آنها زندگی‌ام را جهنم کردند

جوان نیزبت، مادر بزرگ 78 ساله‌ای است که به اتهاماتی از قبیل تهدید به قتل یکی از همسایه‌ها و ایجاد مزاحمت به طرق مختلف برای آنان که در خانه‌های اطرافش زندگی می‌کردند دستگیر شده و حکم 4 سال حبس را دریافت کرده است.
کد خبر: ۴۷۶۳۵۸

«من کاری به کار دیگران ندارم. بندرت همسایه هایم را می‌بینم و حتی نمی‌دانم در چه سن و سالی و چه کاره‌ هستند. در 12 سالی که این خانه را خریده‌ام همیشه سعی کردم از همه فاصله بگیرم چون می‌دانستم رابطه و آشنایی با آدم‌هایی که نمی‌شناسمشان می‌تواند دردسرساز باشد، اشتباه هم نکرده بودم. از خانه قبلی که داشتم این تجربه برایم مانده بود که شخصیت‌های مختلف آدم‌ها می‌تواند حوادث متفاوتی را پیش بیاورد که نه کنترلی روی آنها هست و نه می‌شود از آنان گذر کرد. خانه قبلی‌ام را که فروختم با وجود آزارها و اذیت‌هایی که دیده بودم با خودم گفتم این بار و در خانه جدیدم هرگز با کسی رابطه آشنایی برقرار نمی‌کنم تا کسی کاری به کارم نداشته باشد و راحت به زندگی آرامم بپردازم. اما انگار نمی‌شود این‌طور زندگی کرد. حس کنجکاوی مردم دست‌بردار نیست و حتی اگر نخواهی با دیگران رابطه داشته باشی آنقدر سراغت می‌آیند تا سر از کارت دربیاورند. بالاخره تسلیم می‌شوی و دری می‌گشایی که بستن آن بسیار سخت است.»

جوان نیزبت، مادر بزرگ 78 ساله‌ای است که به اتهاماتی از قبیل تهدید به قتل یکی از همسایه‌ها و ایجاد مزاحمت به طرق مختلف برای آنان که در خانه‌های اطرافش زندگی می‌کردند دستگیر شده و حکم 4 سال حبس را دریافت کرده است. دستگیری خانم جوان و راهی شدنش به زندان زمانی صورت گرفت که لورین کورلی، زن 70 ساله‌ای که در همسایگی دیوار به دیوار او زندگی می‌کرد وحشت زده با ماموران پلیس تماس گرفت و درخواست کمک کرد.

او مدعی شد زنی که سال‌هاست همه محله را به خاطر رفتارهای بد و غیرمعقولش عاجز کرده و هیچ‌کس جلودارش نیست با ریختن نفت روی لباس‌های او قصد آتش زدنش را داشته که خوشبختانه توانسته بود به موقع خودش را نجات داده و با پلیس تماس بگیرد. اتهامات متعدد خانم جوان که صاحب 3 فرزند و 6 نوه است حکم 4 سال زندان را برای او قطعی کرده است.

سال‌هاست تنهایم

«حدود 20 سال قبل که همسرم از دنیا رفت بشدت تنها شدم. دیگر همدمی نداشتم و می‌دانستم روزها هر چه بگذرند سخت‌تر هم خواهند شد. 3 فرزندم همگی بزرگ بودند و بدون آن که توجه زیادی به من داشته باشند، دنبال زندگی خودشان رفتند. ازدواج آنها سبب شد بیش از پیش از من دور شوند و مرا که زنی تنها بودم را به​حال خودم رها کنند. دلم نمی‌خواست از خانه‌ای که سال‌های سال از آن خاطره داشتم و دوران خوبی را در آن گذرانده بودم بیرون بیایم اما آزار و اذیت همسایه‌هایم سبب شد به ناچار آنجا را بفروشم و به خانه جدیدم نقل مکان کنم.

در خانه قبلی‌ام هم که بودم مدام به من تهمت می‌زدند که آسایش دیگران را سلب می‌کنم و سبب می‌شوم نتوانند زندگی آرامی داشته باشند. آنها می‌گفتند صدای موسیقی​ای که از رادیو گوش می‌دهم بلند است و رفتارهای عجیبم بچه‌های آنها را می‌ترساند و باعث ناراحتی‌شان می‌شود. تهمت‌های ناپسندی که هیچ کدام درست نبودند و تنها سبب می‌شدند من روز به روز بیشتر احساس تنهایی و ناراحتی کنم.

بچه‌هایم آنقدر مشغله داشتند که سالی یک بار هم به من سر نمی‌زدند و هر چه برایشان تعریف می‌کردم که دیگران چطور مرا آزار می‌دهند به من می​گفتند بهتر است ریشه مشکلات را در خودم پیدا کنم و شاید واقعا دیگران اشتباه نمی‌کنند و من زنی غیرقابل تحمل هستم. این‌که ارتباطی با اطرافیانم نداشتم و همواره سعی می‌کردم با خودم باشم برای بعضی‌ها غیرعادی بود و حرف‌هایی پشت سرم بوجود می‌آورد که هیچ‌کدام صحت نداشتند. بالاخره با ناراحتی بسیار 12 سال قبل خانه‌ای را که خاطرات خوش زندگی با همسر مرحومم در آن بود، ترک کرده و به محل جدیدی نقل مکان کردم. جایی که تصور می‌کردم خلوت بودن محله‌اش سبب می‌شود از حرف‌ها، حدیث‌ها و ایرادگیری‌های دیگران در امان باشم و بتوانم براحتی به زندگی بی‌سر و صدایم ادامه دهم. اما انگار جا به جایی‌ام اشتباه بزرگ‌تری بود؛ خانه جدید واقعا جهنمی به تمام معنا بود.»

مادربزرگی با ده‌ها شاکی

وقتی ماموران پلیس با تماس خانم لورین کورلی راهی خانه او شدند شکایتی تنظیم کردند که در آن جوان نیزبت متهم شناخته می‌شد. به گفته لورین که از رفتارهای این مادربزرگ بشدت ترسیده بود زندگی همه همسایه‌ها با وجود او که سال‌ها قبل به این محله نقل مکان کرده بود به جهنمی تبدیل شده بود که هیچ راه فراری از آن وجود نداشت.

انواع و اقسام مشکلاتی که جوان برای همه بوجود آورده بود سبب شده بود که بسیاری از آنان که مستاجر بودند به خانه‌های دیگری نقل مکان کنند و آنها که صاحبخانه بودند با هر سختی که شده زندگی در کنار این زن را تحمل کنند. به گفته خانم لورین که نفت ریخته شده روی لباسش هنوز خیس بود و از ترس می‌لرزید وقتی چند ساعت قبل بالاخره بعد از سال‌ها سکوتش را شکسته بود و فریاد اعتراضش را به جوان منتقل کرده بود با تهدید مرگ مواجه شده و تا سر حد فاجعه پیش رفته بود.

به گفته این زن به محض این‌که او اعتراض کرده بود صدای بلند آهنگ‌های شبانه جوان که تنها زندگی می‌کرد سبب شده شوهر بیمارش تا صبح بیدار بماند. او ناگهان عصبی شده و تنها چند دقیقه بعد از بحثشان با ظاهر شدن دم در خانه او پیت نفتی را رویش ریخته و تهدید به آتش زدنش کرده است. با وجود جمع‌آوری شهادت افرادی که تا چند صدمتر دورتر از محل زندگی متهم زندگی می‌کردند و بودن در کنارش را با جهنم یکی می‌دانستند با رای دادگاه جوان مقصر شناخته شده و به اتهام تهدید به مرگ همسایه‌اش راهی زندان شد. گرچه این مادربزرگ همه این دردسرها را بی‌مورد و از روی حسادت دیگران می‌داند که نمی‌توانند آرامش این زن تنها را ببینند.

برایم پاپوش درست کرده‌اند

«به خانه جدیدم که آمدم فکر کردم محله آرامی است که دیگر کسی کاری به کارم ندارد و می‌توانم براحتی زندگی کنم، اما این طور نبود. از روزی که وارد این خانه شدم دردسرهایم شروع شد. بچه‌های زیادی در این محل زندگی می‌کردند که سرو صدای زیادی داشتند و مادرهای بی‌فکرشان هم توانایی کنترلشان را نداشتند. زجر زیادی کشیدم تا سال‌ها گذشت و آنها بزرگ شدند و بالاخره این محله روی آرامش به خود دید. اما همه چیز به اینجا ختم نمی‌شد. وقتی از خانه خارج می‌شدم نگاه‌های دیگران را می‌دیدم که چطور مرا بررسی می‌کنند تا برایم حرف‌های زشت و زننده در بیاورند. وقتی به فروشگاه محل می‌رفتم تا خرید کنم همه از من دوری می‌کردند و حتی شنیده بودم که لقب جادوگر به من داده‌اند؛ چرا باید با زنی که هیچ شناختی از او نداشتند این طور رفتار می‌کردند و بدون آن که بدانند من که هستم برایم این طور حرف‌های نامربوط در بیاورند؟

اوایل اهمیت نمی‌دادم اما هر چه زمان گذشت من هم احساس بدی گرفتم که انگار در میدان جنگ با ده‌ها خانواده‌ای هستم که مرا نمی‌شناسند و بی‌جهت به من تهمت می‌زنند، می‌دانستم مشکلشان چیست. این‌که با آنها حرف نمی‌زدم تا وارد حریم خصوصی‌ام نشوند برایشان دردآور بود و به همین جهت هر طور که بود آزارم می‌دادند. بارها و به عناوین مختلف پلیس را به در خانه‌ام کشاندند و از من شکایت کردند؛ یکی می‌گفت صدای بلند موسیقی آزارش می‌دهد و دیگری می‌گفت فرزندش را در خیابان ترسانده و فحش داده‌ام. انواع و اقسام بهانه‌ها کار را به جایی رساند که مجبور شدم برای در امان ماندن از آنها حصاری بلند دور حیاط خانه‌ام بکشم که دست از فضولی در زندگی‌ام بردارند؛ اما این خودش دردسر دیگری شد و با شکایت دیگران دیوار به دستور قانون خراب شد. احساس بدی داشتم، می‌دانستم این رابطه خراب میان من و همسایه‌هایم خوب نخواهد بود و بالاخره هم برایم پاپوش درست کردند.

لورین را چند بار دیده بودم. شوهرش همیشه مریض بود و خودش همواره سعی می‌کرد به هر نحوی که شده در زندگی‌ام دخالت کند. او حتی به ساعتی که زباله‌هایم را دم در می‌گذاشتم کار داشت و به من می‌گفت استفاده زیادم از مشروبات الکلی عقلم را زایل کرده است. هرگز از او خوشم نمی‌آمد و آخر هم زهر خودش را ریخت. روز حادثه آنقدر عصبی‌ام کرد و جلوی چشمانم حرف‌های زشتی به من زد که دیگر کنترلی روی خودم نداشتم. بدون آن که متوجه باشم پیت نفتی که در انباری داشتم برداشتم و سراغش رفتم. می‌خواستم بترسانمش، نمی‌دانستم موضوع تا این حد بالا می‌گیرد و مرا بی‌دلیل راهی زندان می‌کند. من کار بدی نکردم و بر خلاف آنچه همسایه‌هایم می‌گویند، این آنها بودند که زندگی‌ام را جهنم کردند نه من.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها