رسول نجفیان چمدان ذهنش را که باز می‌کند، از رسم زمانه می‌گوید

یک مرد با دو زیارتگاه

من دو زیارتگاه دارم، یکی محل تولدم، میدان حسن‌آباد که قدیمی است و به آن هشت گنبدان می‌گفتند، کوچه هور؛ و دیگری ایل بختیاری و منطقه گمار. ‌خانه ما در کوچه هور خراب شد. یعنی خرابش کردند. من زمانی متوجه این اتفاق شدم که از سفری طولانی برای شرکت در یک جشنواره در اروپا به ایران بازگشتم و اولین جایی که دلم می‌خواست ببینم، خانه خودمان در کوچه هور بود. وقتی رسیدم دیدم آن خانه را خراب کرده‌اند. خانه‌ای که حدود 10 خانواده مسیحی و یهودی و مسلمان در کنار هم با روحیه خوب زندگی می‌کردند. آنها در مراسم محرم و رمضان ما شرکت می‌کردند و ما در مراسم دینی آنها. این اتفاق لطمه بزرگی به زندگی من وارد کرد. لطف الهی بود که توانستم آنجا شعر رسم زمانه را بخوانم و اتفاقا به دل مردم هم نشست زیرا همه ما بازگشت‌های نوستالژیک داریم.
کد خبر: ۴۷۰۸۷۲

رشته تحصیلی من روان‌شناسی است و دوره کامل تئاتر و کارگردانی را هم گذرانده‌ام. یک خانم راهبه در کلیسا به من موسیقی آموخت. ردیف ایرانی را هم از مرحوم مهرتاش یاد گرفتم. من آن زمان فکر نمی‌کردم در زمینه موسیقی این چنین فعالیت کنم. ولی جالب است که رسم زمانه‌ام را در همه جای ایران از مردم می‌شنوم. حتی در مناطقی که ساکنینش به راحتی فارسی صحبت نمی‌کنند. باور کنید اولین باری که این موسیقی در تلویزیون پخش شد بیش از 30 یا 40 هزار نامه به دستمان رسید. چون درد، ضرورت و نیاز درش هست، همه ما باید به گذشته هایمان با عشق و محبت نگاه کنیم. هر چقدر هم غمناک باشد.... بگذریم.

باور کنید من حتی زمانی که محل اقامتم را جابه‌جا کرده بودم، بسیار زیاد به سراغ خانه قدیمی‌مان می‌رفتم. اهل محل من را می‌شناختند اگرچه هنوز به شهرتی نرسیده بودم. به خانه‌مان سر می‌زدم و گاهی به دیوار‌های کاهگلی‌اش آب می‌پاشیدم و از بوی آن سرمست می‌شدم و تداعی مجاورت می‌کردم.

بعضی گمان می‌کردند که دیوانه‌ام.‌ چمدان ذهن من غیر از کوچه هور، از منطقه گمار سرشار از خاطرات است. ‌مادربزرگم در دوران کودکی‌ام در گوش من شاهنامه می‌خواند، مراسم اصیل را به من می‌آموخت و این عجیب است که مادربزرگی تا این حد روی نوه‌اش تاثیر بگذارد. من دلم می‌خواهد شعری را که برای مادربزرگم سروده‌ام و چند باری پخش شده، برای شما هم دوباره بخوانم.

از راه رسیده دوباره بهار / به صحرا نشست لاله داغدار

وزیدن گرفت نسیم از کوهسار / تو کوه‌ها پیچید نعره آبشار

پس کجا موندی ای گل بی‌خار / توی این بهار

چه خالی یه جات، تو دشت و گلزار / گل تک من، بی‌بی ماهرخ‌سار

بلبل سر دار / مست و بی‌قرار / داره می‌خونه چه غمگین و زار

نسترن و سنبل / غنچه شرمسار / همگی با هم می‌خونن انگار

پس کجا موندی توی این بهار / ای گل بی‌خار

چه خالی جات، تو دشت و گلزار / گل تک من، بی‌بی ماهرخ‌سار

... چادر نمازت روی اون صندوق / پای اون دیوار / چشم به انتظار

رو انگشتر و عینک و عصات / گرفته غبار / همه شون با هم می‌خونن انگار

پس کجا موندی توی این بهار ...

در شمال مسجد سلیمان عزیز منطقه گمار قرار دارد. طایفه ما از صدها سال پیش در آنجا زندگی می‌کردند. گمار آنقدر سرسبز و زیباست که خاکش را توتیای چشمم می‌کنم. جذابیت این منطقه و مردمانش به حدی است که در سال 57 فردی خارجی فیلمی از کوچ ایل بختیاری ساخت. این کوچ‌ها بسیار وحشتناک است.

گمار مثل تمام طایفه‌های بختیاری، مثل تمام ایلات و عشایر ایران، دردها و رنج‌ها و شادی هاشون را در شعر‌ها و آهنگ‌هایشان به وسیله هنرمندان ایل به منصه ظهور می‌رسانند.‌بعدها در دوران ستمشاهی درگیری‌هایی می‌شود که چند برادر از گمار فرار می‌کنند و در اطراف همدان ساکن می‌شوند. به همین جهت در آن منطقه نام فامیل بسیاری از افراد گماری است.

فامیلی من هم گماری بوده ولی چون جد من یعنی 5 پشت من با پای پیاده به کربلا رفتند و آنجا هم فوت کردند و همان جا هم دفنشان کردند، به بچه هایشان می‌گفتند: نوادگان نجف. در زمان رضاشاه هم که قرار شد شناسنامه برای افراد درست کنند، پدرم تصمیم گرفت فامیلی ما را از گماری به نجفیان تغییر دهد.

ماجرای به تهران آمدن ما هم از این قرار است که مادربزرگم در همان جنگ اول پدر و مادرم را به تهران آورد و ما در تهران به دنیا آمدیم.

من باز هم می‌خواهم از مادربزرگم بگویم. او یک زن گیاه‌شناس، شاهنامه‌شناس و مثنوی‌شناس بود. اگرچه سوادی نداشت. او عشق و محبت را به من آموخت و فرهنگ را. فرهنگی که یک زمان از طریق قهوه‌خانه‌ها به مردم منتقل می‌شد؛ اگرچه امروز قهوه‌خانه‌ها تغییر کاربری داده‌اند. دقیقا به دلیل همین کاستی‌هایمان است که از بازگویی رسم زمانه خوشمان می‌آید. چون در رسم زمانه مجالی پیدا می‌کنیم تا چمدان گذشته‌هایشان را باز کنیم.

به نظر من یکی از خطرهایی که ما و خصوصا بچه هایمان را تهدید می‌کند، نداشتن خاطره است. وای بر بچه‌ای که نه پدر بزرگ و مادربزرگ دارد و نه حتی صدا و سیمایی که نقش چنین نداشته‌هایی را برایش ایفا کند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها