یک روز باران شدیدی بارید و تمام دشت را آب گرفت. موش کوچولو هم از همهجا بیخبر در لانهاش خوابیده بود و هیچکس به او خبر نداد که خودش را به بلندی برساند.
وقتی باران بند آمد و تمام حیوانات جنگل به دنبال غذا بودند، موش هم از خواب بلند شد و خمیازهای کشید و بیرون رفت. همین که در لانهاش را باز کرد، آب زیادی به داخل لانه ریخت و سرتا پایش خیس شد. موش تنبل خودش را تکانی داد و از لانه بیرون آمد.
همین که بیرون آمد یک عقاب سفید که خیلی گرسنه بود به او مهلت نداد و با چنگالهای بلندش او را گرفت و به هوا برد. موش که خیلی ترسیده بود، خودش را به مردن زد. عقاب که دید موش مرده خیلی ناراحت شد و گفت: چقدر حیف شد من میخواستم این موش بیچاره را نجات دهم و به دشت پر از طلا ببرم. موش به محض اینکه این را شنید گفت: من نمردم... من نمردم... آقا عقابه.
عقاب گفت تو برای من مردی. من اشتباه کردم به تو رحم کردم و نجاتت دادم. تو یک موش دروغگویی. خوشبختی یک قدمی تو بود، ولی از آنجا که تو به دروغگویی و کلک عادت کردی، نمیتوانم تو را به آن سرزمین خوشبختی و طلایی برسانم و پنجههایش را باز کرد و موش را پایین انداخت. موشکوچولو روی سبزهها فرود آمد.
از آن روز به بعد موش سفید سعی کرد کارهای گذشتهاش را کنار بگذارد و دیگر دست به دزدی ، دروغگویی و کارهای نادرست نزد و به یک موش درستکار ، مهربان و خوب تبدیل شد. چند ماه گذشت که ناگهان موش عقاب را دید و برایش دست تکان داد و عقاب به سمتش آمد. موش سلام کرد و از عقاب تشکر کرد و گفت: عقاب عزیز تو باعث شدی من متوجه کارهای زشتم بشوم.
حالا تو مرا به آن سرزمین که میگفتی ببر. عقاب گفت: خوشبختی یکبار به سراغ هر کسی میآید و باید از همان لحظه استفاده کرد. تو باید منتظر باشی تا دوباره نوبتت شود و بعد پرواز کرد و رفت.
گلنوشا صحرانورد
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد