خاطرات خواندنی همسر شهید قاسمی:

آخرین نذر یک تخریبچی

شب آخری که پیش ما بود ، حسابی با بچه ها بازی کرد. زینب را تند تند می بوسید. حساس شدم و پرسیدم چرا این بچه را بیشتر از بقیه می بوسی؟ گفت ...
کد خبر: ۴۷۲۱۰۶

"شهید حسین قاسمی" به سال ۱۳۳۴ در تهران متولد شد. با تشکیل سپاه به این نهاد انقلابی پیوست و با شروع جنگ وارد میدان نبرد شد. فعالیتش را در واحد تخریب آغاز کرد و پس از مدتی فرماندهی واحد تخریب سپاه منطقه ده تهران را عهده دار شد؛ ایشان که هم زمان مربی تخریب نیز بود خود نیز به جبهه می رفت و موارد نادری را که در واحد تخریب پیش می آمد خنثی سازی می کرد.

سرانجام این شهید عزیز در ۱۶ بهمن ۱۳۶۷ هنگامی که برای خنثی سازی بمبی به مشهد مقدس می رود در جوار امام هشتمش جواز شهادت را گرفته و به دیدار معبود خویش مفتخر می شود. آنچه خواهید خواند بخشی از گفتگو با خانم قزوینی همسر شهید حسین قاسمی است.

داستان انتخاب اسم بچه‌ها

داستان انتخاب اسم بچه ها ماجرای جالبی دارد. حسین آقا هم دوست داشت برای اسم گذاری بچه ها به پدر و مادرش احترام گذاشته و به عهده آنها بگذارد و هم اینکه اسم هایی که مد نظر خودش است روی فرزندانمان باشد.

مادر بزرگش خواهر و برادری داشته که اسمشان فاطمه و محمد علی بود که هر دوشان فوت کرده بودند. حسین آقا چون از از این دو اسم خوشش می آمد از مدتی قبل به مادرش می گفت چرا شما اسم خواهر و برادرت را روی هیچ کدام از بچه هایت نگذاشتی؟ اینقدر این بحث را ادامه داد تا وقتی فرزند اولمان دنیا آمد خانواده ایشان اسم فاطمه را انتخاب کردند و اسم پسرمان را هم گذاشتند محمد علی. اما سر فرزند سوم مادرش از ایشان می پرسد چه اسمی انتخاب کردید ایشان می گویند هنوز هیچی. حسین آقا اسم زینب را دوست داشت اما به روی خودش نمی آورد و هر وقت هم بحث اسم بچه سوممان می شد ایشان بحث را عوض می کرد. تا قبل از به دنیا آمدن اسمی انتخاب نشد اما وقتی بچه به دنیا آمد مادرش گفت می خواهم اسم مادرم که صغری بوده را روی دخترت بگذاری. از طرفی چون بچه عید قربان متولد شده بود مادر من هم می گفت اسمش را بگذارید هاجر. حسین آقا به هر دوشان گفته بود با اجازه مادرهای عزیزم اسم دخترم را می گذارم زینب.

در جریان پروژه ای شهید صنعتکاران و شهید ترابیان و شهید قاسمی با هم کار می کردند. یک شب حسین آقا قبل از خواب به پدرش سفارش می کند صبح زود بیدارش کند. پدر ایشان که تا آن سن یکبار هم نمازش قضا نشده بود اتفاقا فردا صبح خواب می ماند .

مردی که از یارانش جا ماند

صبح حسین آقا با هول از خواب بلند شد و با ناراحتی گفت چرا منو بیدار نکردین؟ از بچه ها جا موندم. مادرش صداش می کنه و میگه حسین جان من دیشب خوابی دیدم. تو قسمتت نبود امروز بری مادر! خواب دیدم سیدی نورانی با یک شال سبز آمد و به من سه مرتبه گفت: اجازه بده من حسین را ببرم کربلا، که من هر دفعه گفتم: نه! تا دفعه سوم که با ناراحتی گفتم: آقا اجازه نمی دم. هر کس می خواهد حسین را ببرد باید من را هم با او ببرد. سید با ناراحتی رفت. احتمالا بچه ها امروز اتفاقی برایشان می افتد که قسمت نبود تو بروی.

یکی دوساعت بعد خبر شهادت ترابیان و صنعتکاران را آوردند. شنیدن این خبر به قدری برای همسرم مشکل و دردناک بود که تا مدتها به هم ریخته بود. به مادرش می گوید: چرا اجازه ندادی بروم؟

حسین آقا خیلی اهل گریه کردن نبود و وقتی خیلی ناراحت بود لبخند را در چهره اش نمی دیدیم که ایشان از آن روز به بعد مدتی توی خودش بود. مثل یک ابر پر از باران بود که شرایط باریدن را نداشت.

بچه آدم به بابایش نمی‌گوید اسب، بگو بابا تاکسی شده

با اینکه وقت آزادش خیلی کم بود و سر و کارش هم دائم با وسایلی بود که شوخی بردار نبودند اما به خانواده خیلی توجه می کرد. اواخر عمرش روزهای پنجشنبه با اینکه زمان زیادی برای استراحت نداشت اما ۵ نفری سوار موتور می شدیم و بچه ها را می برد پارک تا در فضای باز بازی کنند و خودش از خستگی خوابش می برد.


هر وقت فرصت داشت با بچه ها بازی می کرد. یادمه یکبار محمد پسرمان را گذاشت روی کمرش و سواری اش می داد. محمد از روی بچه گی گفت: بابا اسب من شده. حسین آقا گفت: پسرم آدم به پدرش اینطوری نمی گه بگو تاکسی شده. سر این قضیه کلی خندید. زمانی که در منزل بود سعی می کرد فضا را برای ما شاد کند. در کارهای خانه به من کمک می کرد. تقسیم وظایف کرده بود مثلا گفته بود سه شنبه و جمعه من زودتر میام خانه و مثلا فلان کار خانه بر عهده منه.

وقتی قطع نامه پذیرفته شد خیلی ناراحت بود. وقتی امام گفتند جام زهر را می نوشم و این بچه ها که در بطن جنگ بودند می دانستند امام این کار را به میل خودشان انجام نمی دهند برایشان خیلی مشکل بود. حسین آقا همه زندگی اش را گذاشته بود وسط و ما از زندگی مان لذت مادی نبردیم. تنها لذت مادی ما یک سفر مشهد بود، همه زندگی ما در خدمت امام بود و ایشان را جلودار خودمان می دانستیم و معتقد بودیم باید همه وجود خودمان را بگذاریم و فرمانبر ولی خدا باشیم.

یکماه مانده بود به شهادتش به من گفت چند روز دیگر یک ماموریت مشهد برای من پیش می آید. سه هفته ای از این موضوع گذشت و آمد گفت از مشهد با من تماس گرفتند کاری پیش آمده که من باید بروم. پرسیدم پس چطور شما از سه هفته قبل می دانستی؟ حسین آقا برگشت رو به من گفت: دنبال این موضوع را نگیر. این معمایی سر بسته شد در زندگی ما.


وقتی زینب فرزند سوممان را بار دار بودم حسین آقا خیلی دوست داشت بداند جنسیت بچه چیه؟ تا اینکه خواب می بیند ته یک چشمه پاک و زلال یک انگشتری است. انگشتر را که بر می دارد می بیند سه نگین سبز دارد که دو تای کناری نصف نگین وسط هستند. از آن به بعد می گفت نگین ها بچه های من بودند پس احتمالا چون دو نگین نصف وسطی بودن فرزند سوممان دختر است. همانجا هم نذر کرده بود اسمش را بگذارد زینب.

شب آخری که پیش ما بود...

شب آخری که پیش ما بود ، حسابی با بچه ها بازی کرد. زینب را تند تند می بوسید. حساس شدم و پرسیدم چرا این بچه را بیشتر از بقیه می بوسی؟ گفت نذر کرده ام امشب زینب را هزار بار ببوسم.

صبح موقع رفتن وقتی خواست خداحافظی کند شاید این جمله را بیش از ده بار گفت که تو را به خدا می سپارم و بچه ها را به تو. بزرگترین دغدغه اش مسائل اعتقادی بچه ها بود. می گفت: می خواهم اگر در دنیا بین من و بچه هایم جدایی می افتد در آخرت کنار هم باشیم.

به پدر همسرم خبر دادند که پسرت مجروح شده و بیمارستان است. ایشان زد زیر گریه، گفت: حسین شهید شده الکی نگید مجروح است. کار او با بمب و مواد منفجره بود و اگر بمبی منفجر شود زخمی شدن در کار نیست. شروع کرد به ناله و گریه کردن و با صدای سوزناک ترکی شروع کرد مرثیه خواندن ...
وقتی می خواستند شهید قاسمی را دفن کنند اجازه نمی دادند من ایشان را ببینم. به برادر شوهرم گفتم: اگر حسین را نبینم خودم را می کشم، می دانم جنازه اش متلاشی است اما باید همان خاکسترش را ببینم و خداحافظی کنم. پارچه را که کنار زدم فقط موهای پشت سرش سالم بود و …

بعد از شهادتش تا یک هفته نتوانستم غذا بخورم تا حدی که معده ام خونریزی کرد. نمی توانستم چیزی بخورم. تصور نبودنش برایم غیر ممکن بود. فکر می کردم در حال دیدن کابوس هستم. گیجِ گیج بودم.

روز هفتم شهادتش بود. خواب دیدم یکی در می زند. در را باز کردم دیدم حسین آقاست. بغلش کردم و با خوشحالی گفتم: تو که شهید نشدی به ما دروغ گفتن. نمی دانی چقدر خوشحالم. گفت: من چیزیم نشده هر کاری داشتی به من بگو، من سالمم.(مشرق)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها