در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کمدی ماجراجویانه زندگی شیرین، زندگی 4 نفر بیخانمان و معتاد را به تصویر میکشد که پس از رهایی از زندان تصمیم میگیرند یکشبه پولدار شوند. برنامهریزی آنها مدام با شکست مواجه میشود تا اینکه سر آخر تصمیم میگیرند مهمترین سرقت قرن را انجام دهند.
برای ساخت یک کمدی مفرح خانگی چه ابزاری لازم است؟ داستانی که باعث شود کشش تماشاگر به اندازه استاندارد تا آخر فیلم وجود داشته باشد و در آخر همین تماشاگر از دیدن فیلم لذت ببرد و بیتوجه به پیامهای فیلم، ساعاتی را گذرانده باشد؟ هر چه باشد قواعد ژانر کمدی بسیار سختگیرانه است. در وادی اجرا و در حین ساخت فیلم چنانچه یکی از این قواعد درست استفاده نشود، کار فیلم به بنبست میکشد.
زندگی شیرین تا آنجا که توانسته سعی کرده قواعد ژانر را در نظر داشته باشد، کاراکترها را بخوبی معرفی کند، داستانکهای مرتبط را در طول شکلگیری داستان اصلی رو کرده و مهمتر از همه اینکه توانسته این داستانکها را به قصه اصلی پیوند دهد. با این همه زندگی شیرین به لحاظ امور تولیدی (پروداکشن) فیلم بسیار ضعیفی است. بودجه کم و لوکیشن ناکافی مهمترین دلیل این ضعف است وگرنه داستان زندگی شیرین، قصهای بامزه و حتی تا حدودی نو دارد؛ دزدیدن یک عابربانک و سرقت پولهای آن...
سال 1983، برای اولین بار انقلابی الکترونیکی در نظام بانکداری دنیا رخ داد. ماشینهای موسوم به ایتیام در کنار بانکها نصب شد و از آن پس مردم برای گرفتن پول و انجام کارهای بانکی متکی به کارکنان بانک نبودند. در این میان مردم یک کنجکاوی دیگر هم داشتند. این دستگاه چگونه کار میکند؟ این کنجکاوی فقط برای مردم عادی نبود. برخی سارقان نیز کنجکاو بودند بدانند این ماشین به ظاهر فسقلی چقدر میتواند در خود پول ذخیره کند و مهمتر اینکه آیا میشود این عابربانک را کف رفت؟ روندی که کاراکترهای فیلم زندگی شیرین تجربه اش کردند.
فیلم کمدی 80 دقیقهای زندگی شیرین بر مبنای کمدیهای ماجراجویانه یا کمدیهای جنایی، متشکل از یک تیم است. گروهی که ابتدا از یک نفر شروع میشود و سرانجام چند تن دیگر نیز به آنها اضافه میشوند تا کار را به پایان برسانند و مهم اینجاست که این افراد باید قرابتی باهم داشته باشند. در اینجا قرابت شامل معتاد بودن (تمام این افراد بهکلینیک بازپروری رفتهاند و سابقه زندان و سرقت هم دارند) و بیخانمانی و بیکاری است. طبق معمول یک نفر رئیس میشود و بقیه براساس قابلیتهایشان انتخاب میشوند.
در تیم خلافکار زندگی شیرین، جوانی به نام دیک، رئیس گروه است. او تصمیم میگیرد افراد را به دور خود جمع کند و از تخصص هر کدام استفاده ببرد. دیک پیش از این کارهای خلاف کم انجام نداده، اما مهم این است که او یک بازنده تمامعیار است. مدام نقشه ریخته و سرقت انجام داده، اما در همگی سرقتها ناکام مانده و دستگیر شده است. دیک محتاج کمی احترام است. چیزی که از دست داده و دوستانش دیگر به او امید ندارند. با این همه دیک جلوی آنها مدام از احترام و وفاداری صحبت میکند تا به این نکات مهم آشنایشان کند. ولی خب دوستان دیک مانند خودش یک مشت بیخانمان جانکی (معتاد بیچاره و مفلوک در اصطلاح و در ادبیات آمریکایی جماعت) هستند.
دیک به سراغ یکی از آشنایان قدیمیاش میرود. مردی که باگ نام دارد. دسترسی به او ابتدا آسان مینماید. باگ در یک آسایشگاه روانی دولتی تحت درمان است. مشکل روانپزشکی او جماعتستیزی و میل شدید به کشتن مردم است. با این همه دیک وقتی جریان تشکیل یک تیم را به او میگوید از او میخواهد فکر کشتن را از سرش بیرون کند. به نظر دیک دوره خشونت به پایان رسیده و الان موقع پیاده کردن نقشههایی است که حتی مورچههای دور و بر نیز آسیب نبینند. در مرحله بعدی دیک از یک جوان خوشفکر که البته او هم یک جانکی تمامعیار اما خوشپوش است به نام دانی دعوت میکند تا به گروه بپیوندد. جمع دیک و باگ بعلاوه دانی حالا فقط یک عنصر وفادار و شناخته شده کم دارد که با آمدن بیلی همه چیز کامل میشود. اما کار به این سادگیها نیست.
صحنههای کمدی موقعیت در فیلم فراوانند. گروه تازه تشکیل شده دیک هیچ چیز ندارد. از سرقت خودرو تا تهیه غذای روزانه و پیدا کردن جای خواب و همچنین فراهم کردن پول توجیبی که از دله دزدیهایشان تامین میشود، همگی قرار است این کمدیهای موقعیت را برای داستان فراهم کنند؛ روندی که همواره اتفاق نمیافتد. دانی مغز متفکر است، باگ زور بازوی گروه، دیک مثلا رئیس است و بیلی آچار فرانسه گروه. با این همه خود این افراد هستند که به قول بیلی، توی کار هم میگذارند و نمیتوانند در هیچ کاری موفق عمل کنند. جالب آزمایش وفاداری گروه است که به وسیله دیک انجام میشود. هرکدام بیخبر از نیت دیک در این آزمون شرکت میکنند و سر آخر که دیک آنها را از این نیت باخبر میکند، هر سه میخواهند دیگ را بزنند تا دیگر از این پدرخوانده بازیها انجام ندهد. کار تیم با سرقت یک کادیلاک شروع میشود، با سرقت کیف پول پیرزنهای محترم همسایه ادامه مییابد و سرانجام با نقشه سرقت منحصر به فرد دانی به اتمام نزدیک میشود. ولی به نظر میرسد یک جای کار بدجوری میلنگد و نمیتوان به موفقیت صد درصد آنها اطمینان داشت.
دیالوگ در یک فیلم کمدی شاید رکن مهمی بهنظر نرسد و کمدی موقعیت حرف اصلی و برگ برنده نهایی باشد، اما دیگر دوران کمدیهای دوحلقهای و 10 دقیقهای نیست. فیلم کمدی بدون دیالوگ هوشمندانه و گفتوگوهای پیشبرنده داستان محکوم به باختن است. در زندگی شیرین نیز اینگونه است. تصویر بهتر از دیالوگ است. در واقع حتی باوجود بازیگران کمتر شناخته شده (بجز تیموتی اولیفانت، از او فیلمهای جیغ 2 و هیتمن را به یاد بیاورید) و لوکیشنهای دمدستی و پروداکشن ضعیف به دلیل بودجه تولیدی بسیار پایین فیلم، بازهم تصویر بهتر از دیالوگ از کار درآمده است. مشکل اینجاست که این 4 نفر قرار نیست به عنوان دزدهای عادی معرفی شوند. مهمترین چیزی که در قصه و دیالوگها در مورد آنها مدام گفته میشود همانا معتاد بودن (جانکی) و بیچاره و بیخانمان بودن آنهاست. دیالوگهای این افراد، بویژه وقتی کنار هم هستند چیزی جذاب برای تماشاگر ندارد و باعث بیحوصلگیشان میشود.
زندگی شیرین High life
کارگردان: گری ییتس
فیلمنامه: لی مک داگل
محصول 2009 کانادا
زمان فیلم: 80 دقیقه
بازیگران: تیموتی الفانت (دیک)، استفان اریک مک انتایر (باگ)، جو اندسون (دانی) و روسیف ساترلند (بیلی).
سکانسهای پایانی زندگی شیرین نیز به قصد پیام دادن به جوانان تنظیم شده است. به هر حال کسی از فیلم کمدی انتظار پیام اخلاقی ندارد، ولی رویهمرفته در سکانس فرار جایی که پولهای سرقتی رنگی میشود و باگ در حال فرار با اسب بهزمین میخورد، خوب از کار درآمده است.
مهدی تهرانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: