پُستخانه

کد خبر: ۴۷۵۹۲۱

بعدشم: [اگه به من بود، همین یه قانون رو می‌ذاشتم:] 1ـ‌ هر چی می‌خواد دل تنگت بگو آمممما: حاصل فکر و تلاش و قلم خودت رو بفرست [ولی خب، مسوولان یه‌چی دیگه می‌گن] 2ـ‌ نام واقعی یا مستعار، یکیش چاپ می‌شه. اسامی خارجی و به قول همون مسوولا: مورددار و نامفهوم، می‌شن «بدون نام». 3ـ‌ رونویسی از نوشته‌های دیگران یا مطالب منتشر شده در اینترنت، حتی اگه از وبلاگ خودت هم باشه، ممنوعه! 4ـ‌ کوتاه بنویس، وگرنه، واسه رفع کمبود جا، علامتِ [...] می‌آد تو متنت. 5ـ‌ پارتی‌مارتی‌بازی‌ام نه‌رییییم‌هاااا، مگه واسه نوشته‌های طنز و بانمک... پارتی نداری؟ آاااخی گووووگگولی‌مگول! پَ یه‌چی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرش نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! ولی زمینش با خودت! 6ـ‌ تا اطلاع از رسیدن نامه‌ت، یه یکی دو ماه (نااااقاااابل!) و ایمیلت، یه دو سه هفته (چیزی نیس باااا!) صبر کن. بچّه‌م رو گاااازه و نامه‌م نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!

روژین: چه سخت می‌شود «دوستت دارم» را باور کرد؛ و چه سخت آسان است گفتن «دوستت دارم»!

یمنا: چییییشششش! خوبه تأکید کردم [شعرم] مال دوران طفولیتته‌واااا! حال اگه کمتر تحقیرش می‌کردی چی می‌شد؟ هاااان؟ خوبه می‌دونه من چقد حساسم و می‌دونه شعرام در حکم اکسیژنه واسه تنفسم. اون‌وخ به جای ترمیم جای شکسته شده قلبم از طعن و توبیخ‌های مسوولان محترم شعر، دوباره هی زخمم رو جریحه‌دار می‌کنه! هی اینم غیرمستقیم[...]، شعرهای مطرود و بیچاره من طفلکی رو در حد نقد نمی‌دونه و می‌کوبونتشون عین گِل به زمین! خب یه آدم عاطفی مگه چقد می‌تونه منطقی باشه و نقدپذیر؟ خب لزومی داره وقتی شعرم نقص داره در جریده عالم اعلان کنی این رو؟! خب مگه چی می‌شه یواشکی در گوش ایمیلم به‌م بگی ایرادم رو؟ هاااان؟ هی روزگار! ف. هم ف.های قدیم! تازه‌شم! چرا هیچ شاعری نمی‌تونه فوران شعری یه شاعر نوپا رو ببینه؟ نگو نه که چوب ده‌ها نفرشون به تنم خورده... .

وا...! خب زودتر می‌گفتی واسه دوران طفولتیتته! وا...! من که چیشششش‌ و ئیشششش میییی‌کنمممم براااات... بذارم برم؟! وا...! حالا این‌یکیو می‌ذاشتی بغل تعریفایی که ازت کرده بودم. وا...! نه دیگه، وا چرا؟ اصا ببندیم مغازه رو بریم! (خُ بیا یخده منطق و نقدپذیریمون رو تقویت کنیم دیگه)

بدون نام: یه عالمه سوال و چرا تو ذهنم نقش بسته. وقتی هیچ جوابی برای سوالام پیدا نمی‌کنم فقط به این می‌رسم که عشق چه دنیای عجیب و مبهمیه؛ زیبا اما دردآور و بیرحم. من این رو با گوشت و خونم لمس می‌کنم. این واقعیت رو نمی‌تونم تغییر بدم اما حداقل جواب سوالام رو بده. بگو چرا با این همه بازم نمی‌تونم چشمام رو روی تو ببندم؟[...]

حدیث مطالبی: خوشبختانه یا متأسفانه فراموشی خصلت آدمیزاده اما وقتی در جواب یکی از دوستان اسمم رو آوردی از این‌که هنوز فراموش نشدم خوشحال شدم. نمی‌دونم از آخرین باری که مطلبی ازم چاپ شد چقدر می‌گذره؟ اصلا هم نمی‌خوام از این جوابای کلیشه‌ای بدم که وقت نبود و متأهل شدم و... از این حرفا... نه. نه. فقط نمی‌دونم چرا یه چیزی کم بود واسه شر و شور نوشتن. یه چیزی مثل لحظه‌ای سکوت یا یه چیز مثل بخار چای تو هوای سرد، یه حسی که خاص نوشتنه، باید باشه تا نوشتنت بیاد. نمی‌دونم چرا نوشتنم هنوز نمی‌یاد! (با تشکر و این‌که: منم خیلی خیلی دلم واسه شما و همه بروبچ تنگ شده).

برو دوووروووغ! هه‌هه‌هه! پ اگه از دلتنگی من خبر داشتی چی می‌گفتیییی؟ می‌دونی همیشه چقد اسم رژه می‌ره تو ذهنم؟ پایه یک بروبچ، الف.الف از قم، دوستدار جواب​های پاسخگو، مهدی فلاح‌پور، شبزده عاشق، داریوش باهوش، بهاره رادهوش، عاطفه و رضوانه سوری، نوشمک، فرهاد ممی‌پور، کیانا نخود آش، لنگه کفش، دیوونه همیشگی، جنگلبان، حسن باکلانی... ئووووه، چم‌دونم، یه عاااالمه! جایی نیس که اسم همه‌شونو بگم!

سکینه، رؤیای زمستانی: ماه، مقصد دوری‌ست. واژه نزدیکتری انتخاب کن!

هوا خوبه؟ (واژه‌هه رو می‌گم: «هوا»...! چی‌چی هی می‌گی: «نه یخده گرمه»؟!)

بدون نام: خود را دوست دارم چرا که هیچ وقت تنهایم نمی‌گذارد؛ بی‌آن‌که برایش مهربانی کرده باشم با من مهربان است. هیچ وقت غرورش باعث نشده به من بیوفایی کند. چند وقتی است به من می‌گوید خسته شده است. می‌گوید بروم برای تنهاییهایم خود دیگری پیدا کنم. خیلی دل کندن از خودم سخت است ولی خودم قول داده است همیشه به یادم و همراهم باشد.

یه دختر عشق ورزش: [...] خیلی وقته می‌خوام برات یه چی بفرستم. برای تو که نه! دلم برای دیدن اسم خودم تو صفحه تنگ شده! و برای بچه‌های دوست‌داشتنی چاردیواری که کلا دارن یکی بود یکی نبود می‌شن! دروغ چرا؟ برای تو هم دلتنگم، برای صفحه دوم بروبچه‌ها که غارت شد رفت پی کارش! و جواب‌هایی که یه روزایی
طولانی​تر می‌شد. خلاصه که دلتنگی زیاده و نمی‌شه همه‌ش رو گفت[...]

ئووووه! تو هم راهنمایی‌هایی از ما می‌خوای‌هاااا... فک کنم برم اثر انگشت اسیدهای آمینه رو ثبت کنم و آب دماغ بچه مورچه‌ها رو پاک کنم، آسونتره!

حامد جاویدنیا، 23 ساله از برازجان: (من نمی‌تونم شما رو فراموش کنم. هر هفته فکرم اینه که کی دوشنبه بشه و چاردیواری بگیرم. اگه مطلب نمی‌دم فکر نکنید فراموشتون کردم) به سوی هم روانه‌ایم. نمی‌دانم این چه نیرویی‌ست که ما را به سوی یکدیگر می‌کشاند. جالب اینجاس که برای یکدیگر ناشناس و ناشناخته‌ایم. نمی‌دانم شاید فاصله‌های زیادی بینمان باشد ولی این نیرو مدت‌هاست ما رو از لابلای گذر زمان به سوی یکدیگر می‌کشاند [...].

(پ نه... نکنه فک می‌کنی من می‌تونم فراموشتون کنم؟ راستی فراتر از موش چیه؟ هوم؟ گربه؟!!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها