«میراندا زن خوبی بود. وقتی با هم ازدواج کردیم با خودم فکر کردم او میتواند مرا از احساس ناراحتی و افسردگی همیشگی که با خود داشتم در بیاورد، اما اشتباه کرده بودم. تنها چند ماه اول بعد از ازدواج بود که او همان خلق و خوی سابقش را داشت و شادی و نشاط را به خانه ارمغان آورده بود اما کم کم اوضاع فرق کرد. بارداری زودهنگامش سبب شده بود تغییرات بسیاری در روحیه و رفتارش ایجاد شود که دوستانم به من میگفتند ممکن است به خاطر تغییرات هورمونی باشد که داشتن فرزندی در شکم برایش به وجود آورده است، اما من همسرم را خوب میشناختم. با روحیهای که او داشت اگر مشکل مهمی در راه نبود ناگهان این چنین حالات غیرعادی به خود نمیگرفت و بهانهجویی نمیکرد. اطمینان داشتم موضوعی در سرش وجود دارد که سبب میشود ناخواسته رفتارش تغییر کند و کنترلی هم روی آن نداشت.
دعواهای ما هر ماه که میگذشت شکلی جدیتر به خود میگرفت و من مدام با خودم فکر میکردم اگر رویهای را که او در پیش گرفته ادامه دهد تا به دنیا آمدن فرزندمان حتی ممکن است متارکه کرده باشیم و اوضاع شکلی بدتر به خود میگرفت. مدام به من میگفت تازه متوجه شده در انتخابش اشتباه کرده و تاوان آن را هم هرچه باشد میپردازد. مشکل هر دوی ما فرزندی بود که در راه داشتیم و این دعواها هیچ اثر خوبی در زندگی آینده او نمیگذاشت. ازدواجی که تصور میکردم مرا به آرزوهایم میرساند ناگهان تبدیل به کابوسی شده بود که هر روز و هر ساعت به خاطرش خودم را شماتت میکردم. وصلت ما اشتباه بود.»
«براد لوبد» 24 ساله به اتهام قتل کودک 4ماههاش «بتی» و همسر 23 سالهاش میراندا دستگیر شده است. او متهم است در حالی که با سرعت بسیار بالا در اتوبانی خارج از شهر حرکت میکرده ناگهان در سمت کمک راننده را -که همسر جوان و کودکی که در آغوش داشت نشسته بودند- باز و آنها را به بیرون پرتاب کرده است. بر اثر این سانحه دلخراش که براد آن را گردن گرفته و هیچ دفاعی از خود ندارد میراندا و فرزند دخترش جان خود را از دست دادند و پرونده قتل عمد آنها تشکیل شد. براد که در چند بازجویی اول این حادثه را اتفاقی ناگوار میخواند و خودش را مقصر نمیدانست بالاخره اعتراف کرد که از عمد در خودرو را باز کرده تا با بیرون انداختن همسر و فرزندش برای همیشه از دردسرهایی که برایش بوجود آمده بود راحت شود. رفتاری خشن و غیر انسانی که به مرگ دو انسان بی دفاع انجامید و پروندهای قطور برای «لوبد» تشکیل داد.
میخواست برود
«روزهای سخت بارداری میراندا هر طور که بود سپری شد و ما هر روز و هر لحظه به ورود فرزندمان به زندگی نزدیکتر میشدیم. رابطه سرد میان من و همسرم همچنان ادامه داشت و من هم دیگر دست از تلاش کردن کشیده بودم. به نظرم میرسید اگر همسرم قصد دارد بی هیچ دلیلی از من دوری کرده و بهانهجوییهایش زندگیام را تیره و تار کند پس بهتر است اصلا رابطهای نداشته باشیم و هر دویمان راحتتر زندگی کنیم. دورادور مراقب میراندا بودم چون میدانستم برخلاف ظاهرش که سعی دارد نشان دهد از عهده همه چیز برمیآید و احتیاجی به من ندارد به خاطر بارداریاش نیاز به مراقبت دارد و من باید این وظیفه را به خوبی انجام میدادم. بالاخره دختر زیبایمان به دنیا آمد و من به آرزویم رسیدم.
او دختر بینظیری بود که چهرهای شبیه به مادرش داشت و از همه لحاظ سالم بود. دیدنش همه سختی و ناراحتیهای زندگی را از بدنم بیرون میکرد و فکر میکردم با داشتنش، من و میراندا دیگر هیچ مشکلی در زندگی نخواهیم داشت. خدا همه چیز به ما داده بود و باید قدردانش بودیم، اما میراندا این چیزها را نمیفهمید. هنور همان زن ناراضی و عصبی بود که حرف زدن با من برایش مایه عذاب بود و از نگاههایش میفهمیدم که کوچکترین علاقهای بهمن ندارد. هزینه سنگین زندگی از یک سو و رفتارهای غیر عادی همسرم عرصه را به من تنگ کرده بود و کم کم احساس کردم در درونم خشمی شکل میگیرد که کنترلش نمیتواند آسان باشد.
وقتی بالاخره میراندا زبان گشود و گفت میخواهد برود همه چیز روشن شد. او اعتراف کرد که منتظر بوده فرزندمان به دنیا بیاید و سپس مرا ترک کند. به گفته همسرم من مرد آرزوهایش نبودهام و از زندگی کردن با من هیچ لذتی نمیبرد و ترجیح میدهد دخترمان در محیطی بزرگ شود که پر از عشق و علاقه است وبه او مهر و عطوفت را آموزش میدهد. می خواست برود و میدانستم چیزی جلودارش نخواهد بود.»
مرگ دلخراش مادر و نوزادش در اتوبان
بدن نیمهجان زنی جوان به همراه نوزادش که بشدت آسیب دیده بود توسط یک راننده که از اتوبانی خلوت میگذشت و چشمش به آنها افتاده بود به بیمارستان منتقل شد. ساعاتی بعد و پس از آنکه هویت این زن مشخص شد ماموران پلیس با آقای «براد» تماس گرفتند و او را از سانحه تلخی که برای خانوادهاش رخ داده بود مطلع کردند. حالات غیرعادی این مرد زمانی که متوجه ماجرا شد و توسط بازجویان به مرکز پلیس منتقل شد کافی بود تا ماموران به او شک کرده و در مرگ همسرش که تنها چند دقیقه بعد از رسیدن به بیمارستان جان سپرده بود مقصرش بدانند. ساعتها بازجویی سبب شد براد اعتراف کند هنگام وقوع حادثه با همسر و فرزندش بوده اما باز شدن در اتفاقی بوده و از آنجایی که او میدانسته آنها آسیب جدی دیدهاند، از ترس مقصر شناخته شدن از محل فرار کرده و به خانه بازگشته است.
پلیس که با تحقیقاتش متوجه رابطه تیره و تار این زوج شده بود در نهایت توانست حقیقت را از زبان این مرد بیرون بکشد و براد اعتراف کرد به عمد سرعت خودرویش را زیاد و در فرصتی مناسب در را باز کرده تا همسر و فرزندش که در آغوش او بودند به بیرون پرتاب شوند. شدت حادثه به حدی بود که راهی برای نجات این زن و فرزندش وجود نداشت و مرد بیرحم پس از اجرای نقشهاش بدون کوچکترین احساس گناهی به خانه بازگشت. اتهام سنگینی که حبس ابد را برای براد در پیش خواهد داشت.
به بنبست رسیدیم
«وقتی میراندا گفت که طلاق میخواهد و تنها منتظر به دنیا آمدن فرزندمان بوده تعجب نکردم. خودم را برای این حرفش آماده کرده بودم و میدانستم رفتارهای غیرعادیاش همگی به این خاطر هستند که او را به هدفش برسانند. اما باید میدانستم چرا با من چنین کرده و زندگیام را به تباهی کشانده است. نمیفهمیدم اگر فکر میکند من مرد آرزوهایش نبودم پس چرا بچهدار شده و مرا که به شدت به فرزندمان علاقهمند بودم عذاب میدهد. او بهمن گفت که تنها دلیل ازدواجش با من بیپولی و بیپناهی بود که با مرگ مادربزرگش که چند ماه قبل رخ داده بود ارثیهای به او رسیده که دیگر احتیاجی به پول من ندارد و میتواند براحتی با فرزندش جداگانه زندگی کند. او گفت که هرگز علاقهای به من نداشته و زندگیاش با من همواره جهنم بوده است.
حرفهایش آنقدر تلخ و زننده بود که حالم را بد کردند. میدانستم به بن بست رسیدیم و با وجود حرفهایی که رد و بدل کردهایم دیگر راه بازگشتی برایمان وجود ندارد اما نمیخواستم باور کنم که میخواهد دخترمان را از من دور کند. احساس تنفر همه وجودم را گرفته بود و فکر میکردم او شیطانی است که شکل انسان به خود گرفته و به زندگیم وارد شده است. باید تلافی کارهایش را میکردم. شب حادثه پس از بستن وسایلش گفت که میخواهد چند روزی را خانه یکی از دوستانش برود تا بیشتر فکر کند. من که نمیتوانستم درست فکرکنم به او گفتم هر جا بخواهد برود او را به مقصد میرسانم و لازم نیست تاکسی بگیرد. نیمههای راه و در اتوبانی خلوت بودیم که باز بحثمان بالا گرفت. کنترلم را از دست داده بودم و با تمام وجودم فریاد میزدم. انگار خشم فروخورده این چند ماه ناگهان بیرون ریخته بود و نمیتوانستم خودم را کنترل کنم. فریادهایم بچه را ترسانده بود و بشدت گریه میکرد. اوضاع از کنترل خارج شده بود و عقلم کار نمیکرد. به خودم که آمدم دیدم در خودرو را بازکردهام و آنها را بیرون انداختهام.
از یک سو احساس بدی داشتم و از سوی دیگر انگار باری از دوشم برداشته شده بود. بالاخره میراندای شوم از زندگیم بیرون رفته بود و برای همیشه از صدای بهانه گیری هایش راحت شده بودم. اما او دخترم را هم با خودش برد؛ دختری که شاید میتوانست بتواند همه بدیهایی که مادرش در حقم کرده بود را از یادم ببرد. اما هر دویشان رفتند و من ماندم و اتهام سنگینی که باید به آن پاسخ دهم؛ اتهامی که توضیح چندانی هم برای آن ندارم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم