در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چهرهات نشان میدهد خیلی جوان هستی. چند سال داری؟
هنوز 18 سالم تمام نشده.
چرا در زندان هستی؟
به اتهام قتل.
چه کسی را کشتی؟
پسرجوانی به نام میثم را کشتم.
با هم آشنا بودید؟
نه اصلا همدیگر را نمیشناختیم.
پس چرا او را کشتی؟
من به میثم و دوستانش نگاه کردم. یکی از آنها را با یکی از دوستانم اشتباه گرفته بودم، اما بخاطر همین نگاه آنها با من درگیر شدند.
قبول داری میثم را کشتی؟
بله من او را با چاقو زدم اما فقط یک ضربه زدم.
ضرباتی که به بدن میثم وارد شده چند ضربه بوده ضمن اینکه کبودیهایی هم روی بدن او بود که نشان میداد با مشت و لگد کتک هم خورده است؟
من فقط یک ضربه زدم، ضربات بعدی را دوستم زد. البته قبول دارم ضربهای که من زدم کشنده بوده و نمیخواهم بگویم که دوستم میثم را کشت، اما همه آن ضربات کار من نبود.
توضیح بده ماجرا چطور اتفاق افتاد و اصلا چرا باهم درگیر شدید؟
بعدازظهر بود که من طبق معمول از خانه خارج شدم تا با دوستم بیرون بروم.ما هرروز قدم میزدیم و شب که میشد به هیات میرفتیم. چند ساعتی در خیابان قدم زدیم و بعد به سمت هیات حرکت کردیم. سر راه یک مغازه فروش لوازم الکتریکی بود. دوستم میخواست چیزی بخرد. من بیرون ایستادم و او وارد مغازه شد. چند جوان داشتند به سمت ما میآمدند. من هم نگاهشان میکردم. یکی از آنها را با دوستم اشتباه گرفته بودم. نزدیک که شدند متوجه شدم اشتباه کردم و چشم از آنها برداشتم اما به سمتم حمله کردند.
چرا به تو حمله کردند؟
آنها فکر کردند که توهین کردهام یا میخواهم برایشان قلدری کنم. بار اول که درگیر شدیم من به کسی که نگاهش میکردم گفتم که اشتباه گرفتم و از آنها عذرخواهی کردم.
تو که عذرخواهی کردی پس چرا دوباره با هم درگیر شدید؟
جوانی که با هم چشم در چشم شده بودیم عذرخواهی من را قبول کرد و به دوستانش هم گفت که او اشتباه گرفته بود و از آنها خواست که به درگیری پایان دهند. آنها هم رفتند اما نمیدانم چه شد که یکدفعه میثم برگشت و به من حمله کرد.
چرا میثم باید به تو حمله میکرد؟
نمیدانم چرا اما خیلی عصبانی بود. حمله کرد و مرا زد. خیلی ترسیده بودم. نمیخواستم او را بکشم حتی نمیخواستم چاقو به او بزنم.
کسی نبود که شما را جدا کند؟
نمیدانم چه شد که یکدفعه همه دوستانش رفتند. من ماندم و میثم.
چرا چاقو کشیدی؟
ترسیده بودم. میثم درشت هیکل بود. او براحتی میتوانست مرا تا سرحد مرگ کتک بزند. وقتی به سمتم حمله کرد خیلی ترسیدم. فکر میکردم من را آنقدر میزند که بمیرم. به همین خاطر هم چاقو درآوردم و با خودم گفتم چاقو را ببیند فرار میکند.
چاقو را به کجایش زدی؟
چاقو را به سمت چپش زدم، فکر میکنم به پهلوی چپش زدم. فکر نمیکردم ضربه خورده باشد چون هیچخونی بیرون نمیزد.
وقتی ضربه را زدی میثم روی زمین افتاد اما کمکش نکردی؟
ضربه را که زدم فرار کردم. او هم چندمتری دنبال من دوید تا اواسط خیابان آمد و بعد روی زمین افتاد، من هم فرار کردم.
کجا رفتی؟
چند نفر آشنا آنجا بودند. آنها مرا به داخل خانه بردند تا دست و رویم را بشویم و بعد هم با برادرم تماس گرفتم و پیش او رفتم.
چاقو را از کجا آورده بودی؟
حدود 2 هفته پیش آن را از یک مغازه خریده بودم. البته نه برای اینکه کسی را با چاقو بزنم. چاقو تزئینی بود و من از آن خوشم آمده بود.
بعد از فرار چاقو را چه کردی؟
وقتی از خانه آشنایانم خارج شدم و به سمت محل کار برادرم رفتم، در راه چاقو را بیرون انداختم. بعدها با ماموران دنبالش گشتیم، اما پیدا نشد.
گفتی که تو فقط یک ضربه زدی و دوستت ضربات بعدی را زد. او از چه زمانی وارد دعوا شد؟
در مرحله دوم وقتی که میثم به سمت من حمله کرد او به کمکم آمد و میثم را زد اما مرد جوان ولکن نبود و مرتب به سمت من حمله میکرد. دوستم به کمک من آمد و چند ضربه به او زد البته من نمیدانم که این ضربات به کجایش برخورد کرد اما دیدم که به او ضربه میزد تا اینکه من با چاقو میثم را زدم و فرار کردم.
چطور دستگیر شدی؟
پیش برادرم بودم که شناسایی و بازداشت شدم. البته قصد فرار هم نداشتم. میخواستم خودم را تسلیم کنم.
بعد از درگیری تو و میثم، شیشه مغازه الکتریکی خرد شده و خساراتی به آن مغازه وارد شده است. صاحب مغازه میگوید شما اینکار را کردید؟
نه من نکردم، اصلا در شرایطی نبودم که بخواهم به جایی حمله کنم. خیلی ترسیده بودم دوستان میثم به آن مغازه حمله کردند. آنها فکر میکردند جوانی که پشت دخل ایستاده با ماست. وقتی میثم چاقو خورد حمله کردند و مغازه او را تخریب کردند. البته من خودم این چیزها را ندیدم بعدا در اداره آگاهی شنیدم که این اتفاق افتاده است.
قبل از اینکه زندانی شوی چه میکردی؟
مدرسه میرفتم و درس میخواندم.
حالا در زندان چه میکنی؟
راستش اصلا روحیه خوبی ندارم و نمیتوانم کاری را درست انجام دهم، اما سعی میکنم درسم را بخوانم و حرفهای یاد بگیرم.
پدر و مادرت کاری برای نجات تو انجام دادهاند؟
آنها هر روز سراغ پدرومادر میثم میروند و درخواست بخشش میکنند اما والدین میثم قبول نمیکنند و میخواهند من اعدام شوم. آنها درخواست قصاص کردهاند و میگویند حتما حکم را اجرا میکنند. در حالی که من واقعا قصد قتل نداشتم. من فقط ترسیده بودم و ضربه چاقو را به میثم زدم تا جلوی حملهاش را بگیرم.
فکر میکنی بخشیده میشوی؟
همانطور که نمیدانستم عاقبتم این است که زندانی شوم بازهم نمیدانم چه سرنوشتی در انتظارم است. فکر میکردم درس میخوانم و دانشگاه میروم و برای خودم کسی میشوم. نمیدانستم که به خاطر یک نگاه کردن اینطور گرفتار میشوم. روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم و شب که میخوابم از خداوند میخواهم که دیگر صبح بیدار نشوم. انتظار مرگ کشیدن، خیلی سخت و بد است. هر روز منتظرم بیایند و بگویند باید به سلول انفرادی بروی و منتظر اعدام باشی. روزهای خیلی بدی را میگذرانم، نمیدانم بتوانم طاقت بیاورم یا نه.
حرفی با پدرومادر مقتول داری؟
من در دادگاه هم به پایشان افتادم و درخواست بخشش کردم اما گفتند که نمیبخشند. به هرحال آنها هم فرزندشان را از دست دادند. میدانم که فکر کردن به بخشش چقدر برایشان سخت است اما درخواست دارم به جوانی من رحم کنند. به خدا در زندان دارم میپوسم. خیلی سخت میگذرد. روزی هزار بار میمیرم و زنده میشوم. ای کاش من به جای میثم کشته میشدم و اینقدر عذاب نمیکشیدم. زندانیهای دیگر که سنشان از من بیشتر است نمیتوانند تحمل کنند و گاهی خودکشی میکنند. شاید من هم یک روز به آنجا برسم، نمیدانم ولی هنوز به بخشش اولیایدم امیدوارم و از آنها درخواست میکنم به من و مادرم رحم کنند و کمکم کنند تا بتوانم زندگی کنم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: