یک غریبه عاصی از من

یک نفر توی من هست که درد دارد. روزها نمی‌بینمش، روزها که سرم گرم درس و رفیق‌بازی و اینترنت گردی‌ است نمی‌بینمش، شب‌ها تا چشم‌هام را می‌بندم اما سرک می‌کشد توی خواب‌هام. می‌خواهد همه خوبی‌ها را ببلعد، روی خاطرات خوبم تف می‌اندازد و با ناخن‌های بلندش جدار دلم را خراش می‌دهد. دیشب دستگیرش کردم که دوست‌داشتنی‌ترین آدم زندگی‌ام را گرفته زیر مشت و لگد. ضجه می‌زند و ازش می‌پرسد چرا تنهام گذاشتی این همه سال؟ چرا مواظبم نبودی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
کد خبر: ۴۷۴۸۰۲

همیشه صداش توی تاریکی می‌پیچید توی خوابم و یک سایه مبهم از اندامش تنها سر نخی بود که ازش داشتم. دیشب اما یک تکه از ران پای دوست‌داشتنی‌ترین آدم زندگی‌ام را که با دندانش کند، دوربین آرام آرام از توی تاریکی و غبار رد شد، رفت ثابت ماند روی صورت خونین و مالینش... اول تصویر تار بود، کم کم لنز دوربین تنظیم شد و من این غریبه خشمگین و عاصی را دیدم... چهره‌اش با من مو نمی‌زد... انگار که یک سیب را از وسط نصف کرده باشند...

یک نفر توی من هست که درد دارد، یک نفر که انگار زیاد هم غریبه نیست، فقط به خوبی‌ها بی‌اعتماد است، به دوستت دارم‌ها حمله می‌برد و دندانش را فرو می‌کند توی تو جات توی قلب ِ من امنه...

دوست دارم یک شب از خودم رد شوم، بروم این غریبه عاصی را بگیرم توی آغوشم درِ گوشش بگویم: ششش... آرام بگیر... تو جات توی قلبِ من امنه...

از وبلاگ: شالگردن

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها