خورده جنایت‌های من و کارت اهدای اعضا

این‌که چه عاملی باعث شد من کارت اهدای اعضای بدن بگیرم به هیچ وجه ربطی به انگیزه‌های بشردوستانه نداشته بلکه ناشی از عذاب وجدان بسیار شدیدم به قورباغه‌هاست.
کد خبر: ۴۷۴۸۰۰

من همیشه از قورباغه‌ها رکب‌های سهمگینی می‌خورم. داستان از زمان نوجوانی‌ام آغاز شد. در آن زمان من یک نوجوان بسیار نچسب و خجالتی بودم که عاشق دو چیز بود: 1‌ـ علم و دانش 2‌ـ شکلات نوتلا. بعد از تماشای هر قسمت از سریال مادام کوری یا رامون کاخال عطش سوزانم به کسب علم و دانش بیشتر و بیشتر می‌شد و همان شب تصمیم می‌گرفتم وقتی بزرگ شدم دانشمند شوم و کاری کنم که گاوهای هولشتاین شیرکاکائو و نوتلا تولید کنند. یک دبیر علوم هم داشتیم که همیشه آرزو داشتم پدر و مادرم از هم جدا شوند و پدرم با او ازدواج کند، چون بر خلاف مادر افسرده‌ام، دبیر علوم یک زن ماجراجو بود که در آزمایشگاه به ما روش صحیح جدا کردن اسکلت خوکچه هندی را یاد می‌داد و من همیشه دلم یکی از آن اسکلت‌های درسته را می‌خواست. نمی‌دانید تماشای خانم سین موقع کار چه کیفی داشت، صحنه بیرون آوردن خوکچه هندی که یک ماه در خاک دفن شده و گوشت نرمش که دیگر کاملا کرم گذاشته و قابل کندن با پنس بود بسیار هیجان‌انگیز است. من و خانم سین شجاعانه بوی نامطبوع لاشه کرم گذاشته حیوان را به خاطر علم تحمل می‌کردیم و در چشمانمان اشک جمع می‌شد و پیروزمندانه به هم لبخند می‌زدیم. من حتی یک بار به خاطر علم فداکاری کردم و شیشه عطر محبوب مادرم را در آزمایشگاه خالی کردم که البته بعد از آن تا یک هفته نمی‌توانستم راحت روی صندلی بنشینم.

علم همچنان به پیشرفت خود ادامه می‌داد و قفسه‌های رویایی آزمایشگاه علوم هر هفته پرتر می‌شدند تا این‌که یک روز که از اردو برمی‌گشتیم من یک قورباغه نسبتا چاق صید کردم و فردای آن روز قربانی را به آزمایشگاه بردم و به کمک خانم سین آن موجود بخت برگشته را نخاعی کردیم و در حالی که نوبری غش کرده بود و بقیه مشغول باد زدن و آب‌قند دادن به وی بودند و نچ نچ می‌کردند، با سوزن ته‌گرد آن ذی‌حیات نگون‌بخت را به صلیب کشیدیم و کار تشریح زنده زنده را آغاز کردیم. بعد از شکافتن قفسه سینه، قلبش را جدا کردیم، تق! دقیقا موقع جدا شدن همین صدا را داد، تق! و بعد قلب را که هنوز ضربان داشت درون سرم فیزیولوژی انداختیم.

قلب درون ظرف سرم به مدت چند ثانیه همچنان می‌زد و بعد خاموش شد. دیگر برگشتی در کار نبود، نوبری به هوش آمده بود و حالا این من بودم که دنیا دور سرم می‌چرخید. پاهایم سست شد و زبانم بند آمد. به خانم سین گفتم: «مُرد!» و اشک‌ریزان به سمت خانه دویدم.

خوب یادم هست که به مدت 2 شبانه‌روز غذا نخوردم و شاید حدود 2 گالن اشک ریختم و مقدار معتنابهی دستمال کلینکس صرف علم کردم...

الان که خیلی از آن روزها می‌گذرد هر وقت به یاد آن ماجرا می‌افتم عذاب وجدان یقه‌ام را دو دستی می‌چسبد و یک‌راست به سراغ کیف پولم می‌روم و وقتی از وجود کارت اهدای اعضا مطمئن می‌شوم نفس راحتی می‌کشم و مطمئنم زمانی که شاید دور نیست همین صدای تق! قلبم را برای ادامه زندگی دیگری جدا می‌کند.

این بار اما این صدا، بازیچه‌ای کودکانه نیست و دو پیامد زیبا به همراه دارد. تق! پیوند به یک زندگی و ادامه حیات در جسم دیگری. تق! یک خط صاف، من، روی ابرهای صورتی ...

از وبلاگ: اندر احوالات من و این‌جانب

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها