خانه بروبچه‌ها

کمی زودتر بیا

کد خبر: ۴۷۰۶۳۲

می‌دانی با یادت داغم را تازه کردی اما بر این زخم سرپوش خواهم گذاشت و در این دوران به خود می‌بالم که تو روزی به دیدارم خواهی آمد؛ اما در شاهراهه‌های گم شدن مراقب باش! مبادا آن‌قدر دیر بیایی که تفالة احساسم را بر کاغذپاره‌ها ببینی...

سید صادق رئیس‌زاده

سید! صادقانه بگم: رییس باشی یا مرئوس، از این‌که یه عضو قلمشناس تازه به صفحه پیوسته، خوشحالم. یه دو سه کیلو از همینا هر دفعه با خودت بیار! (حواست باشه یه‌وخ دیر هم نیایی که تفاله احساسم را... هه‌هه‌هه!)

صحنه‌سازی

ساده بگذشتی من اما عشقبازی می‌کنم/ عهد کردم ار نباشی یکه‌تازی می‌کنم/ تا که بشکستی تو پیمان و تهی کردی برم/ از هوای بی‌تو هم مهمان‌نوازی می‌کنم/ بودی و بودم ز عالم بی‌نیاز، اما کنون/ از تمام خویش حس بی‌نیازی می‌کنم/ چشمهایت روزگارم بود و اکنون روز و شب/ روزگارم را به یادت صحنه‌سازی می‌کنم/ عهد را بشکن دوباره، بازآ، دیوانه کن/ تا بنازم کز وجودت سرفرازی می‌کنم.

مجتبی افشاری از ابهر

اینم کاری مشترک از حافظ و من! در معیت ابیات زیبای شما (نه که من و حافظ روحیه‌مون فرق می‌کنه، صحنه‌سازی هم بلد نییییستییییمممم...! از این جهت): «سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی»/ مرهمی وقتی که نیست، با چسب بازی می‌کنم!/ می‌نشینم روی شنها در توهمهای خود/ با پری یا با زری هم خاکبازی می‌کنم!/ من نگویم مثل من باش، ای عزیزم، در جهان/ می‌دهم پندت، نگویی خاله‌بازی می‌کنم:/ یا «بفرما...» می‌زنم این سینه را «...اکسپکتورانت»/ یا که با «به‌دانه» او را بازسازی می‌کنم!

نگاه معکوس

[...]چه روزگاری شده! تموم محتویات دنیا، چه موجود بیجان، چه جاندار! خلاف عقیده و انتخاب و خواست تو عمل می‌کنن. اگر برای یک ثانیه تو عمرت «غمگین» باشی، کل عالم امکان، دست به دست هم می‌ده تا «شاد» باشه! تا با طعنه و پوزخند به‌ت فخر بفروشه. اگر شاد باشی، برای استمرار شادیت، نه تنها کاری نمی‌کنن، بلکه به هر طریقی که کاری‌تره، شیرینی شادی رو به کامت تلخ می‌کنن و جالب این‌جاست که حاضرن واسه عذاب تو، خودشون رو در شرایطی سخت و ناهنجار قرار بدن...

روزگار، روزگار نازیباییهاست. پس کجا به دنبال روند مرتفع شدن نیازها باشیم، در این دنیای نازیبا؟

یُمنا، 21 ساله از مشهد

وا...! یُمناااا...؟! من و تو اگه مُخمون نمی‌رسه چطو زیباییها رو ببینیم و توسعه بدیم، یا زشتیها رو به زیبایی بازسازی کنیم، تقصیر دنیا چیه؟ هوم؟ (بیا به سختیِ صورت مساله و پاک کردنش فکر نکنیم؛ بیا برای مرتفع شدن نیازهامون، به جواب و راه حلِ درست بیندیشیم. سخته ولی بهتر و شدنیه؛ باور کن!)

ای زندگی سلاااام

مگر تمام می‌شود مسیر تلخ انتظار/ تو و نگاه زخمی و بشارت طناب دار/ ز چشمهای حاضران در این حضور و ازدحام/ فقط رسوخ می‌کند شراره‌های انتقام/ در این فضای منزجر سکوت آسمان شکست/ صفیر مرگ‌آورش چه قدر به قلب تو نشست/ دگر زمان فرا رسید بیا به مرگ سلام کن/ از این قفس رها شو و سریعتر عبور کن/ ولی نه صبر کن کمی، ندایی از کسی رسید/ ندای مبهمی که گفت: به من کمی زمان دهید/ تو باورت نمی‌شود کسی اشاره می‌کند:/ که مرگ رفت و زندگی به تو سلام می‌کند.

نیلوفر از اصفهان

وزن مصرع اولش «مگر تمام می‌شود...» با مثلا وزن این مصرع: «ولی نه صبر کن...» تفاوت داره‌هاااا! ولی خب، به سبب مفهوم قشنگ و انسانی‌ای که داشت، اومدی وسط صفحه (اگه می‌خوای نظم بگی، عروض و قافیه‌ت رو تقویت کن؛ اگه می‌خوای شعر بگی، صور خیال و موسیقیِ شعرت رو بیشتر و بهتر کن).

فراموش‌شده

توی لحظه‌های [هنوز] تازه، از یک سالِ جدید [...]، ماهی قرمز کوچولویی که یادگاری عیده، تنهاست و کمتر بهش توجه می‌شه! بودنش یا نبودنش، دیگه مثل اوایل مهم نیست! انتظار رسیدن به دریا و یه جای بزرگتر اون رو غرق آرزو می‌کنه؛ آرزویی که به گوش هیچکی نمی‌رسه! ناراحت از بی‌اعتنایی آدمهاست و بیخیال از آرزوی پوچش... توی تنهایی خودش می‌ماند و تا لحظه‌ای که بتواند نفس می‌کشد.

مهسا امیری از تنکابن

مهسا جان، مَهِ نو آمد و رفت! ماهِ نوآمدة دوم سال است کنون؛ بیدار شو ماااادر! (یه کوچولوش رو کم کردم که ربطی به عید و موضوع تاریخ گذشته پیدا نکنه، بشه چاپش کرد. هر چند می‌دونم اصا موضوع هم دربارة تاریخ‌گذشته شدنه! می‌دونستی ماهی قرمز بر خلاف تصور عموم، اصلا هم آرزوی دریا نداره؟ یه سرچ رو اینترنت بزن با عبارت«نگهداری ماهی قرمز» تا بدونی چطور می‌شه چهل ساااال حتی، زنده و سرحال زندگی کنه درون همون تُنگِ تَنگ!

عاشق شد، رفت

همه گویند که این دخترکی دیوانه است/ که چنین سر به هواست، ز ما بیگانه است/ همه‌ش از عشق بخوانَد، ز پی ماه روَد/ به سرش فکر «سها»، «قنطرس» و افسانه است/ «اسدی» در دل او می‌فکند شوق به جان/ «دب اصغر» همه جا همسفرش تا خانه است/ دو «قمر» در سر او جای دو چشمان سیاه/ به سرش مو که نه! «ابران»
سیه افشان است/ برود کنج حیاط و به طلب بنشیند/ همه دانند دگر، در طلب باران است/ همه گویند که من عقل نمی‌دانم چیست!/ بله! اما چه کنم عشق مرا ایمان است/ «من از آن روز که در بند توام آزادم»/ همه گویند اسیر است، تهِ زندان است/ بله من جز تو ندارم به دلم امیدی/ که پرستش همه جا کار من دیوانه است/ به دلم مهر تو باشد به سرم افکارت/ جگرم پر شده، خون ریخته از پیمانه است/ به توای خوب نگاهم همه جا می چرخد/ «قمرو نجم و زحی» آیت یک پیمان است/ آسمان یا که زمین فرق ندارد آری / همه جان و دل من بنده الرحمان است.

یامین، 20 ساله از مشهد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها