موش کلک

کد خبر: ۴۷۰۶۳۵

یک روز باران شدیدی بارید و تمام دشت را آب گرفت. موش کوچولو هم از همه‌جا بی‌خبر در لانه‌اش خوابیده بود و هیچ‌کس به او خبر نداد که خودش را به بلندی برساند.

وقتی باران بند آمد و تمام حیوانات جنگل به دنبال غذا بودند، موش هم از خواب بلند شد و خمیازه‌ای کشید و بیرون رفت. همین که در لانه‌اش را باز کرد، آب زیادی به داخل لانه ریخت و سرتا پایش خیس شد. موش تنبل خودش را تکانی داد و از لانه بیرون آمد.

همین که بیرون آمد یک عقاب سفید که خیلی گرسنه بود به او مهلت نداد و با چنگال‌های بلندش او را گرفت و به هوا برد. موش که خیلی ترسیده بود، خودش را به مردن زد. عقاب که دید موش مرده خیلی ناراحت شد و گفت: چقدر حیف شد من می‌خواستم این موش بیچاره را نجات دهم و به دشت پر از طلا ببرم. موش به محض این‌که این را شنید گفت: من نمردم... من نمردم... آقا عقابه.

عقاب گفت تو برای من مردی. من اشتباه کردم به تو رحم کردم و نجاتت دادم. تو یک موش دروغگویی. خوشبختی یک قدمی تو بود، ولی از آنجا که تو به دروغگویی و کلک عادت کردی، نمی‌توانم تو را به آن سرزمین خوشبختی و طلایی برسانم و پنجه‌‌هایش را باز کرد و موش را پایین انداخت. موش‌کوچولو روی سبزه‌ها فرود آمد.

از آن روز به بعد موش سفید سعی کرد کارهای گذشته‌اش را کنار بگذارد و دیگر دست به دزدی ، دروغگویی و کارهای نادرست نزد و به یک موش درستکار ، مهربان و خوب تبدیل شد. چند ماه گذشت که ناگهان موش عقاب را دید و برایش دست تکان داد و عقاب به سمتش آمد. موش سلام کرد و از عقاب تشکر کرد و گفت: عقاب عزیز تو باعث شدی من متوجه کارهای زشتم بشوم.

حالا تو مرا به آن سرزمین که می‌گفتی ببر. عقاب گفت: خوشبختی یک‌بار به سراغ هر کسی می‌آید و باید از همان لحظه استفاده کرد. تو باید منتظر باشی تا دوباره نوبتت شود و بعد پرواز کرد و رفت.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها