در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به خانه که رسیدم زنگ زدم و شروع کردم به در آوردن خریدها از صندلی عقب و انتقال آن به حیاط خانه و پشت در. 2 بار رفتم و آمدم و بار سوم بود که متوجه شدم دوچرخه نیست. اطراف را که نگاه کردم دیدم بله نیست، دوچرخه را دزدیده بودند.
پسرکی رکاب زنان مثل برق و باد داشت از کوچه بیرون میرفت که خود را به سرازیری خیابان برساند. ابتدا هاجو واج ماندم. بعد یک باره تصمیم گرفتم با ماشین تعقیباش کنم. این بود که به سرعت پشت رل نشستم و افتادم دنبال دزد. او بعد از وارد شدن در خیابان سرازیری به سرعت خود افزود. ولی من به چراغ قرمز برخوردم. بشدت عصبی بودم. وقتی چراغ سبز شد به سرعت رسیدم به دزد دوچرخه و تصمیم گرفتم بپیچم جلوی او و راهش را سد کنم. همین کار را هم کردم. او زمین خورد و نالهکنان گوشهای افتاد. مردم جمع شدند. فرصت توضیح دادن نبود.
دوچرخه را که فرمانش کج شده بود صندوق عقب گذاشتم و میخواستم بروم که پیرمردی جلویم را گرفت و گفت آقا این جوان زخمی است. کجا دارید میروید؟ ممکنه خونریزی مغزی کرده باشد. بهتره ببریدش بیمارستان.
دیدم چارهای نیست. با کمک مردم سوارش کردم و بردم بیمارستان. دردسرتان ندهم. افتادم در بدمخمصهای. پایش شکسته و دستش زخمی شده بود. خرج دوا و درمان افتاد گردن من، مدعی بود کسی را ندارد. دو سه ماهی است که از شهرستان به تهران آمده و مدتی کارگری میکرده. ولی چند روز است که بیکار است. قسم خورد که بار اولش است و از ناچاری دست به دزدی زده است.
من حرفهایش را باور نمیکردم اما یک وقتی که به قول خودش از بیکسی و بدبختی زد زیرگریه، کم و بیش حرفهایش را باور کردم. بعد از چند روز که از بیمارستان مرخص شد به او گفتم: 2کار میتوانم برایت بکنم؛ یکی این که به اتهام دزدی به پلیس تحویلت بدهم. دوم این که سوار ماشینات کنم و بفرستمت ولایت.
سرش را پایین انداخت، بعد دستم را بوسید و زد زیرگریه و گفت: راستاش من بچه پرورشگاهی هستم و جایی ندارم. پرسیدم چه کار کنم؟ یه مقدار پول بدهم برای چند روز در مسافرخانه بمان، بعد که بهتر شدی بروکار پیدا کن.
گفت: من متوجه شدم که شما کارگاه مبلسازی دارید. بذار همان جا کارگری کنم. پادویی کنم. همانجا هم میخوابم. قول میدهم سربار شما نباشم.
آنقدر التماس کرد که دلم به رحم آمد و بردمش در کارگاه تا خردهکاری کند و شاید کار یاد بگیرد.
امیرعلی به قولش عمل کرد. ماهها ماند و کار یاد گرفت. موقع رفتن به سربازی که رسید رفت خدمت. گاهی به ما سر میزند و در کارها کمکمان میکند. به او گفتم امیرعلی سربازیات که تمام شد یواش یواش باید دستی بالا کنی و عیالوار شوی.
جواب داد: حالا کو تا پایان سربازی، زن میخواهم چه کار. بیخودی چرا یکی را بدبخت کنم. باچی تشکیل خانواده بدهم. گفتم: امیرعلی خدا بزرگ است. بعدش هم من کمکات میکنم.
دوران خدمت امیرعلی که تمام شد به زندگیاش سروسامان داد. ثابت کرد که لیاقت دارد و اگر اراده کند و بخواهد میتواند درست زندگی کند.
تهران ـ امیدوار. ب
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: