در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کشته شدن یک خریدار خودرو و ناپدید شدن خریداری دیگر حس کنجکاوی سرگرد شهاب را به بازی گرفته بود. چه رابطهای میتوانست بین این دو وجود داشته باشد. اظهارات شاهد و مدارک یحیی ثابت میکرد اسماعیل همان فردی است که جنازه علی را در جاده خاوران رها کرده اما اگر جوان دانشجو با برنامهریزی قبلی یا اتفاقی این جنایت را انجام داده بود حداقل برای فرار مدارک شناسایی خودش و پولها را برمیداشت. پس حتما موضوع به همین سادگی نبود. شهاب و ستوان هنوز در خانه اسماعیل بودند البته دیگر نه جستجو میکردند و نه حرفی با هم میزدند. در افکارشان غرق شده بودند که مردی بلند قد و چهارشانه با سری طاس وارد آپارتمان شد و از دیدن غریبهها جا خورد: شما در خانه پسر من چه کار میکنید؟ در چرا باز است؟ اسماعیل کجا است؟
نگاه 2 همکار برای لحظهای گره خورد. شاهدی تازه از راه رسیده بود بدون هیچ زحمت و دردسری. کارآگاه با گامهایی آهسته به سمت مرد رفت و همانطور که کارت شناساییاش را از جیب شلوارش بیرون میآورد خودش را معرفی کرد. رنگ از چهره مرد پرید او چند روزی بود که از اسماعیل خبر نداشت برای همین این همه راه را کوبیده و به تهران آمده بود تا خبری از پسرش بگیرد و ببیند خدای ناکرده بدحال نباشد حالا خودش را در برابر کارآگاه جنایی میدید.
چه بلایی سر پسرم آمده؟
آرام باشید فعلا هیچ چیز معلوم نیست ما هم مثل شما بیخبر هستیم.
شهاب پدر اسماعیل را روی مبل نشاند و ستوان ماجرا را برایش توضیح داد البته با احتیاط و طوری که مرد خودش را نبازد و از حال نرود. پدر اسماعیل حاضر بود به بیگناهی پسرش قسم بخورد: اسماعیل اهل هیچ برنامهای نیست حتما برایش پاپوش درست کردهاند.
کارآگاه با طمانینه جواب داد: ما هم نمیگوییم او قاتل است یک شاهد شماره پلاک ماشینی را که هفته پیش قولنامه کرده به ما داده شاید اصلا اشتباه شده باشد ولی به هر حال باید اسماعیل را پیدا کنیم.
مرد میانسال چند نفر از دوستان تهرانی پسرش را میشناخت و نشانی خانه یکی از آنها را بلد بود. 3 نفری سراغ او رفتند اما این جوان هم همکلاسیاش را ندیده بود و چند روزی میشد که خبری از او نداشت. کارآگاه هرچه بیشتر فکر میکرد به این نتیجه میرسید که یا اسماعیل خیلی باهوش است و خوب میداند چطور فرار کند و کجا پنهان شود یا اینکه برای او اتفاقی افتاده است. آن روز وقتی 2 مامور و پدر مظنون مفقود شده به اداره آگاهی رسیدند ستوان اسم و مشخصات او را به همه واحدهای انتظامی داد تا اگر احیانا به جرمی بازداشت شده موضوع را گزارش بدهند. جستجوی بیمارستانها هم به عهده پدر اسماعیل گذاشته شد. فقط یک کار ماند. سر زدن به پزشکی قانونی. ستوان نمیدانست این موضوع را چطور مطرح کند همیشه از این کارها نفرت داشت برای همین کارآگاه خودش وظیفه را برعهده گرفت: خیال بد نکنید به امید خدا اتفاقی نیفتاده اما فردا صبح اول وقت اینجا باشید تا یکسری کارهای اداری انجام شود و شما سری هم به پزشکی قانونی بزنید.
مرد از لحظه ورود به خانه پسرش پشت سر هم حرفهای شوکهکننده و خبرهای ناخوشایند میشنید و اصلا رنگی به رخسار نداشت که بخواهد بپرد و محو شود.
صبح روز بعد ستوان همراه پدر اسماعیل به پزشکی قانونی رفت قبل از آن جواب استعلام از واحدهای انتظامی را گرفته بود. اسماعیل در هیچ نقطهای از کشور در بازداشت به سر نمیبرد.در پزشکی قانونی مرد میانسال را به سردخانه بردند. آنجا فقط دو جسد مجهولالهویه بود یکی برای معتادی خیابانخواب و دیگری برای جوانی که ظاهرا کسی را نداشت که سراغش را بگیرد و البته صورتش سوخته و از بین رفته بود. مرد با دیدن جنازه دوم از حال رفت. بیشتر از نیم ساعت طول کشید تا به خودش بیاید و با لکنت زبان بگوید حتم دارد آن جنازه اسماعیل است. با اینکه جسد سوخته بود او را از خال گوشتی و بزرگ روی جناغ سینهاش شناخته بود. البته قد و قواره و همان تهچهره هم این موضوع را ثابت میکرد اما چرا؟ چرا پسری دانشجو باید به قتل برسد. او که نه پول و ثروتی داشت و نه آنطور که پدر و دوستانش میگفتند دشمنی.
شهاب وقتی موضوع را فهمید قبل از اینکه گمانهزنیها را شروع کند دنبال پرونده اسماعیل گشت. پرونده دست یکی از همکارانش بود اما هنوز کار را به جایی نرسانده بود. اطلاعات ثبت شده نشان میداد اسماعیل قبل از علی کشته شده است بنابراین راننده آن پراید قطعا جوان دانشجو نبود. کارآگاه هماهنگیهای لازم را انجام داد تا به ماجرای قتل اسماعیل هم خودش رسیدگی کند. چون حتم داشت این دو جنایت با هم در ارتباط است.
او وقتی به اتاقش برگشت فهمید حالا فقط این پدر اسماعیل نیست که به تسلی خاطر نیاز دارد همسر علی هم برای پیگیریها آمده بود و مثل دیروز یکریز اشک میریخت و ناله میکرد. در این شلوغی نمیشد کار کرد. شهاب به جایی دنج احتیاج داشت تا نتیجهگیری کند. برای همین به ستوان ماموریت داد 2 داغدار را به اتاق دیگری ببرد و آنها را آرام کند. خودش هم پشت میز نشست و به فکر فرو رفت.
حالا که معلوم شده بود اسماعیل پشت فرمان خودروی مرگ نبود، پس چه کسی آن روز رانندگی میکرد و ماشین الان کجا بود؟ کارآگاه ترتیب کارها را داد تا پراید موردنظر تحت تعقیب اعلام شود. از آن لحظه به بعد هر واحد گشتی در سراسر ایران اگر این خودرو را میدید موظف بود آن را متوقف و سرنشینانش را بازداشت و به اداره ویژه مبارزه با قتل پلیس آگاهی تهران منتقل کند.
این تمام کاری نبود که شهاب باید انجام میداد. او میخواست یک معمای دیگر را هم حل کند و بفهمد علی روز حادثه قرار بود از چه کسی ماشین بخرد. همسرش همانطور که قبلا گفته بود از این موضوع کاملا بیاطلاع بود اما یک راه برای رسیدن به جواب سوال وجود داشت. آنها باید تمام آگهیهای فروش خودرو را که در روز قتل علی چاپ شده بود بررسی میکردند. این کار وقتگیر بود و به نیروی بیشتری احتیاج داشت برای همین سرگرد یک نفر دیگر را هم در اختیار دستیارش قرار داد تا این کار را انجام بدهند. البته قبل از آن باید به روزنامهها میرفتند و نسخههایی از شماره آن روز را میگرفتند. خود این کار دو روز تمام وقت برد و در تمام این مدت پدر اسماعیل و همسر علی هر روز از صبح تا ظهر در راهرو جلوی اتاق شهاب مینشستند تا بلکه خبر تازهای به گوششان بخورد و بفهمند قتل کار کیست و چه انگیزهای باعث چنین جنایتهایی شده است.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: