خودم را به چاه انداختم

نام:رویا ـ الف، متاهل سن و تحصیلات:30سال ـ راهنمایی اتهام و مکان: قتل ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۷۱۱۶۱

رؤیا متهم به معاونت در قتل است؛ آن هم قتل فرزند 5 ساله خودش. او البته این اتهام را قبول ندارد. رؤیا قبل از این‌که ماجرای قتل را شرح بدهد، کمی از خانواده‌اش می‌گوید: «پدرم راننده تاکسی بود و وضع مالی خوبی نداشت. من 3 خواهر و 3 برادر دارم و به سختی زندگی می‌کردیم. وقتی کلاس دوم راهنمایی را خواندم، پدرم دیگر اجازه نداد مدرسه بروم. بعد هم وقتی 17 سالم شد، مجبورم کرد شوهر کنم.»

رؤیا به این ازدواج تمایلی نداشت و به پسر دیگری علاقه‌مند بود. او می‌گوید: «آن پسر خواستگارم بود و من دوستش داشتم اما پدرم مجبورم کرد با محسن ازدواج کنم. عموهای محسن همسایه ما بودند و پدرم می‌گفت این خانواده را می‌شناسد و برای ازدواج با من مناسب‌تر است؛ من هم زورم نرسید و مجبور شدم قبول کنم.»

زن جوان از همان ابتدای زندگی مشترک با سختی‌هایی مواجه شد. رؤیا توضیح می‌دهد: «من و محسن خیلی زود عروسی کردیم اصلا دوران نامزدی نداشتیم تا با هم آشنا شویم. همان شب عروسی محسن مرا کتک زد، خیلی مرد بداخلاقی بود اما دیگر کار از کار گذشته بود و چاره‌ای نداشتم. شوهرم در کیش کارگر بود و در تهران اتاقی اجاره کرده بودیم، خیلی وقت‌ها خانه نبود یعنی کلا خیلی کم به تهران می‌آمد و در مدتی که نبود، اصلا سراغی از من نمی‌گرفت و حتی خرجی هم نمی‌داد، برای همین مجبور بودم در خانه‌های مردم کارگری کنم.»

حاصل ازدواج این زن و شوهر 3 فرزند بود که اکنون فقط یکی از آنها زنده است. زن متهم به قتل توضیح می‌دهد: «یک‌بار دختر بزرگم از روی کمد پرت شد و مرد. وقتی شوهرم به تهران آمد، روزگارم را سیاه کرد گفت تقصیر توست که خوب از او مراقبت نکردی، بعد هم که ماجرای قتل دختر کوچکم پیش آمد. الان فقط پسرم مانده که 10سالش است و با مادرشوهرم زندگی می‌کند.»

زن زندانی داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: «از ازدواج با محسن اصلا راضی نبودم، دلم می‌خواست خودم را نجات بدهم، برای همین بعد از مرگ بچه اولم، تقاضای طلاق دادم و پیگیر کارها بودم. همان موقع با یکی از همسایه‌هایمان هم رابطه برقرار کردم؛ او مرد خوب و مهربانی بود و به درددل‌هایم گوش می‌داد، خودش زن و بچه داشت اما قرار بود وقتی کارهای طلاقم جور شد، او هم از زنش جدا شود و با هم ازدواج کنیم. اشتباه کردم به آن مرد اعتماد کردم، او بچه‌ام را کشت و باعث شد من هم به خاطر همدستی با او به زندان بیفتم.»

رؤیا در حالی‌که اشک می‌ریزد، روز حادثه را این​طورشرح می‌دهد: «آن روز قرار بود مرد همسایه مرا به بهشت زهرا ببرد. وقتی به خانه‌مان آمد، من حمام بودم و وقتی بیرون آمدم، دیدم دخترم بدحال است، او را به بیمارستان بردیم و او 2 روز بعد فوت شد. آن مرد معتاد به شیشه بود و دخترم را کشته بود، البته من اول نمی‌دانستم معتاد است و کم‌کم موضوع را فهمیدم. وقتی پلیس او را گرفت، مرا هم دستگیر کرد. می‌گویند من هم با آن مرد همکاری کرده‌ام، شوهرم هم درخواست قصاص کرده، البته قصاص برای من نیست ولی از من هم شکایت کرده و می‌دانم به این زودی‌ها آزاد نمی‌شوم. خودم را بی‌جهت توی چاه انداختم و حالا نمی‌توانم بیرون بیایم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها