته عنوان کردهاند؛ تبعاتی که وقوع جنگهای خانمانسوز در سالهای نخستین دولت صفوی در ایران یکی از آنها بود. برای روشنتر شدن موضوع، ماجراهای پیشآمده برای معروفترین پناهندگیهای شاهزادگان به کشور مقابل را مرور میکنیم:
بایزید سوم، شاهزاده فراموششده
تاریخنویسان معروفترین مقابله ایران و عثمانی را جنگ چالدران میدانند و بر همین اساس آثار بسیاری درباره این جنگ نوشته شده است. اغلب آنان اختلافات مذهبی و به طور خاص، پناهندهشدن طایفه شیعه مذهب «ساری قمیش» به ایران در جریان «شیعهکشی» سلطان سلیم را دلیل اصلی آغاز این جنگ عنوان کردهاند و دلیل مهمتری را به فراموشی سپردهاند. این دلیل چیزی جز پناهندگی بایزید، پسر جم و نوه سلطان محمدفاتح، عموزاده سلطان سلیم به دربار ایران نیست. این شاهزاده در تاریخ عثمانی به بایزید سوم معروف و همچون پدرش مدعی تاج و تخت بود. او پس از مرگ عموی خود، بایزید دوم فرصت را مناسب دید و در حلب علیه پسرعموی خود قیام کرد، اما هنوز دیرزمانی از این اقدام نگذشته بود که سلطان سلیم، سپاهی را برای سرکوبش روانه کرد و شاهزاده یاغی نیز برای حفظ جان خویش حلب را ترک کرده و به دربار شاه اسماعیل اول پناهنده شد.
سلطان عثمانی بلافاصله با ارسال نامهای درخواست استرداد پسرعموی فراری را کرد، اما شاه صفوی این امر را خلاف مهماننوازی دانست. سلیم نیز این مخالفت را فرصتی خوب برای حمله به ایران تلقی و دستور آمادهسازی نیروها را صادر کرد. سرانجام در ۳۱ مرداد ۸۹۳ برابر با ۱۵۱۴ میلادی در منطقه چالدران، ۲۰ کیلومتری شهر خوی کنونی جنگی عظیم بین لشکر کاملا مسلح و 200 هزار نفره عثمانی از یکسو و سپاه 27 هزار نفره ایران از دیگرسو درگرفت که با تمام دلیرمردیهای ایرانیان سرانجامی جز پیروزی سپاه عثمانی نداشت. در ابتدای این جنگ بایزید سوم که در تبریز ساکن بود از شاه اسماعیل اجازه خواست تا در کنار ایرانیان با لشکر سلطان عثمانی بجنگد، اما شاه صفوی این امر را نیز خارج از آداب مهماننوازی دانست. گفتنی است سلطان سلیم پس از این پیروزی خونبار دستور غارت تبریز را صادر کرد و پس از آن دیگر هیچ مورخی درباره سرنوشت بایزید سوم مطلبی قلمی نکرد و او به فراموشی سپرده شد.
القاس میرزا، شاهزاده همیشه متمرد
تهماسب میرزا، پسر ارشد شاه اسماعیل اول در حالی به عنوان دومین پادشاه سلسله صفویه جانشین پدر شد که امرای قزلباش سن کم او را فرصتی برای کسب قدرت بیشتر تلقی میکردند. بر همین اساس ۱۰ سال اول سلطنت شاه تهماسب در واقع عرصه رقابت امرای قزلباش برای کسب قدرت بود. شاه جوان پس از مدتی با تدبیر و کیاست توانست زمام قدرت را در دست گیرد. در این بین تعدادی از امرای ناراضی که اقتدار او را مانع فعالیتهای خود میدانستند، القاس میرزا، برادر تنی و کوچکتر شاه را تحریک به شورش کردند. این شاهزاده جوان نیز که بر اثر ابراز شجاعت در جنگ شروان از سوی برادر به فرمانروایی این منطقه منصوب شده بود پس از چندی سرکشی آغاز کرد. شاه تهماسب پس از آگاهی از تمرد برادر به سوی تبریز رهسپار شد، اما القاس میرزا به سرعت مادر و پسرش را نزد شاه فرستاد و پوزش خواست. این امر از سوی شاه پذیرفته شد و القاس نیز برای جبران اشتباه به جنگ با چرکسها رفت، اما پس از بازگشت به شروان بار دیگر طغیان کرده و ضمن اعلام استقلال سکه ضرب کرد.
شاه تهماسب نیز در واکنش به این اقدام تعدادی از قزلباشان را برای سرکوبی برادر متمرد به شروان روانه کرد. القاس میرزا ابتدا مقاومت کرد، اما پس از چند جنگ متوالی سرانجام همراه 40 نفر از یاران نزدیک خود به عثمانی و سلطان سلیمان پناهنده شد و وی را برای لشکرکشی به ایران تحریک کرد. سلطان عثمانی نیز در ۹۵۵ قمری بر اساس سخنان القاس سپاهی بزرگ تدارک دید و از استانبول به سمت ایران حرکت کرد. شاه صفوی با اطلاع از این مساله و برای جلوگیری از پیشروی دشمن سیاست نابودی منابع را پیش گرفت تا مسیر عبور سپاه عثمانی از آذوقه، غلات و آب خالی شود.
سلطان سلیمان با رسیدن به سرحد گروهی را به فرماندهی الامه تکلو، حاکم سابق تبریز که در آشوبهای ابتدای حکومت شاه تهماسب به عثمانی پناهنده شده بود به وان و گروهی را به فرماندهی القاس میرزا به مرند فرستاد. پس از آن سلطان سلیمان بدون مانع به تبریز رسید و شهر را تصرف کرد، اما اقامتش در این شهر چند روزی بیشتر طول نکشید و به دلیل کمبود آذوقه مجبور به بازگشت شد. سلطان سلیمان وقتی در راه بازگشت با شبیخونهای متناوب قزلباشان مواجه شد برای کاستن از آنها گروهی از سپاه را به فرماندهی القاس میرزا روانه مرکز ایران کرد که او نیز از نبود نیرو در این بخش کشور استفاده کرده و پس از تصرف همراه با غارت همدان، قم، کاشان و ری، اصفهان را محاصره کرد.
شاه تهماسب، با اطلاع از این امر بهرام میرزا و ابراهیمخان ذوالقدر، حاکم شیراز را مامور دفع برادر متمرد کرد، اما قبل از رسیدن این افراد، القاس میرزا اصفهان را رها کرده و پس از قتلعام مردم ایزدخواست از مسیر بهبهان، شوشتر و دزفول به بغداد گریخت و در آنجا داعیه سلطنت کرد. سلطان سلیمان که با این عمل القاس احساس خطر کرده بود او را نزد خود خواند، اما وی از رفتن خودداری کرد و وقتی سلطان عثمانی عدهای را برای گرفتنش به بغداد فرستاد به سوی کردستان گریخت. این شاهزاده همیشه متمرد پس از شکست در جنگ با قزلباشان مستقر در حوالی مریوان نزد حاکم اردلان رفت، اما سرخاب به حکم شاه تهماسب، وی را به شوهرخواهرش، شاه نعمتالله یزدی سپرد تا به نزد شاه برد.شاه تهماسب پس از مواجهه با برادر متمرد از کشتن او صرفنظر کرد، اما به دلیل عدم اعتماد، القاس و فرزندانش را ابتدا در دژ قهقهه و سپس قلعه الموت محبوس ساخت. دیری نگذشت که براساس روایت تذکره شاه تهماسب 3 ـ 2 نفر از زندانیان قلعه که پدرشان توسط القاس میرزا کشته شده بود به قصاص پدر، او را از قلعه به زیر انداختند و به این گونه طومار عمر شاهزاده متمرد صفوی پیچیده شد.
بایزید چهارم، شاهزاده همیشه یاغی
نیمه دوم دوران طولانی حکمرانی شاه تهماسب اول نیز بدون پناهندگی بزرگان به سرانجام نرسید، اما این بار نوبت یکی دیگر از شاهزادگان عثمانی بود که به دربار ایران پناهنده شود. این پناهنده بلندپایه، بایزید فرزند سلطان وقت عثمانی یعنی سلیمان قانونی بود. بایزید در 966 قمری در حالی که هنوز پدرش سلطان بود تحرکاتی را علیه سلیم، برادرش آغاز کرد. این اقدامات با واکنش تند پدر مواجه شد، به گونهای که وی را از حکومت قونیه عزل و به کوتاهیه فرستاد، اما بایزید حاضر به ترک محل حکومت خود نشد. همین امر عاملی شد تا سلیم با هماهنگی پدر، سپاهی را برای نابودی برادر یاغی رهسپار قونیه کند. بایزید در این جنگ شکست خورد و در 3مرحله ابتدا به آماسیه، سپس ارزروم و سرانجام ایروان عقب نشست. شاهقلی سلطان استاجلو، حاکم ایروان به سرعت شاه تهماسب را از ورود بایزید و سپاه 10 هزار نفری او به ایران باخبر کرد و همزمان بایزید نامهای تضرعآمیز به منظور پناهندگی برای شاه تهماسب ارسال کرد. شاه صفوی با دیدن این نامه فضا را برای استفاده هر چه بهتر از حرکت سلطانزاده مناسب دید و ضمن ارسال اماننامهای برای بایزید او را به قزوین فراخواند. پیش از رسیدن بایزید به قزوین، سلطان عثمانی و پسرش، سلیم با ارسال پیکهای جداگانهای خواستار استرداد شاهزاده یاغی شدند، اما شاه صفوی روشی کجدار و مریز در پیش گرفته و ضمن ندادن پاسخ صریح به خواسته آنان ایشان را ناامید نیز نکرد. او که با اطلاع پیداکردن از دلایل اصلی پناهندگی بایزید، حق را به سلطان عثمانی داده بود تلاش کرد تا بهترین ماهی ممکن را از این آب گل آلود برای ایران صید کند. بر همین اساس ضمن استقبال باشکوه از شاهزاده عصیانگر به نامهنگاری خود با سلطان عثمانی و ولیعهدش نیز ادامه داد.
شاه تهماسب که برای جلوگیری از تکرار ماجرای القاس میرزا، از هیچ فعالیتی رویگردان نبود تلاش بسیاری برای آشتی دادن پدر و پسر کرد و در این امر تا حدی نیز موفق شد که اخباری دال بر نمکدانشکنی بایزید به گوشش رسید و تغییر رویه داد. بر اساس آنچه شاه تهماسب در تذکره خود نوشته، بایزید با خان احمد، حاکم تجزیهطلب گیلان و تعدادی دیگر از امرای مخالف که برخی از آنها از حامیان سابق القاس محسوب میشدند جلساتی برگزار کرده و به آنان وعده پستهای بالای کشوری در صورت همراهی برای قتل شاه صفوی داده بود. این امر باعث شد تا شاه تهماسب دستور توقیف و بازداشت شاهزاده همیشه یاغی را صادر کرده و طی نامهنگاری با سلیم، ولیعهد عثمانی خواستار حضور نمایندگان او برای تحویل گرفتن برادر شود. مأموران سلیمخان در 21 ذیقعده 967 با ورود به پایتخت صفوی بایزید و پسرانش را تحویل گرفته و در راه رفتن از ایران به قتل رساندند. بعضی از مورخین شاه تهماسب را به علت تسلیم کردن بایزید به مأمورین دولت عثمانی مورد نکوهش قرار دادهاند، اما با توجه به جنگهای خانمانبراندازی بین ایران و عثمانی میتوان عنوان کرد که شاه صفوی با این حرکت، شرایط را برای صلحی پایدار بین دو کشور فراهم کرد؛ صلحی که تا پایان دوران سلطنت جانشیناش اسماعیل دوم نیز ادامه پیدا کرد.
عباسمیرزا، شاهزاده مغضوب
دوران سلطنت قاجارها بر ایران نیز خالی از مشکلات ایجاد شده توسط شاهزادگان طالب پست و مقام نبود و هر از چندگاهی شاهزادهای در گوشهای از کشور علم طغیان بر میداشت و دعوی سلطنت میکرد، اما نکته قابل توجه در این بین به فراموشی سپردهشدن شاهزادگانی بود که پس از مدتی عصیان برای تجدید قوا به یکی از کشورهای همسایه پناه میبردند. بر همین اساس و هرچند آنگونه که در بالا ذکر شد یکی از بندهای عهدنامه دوم ارزروم به مساله شاهزادگان پناهنده اختصاص داشت، اما در بین تمامی این معترضان پناهنده به عثمانی تنها اقدامات معدودی انگشتشمار قابل توجه است که در راس همه آنها عباسمیرزا مُلکآرا، برادر ناتنی ناصرالدین شاه قراردارد. او که به دلیل عدم انتصاب مادرش به طایفه قاجار و سن کمتر از ناصرالدین میرزای ولیعهد هیچ امکانی برای شاه شدن نداشت به اندازهای محبوب پدر تاجدارش محمدشاه بود که به «نایبالسلطنه» ملقب بود. همین امر نیز عامل حسادت ناصرالدینشاه شد، آن هم به حدی که در یکی از معدود اقدامات مستقل دوران نخستین سلطنتش بدون هماهنگی با امیرکبیر تنها چند روز پس از ورود به تهران، تصمیم به کور کردن برادر گرفت، ولی فرهاد میرزا معتمدالدوله، عموی شاه با اطلاع از موضوع، او را تحت حمایت کلنل فرانت، کاردار سفارت انگلیس قرار داد تا زنده بماند. پس از این ماجرا ناصرالدینشاه دستور مصادره تمام اموال عباسمیرزا و مادرش را صادر کرد و پس از مدتی نیز که آنها در قم ساکن بودند با زدن اتهام توطئه او را به عراق عرب و سپس استانبول تبعید کرد. انگلیسیها هنگام حضور او در بغداد تلاش کردند تا از او به عنوان اهرم فشار علیه دولت ایران استفاده کنند، اما عباسمیرزا زیر بار نرفت. نتیجه این حرکت تبعید به استانبول بود. او در محرم 1295 در حالی پس از 27 سال تبعید به تهران بازگشت که لقب نایبالسلطنه از او گرفته و به ملکآرا ملقب شد. عباسمیرزا چندی بعد حاکم زنجان شد، اما پس از مدتی از ترس به قفقاز گریخت و این بار با وساطت میرزاحسین مشیرالدوله در ۱۲۹۶ ق. به ایران بازگشت. او در سال ۱۳۱۴ ق. به جای محسن مشیرالدوله، وزیر عدلیه شد و 2 سال بعد در هنگام اسبسواری به دلیل سکته قلبی به زمین افتاد تا به اینگونه عمر شاهزاده همیشه مغضوب به پایان راه برسد.
رضا سلیمان نوری
پلیس اعلام کرد؛
گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟