بع بعی چاق و چله

کد خبر: ۴۷۴۱۸۹

فردای آن روز چوپان قیچی‌اش را برداشت و به سمت طویله رفت. بع بعی با دیدن قیچی پا به فرار گذاشت. دوید و دوید تا رسید به چاه آب و رفت روی لبه چاه ایستاد، اما نتوانست خودش را کنترل کند و روی دهانه چاه افتاد و همانجا گیر کرد. چوپان که این صحنه را دید به سمت بع بعی دوید. بع بعی بیچاره بین زمین و هوا گیر افتاده بود.

چوپان مهربان نزدیک بع بعی رفت و برخلاف فکر گوسفند کوچولو او را نوازش کرد و گفت: آخه کوچولو چرا فرار کردی؟ و بعد بع بعی را بغل کرد و به سمت طویله برد. در میان گوسفندها یک گوسفند پیری بود که همه از او حرف شنوی داشتند. نزدیک بع بعی آمد و گفت: پسرم تو با این کارت داشتی خودت را از بین می‌بردی. چرا تو اینقدر زود قضاوت می‌کنی و زود تصمیم می‌گیری اگر یک اتفاقی می‌افتاد، همه ما ناراحت می‌شدیم.

گوسفندها باید همیشه پشمشان کوتاه باشد تا بدنشان نفس بکشد. چوپان مهربان هم به خاطر ما این کار را می‌کند، وقتی پشم‌هایمان کوتاه باشد راحت‌تر می‌توانیم بدویم و راه برویم و تابستان گرم را تحمل کنیم.

چند روز بعد چوپان دوباره به طویله آمد تا پشم گوسفندهایش را کوتاه کند. گوسفندها همه به ترتیب ایستادند تا پشم‌هایشان را کوتاه کنند، اما بع بعی دوباره داشت می‌لرزید و می‌ترسید. بالاخره نوبت به بع بعی رسید چوپان مهربان به آرامی او را گرفت و پشم‌هایش را کوتاه کرد.

بعد از این‌که کارش تمام شد، تمام پشم‌ها را بسته‌بندی کرد و گوشه‌ای گذاشت. بع بعی که خیلی تعجب کرده بود از دوستانش پرسید: پشم‌ها را به کجا می‌برند؟

گوسفند پیر گفت: پشم‌های ما را می‌برند تا برای مردم لباس تهیه کنند تا در زمستان بتوانند با آنها خودشان را گرم نگه دارند.

چند روز بعد آقایی آمد و از چوپان یک گوسفند چاق و چله خواست و بعد بع بعی را انتخاب کرد. پول زیادی هم بابتش داد و او را با خودش برد و گوسفندهای دیگر با هم گفتند: این هم یک درس دیگر که زیاد نخوریم و چاق و چله نشویم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها