پُستخانه

کد خبر: ۴۶۹۲۸۵

[اگه به من بود، همین یه قانون رو می‌ذاشتم:] 1-هر چی می‌خواد دل تنگت بگو آمممما: حاصل فکر و تلاش و قلم خودت رو بفرست [ولی خب، مسئولان یه‌چی دیگه می‌گن] 2-نام واقعی یا مستعار، یکیش چاپ می‌شه. اسامی خارجی و به قول مسئولان: مورددار و نامفهوم، می‌شن «بدون نام». 3-رونویسی از نوشته‌های دیگران، فرستادن مطالب منتشر شده در اینترنت، حتی اگر وبلاگ خودت هم باشه، ممنوعه! 4-کوتاه بنویس، وگرنه، باس ببخشی که به سبب کمبود جا، علامتِ [...] می‌آد تو متنت. 5-پارتی‌مارتی‌بازی نه‌ریییییم‌هاااا، مگه واسه نوشته‌های طنز و بانمک. پارتی نداری؟ آاااخی گووووگگولی‌مگول! پَ یه‌چی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرش نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! 6-تا اطلاع از رسیدن نامه‌ت، یکی دو ماه (نااااقاااابل!) و ایمیلت، دو سه هفته (چیزی نیس که!) صبر کن. بچّه‌م رو گاااازه و چم‌دونم نامه‌م نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!

یُمنا از مشهد: باران که می‌بارد من این‌جایم/ در زیر سقف آسمان شهر/ در جادة پر پیچ احساسم/ در جست‌وجوی کلبه‌ای دیگر// باران که می‌بارد دل قلبم/ مانند رعدی از پس باران/ می‌غرد و می‌نالد از معشوق/ بعد از تمام اشک این چشمان// باران که می‌بارد همه با هم/ از لکة خورشید می‌گرییم/ رنگین‌کمان و مهر را هم ما/ از خوشه خورشید می‌چینیم// باران که می‌بارد کبوترها/ از چکه باران آب می‌نوشند/ سُر می‌خورد باران به رویش پاک/ گوئی که نقره فام می‌پوشند// باران که می‌بارد وجود من/ از عاشقی آکنده می‌گردد!/ باران که می‌بارد همه کارم/ از غم سوا و خنده می‌گردد!

به‌به! چه آهنگ قشنگی هم داره... هوووومممم! فقط یادمه یه ترانه‌ای تو همین مایه‌ها از رادیو پخش می‌شد، هی می‌گفت: بااااراااان که میییی‌باااارد دریم! دام‌دام‌داراااام... رام‌دام دااااراااام! نشنیدی؟! انگ تکراری به‌ت نزنن مادر! دل قلب، دقیقاً کجا ینی؟ دل همون قلبه؟ یا منظورت از دل، شیکمه؟! «سُر می‌خورد باران به رویش پاک»؟ چی می‌شه معنیش؟! «بعد از تمام اشک این چشمان»؟ می‌خوای بگی بعد از تمام این اشکهائی که از چشات ریخته؟... من که متوجه نشدم. فقط می‌دونم دقت رو اینا، تو شعر، مهمه‌هاااا... اینا رو می‌گم چون می‌دونم عوض ناراحتی، از رفع اشکالاتت خوشحال می‌شی، می‌ری که شاعر ماهری بشی (الان تو هم تووهم نری، بری با علی ماهری اشتباه شی یهو!). اگه می‌خوای دنده عقب بزنی و بیخیال استعدادت بشی، بگو تا از این به بعد، خفقان بگیرم.

پیمان مجیدی معین: چه ساده می‌شکند دل، این روزها، از ترکهای شکستی بزرگتر. دل من همچون کویری که باران ندیده ترک برداشته و چاره آن گریستن است، اما مرد که گریه نمی‌کند.

خدیجه نوروزی: [...]من بار اوله که برات ایمیل می‌زنم. خوشحالم که با تو آشنا شدم. با یه دوست که نه می‌بینمش و نه می‌شناسمش. رفاقتی که مطمئن هستم هیچ‌کدوممون به خاطر منفعت خودش با اون یکی دوست نشده[...]

منم بار اوله که بارِ رفاقت رو برات با جمال میل می‌برم! خوشحالم که خوشحالی، ولو از آشنائی با یه آدم بیسوادی مث من! یه همچی رفاقتی، دیگه نمی‌شه به خاطر «منـ»ـفعت، می‌شه به خاطر «ما»فعت! که خیلی‌ام خوبه!

مهدی ترکاشوند: به من می‌گویند از بهار بنویس، بهارانه بنویس! یعنی باز هم از تو باید نوشت؟! اما... خیالی نیست، تو را می‌نویسم: زمستان بود و برف حرف تو به دل نشست؛ دلی که کوه غم است؛ کوهی که قرار است با آمدن تو به زانو درآید؛ توئی که ریش‌سفیدی زمستان را به ریشخند گرفتی امسال، ننه‌سرمای پیر را با دو بچة چله‌اش تا این سوی بهار کشاندی و نیامدی! حالا یخچالهای خجالت من است که اشک می‌شود و این آبشار، یخ و سرد، سراسیمه از اسفند به فروردین می‌ریزد؛ گوئی که به پای تو! توئی که انگار بهار من شده‌ای، نیامدی و من هنوز زمستانم.

زینب فخار: 1-سرعت تلخ شدنت به پای لیمو شیرین نمی‌رسد. شیرین‌ترین لیموها هم وقتی زخم بردارند تلخ می‌شوند. تو که قلب سالمی داری چرا؟ 2-تمام کوچه پسکوچه‌ها را که رد کنی، به خانه‌ام می‌رسی. آدرس خانه‌ام سر راست است. دلم خرابه‌ترین خانه است. 3-پشه بودنم را نبین، خونخوار بودنم تعجب دارد.

شقایق از گیلان: با سلام خدمت پاسخگوی عزیز. آیت از ساری، حامد ملکوتی‌خواه، سیامک احمدزاده، نشمیل نوازی، توحید از ارومیه، شهره غزنوی، آیناز ندیمی، شقایق فیض، نیظام از مریوان، روناک سالمی و... خیلیای دیگه که الآن یادم نیس، کجائین بچه‌ها؟ خبری ازتون نیست؟ یه نامه‌ای، ایمیلی چیزی بدین به صفحه خب.

بابا قدیمیییی...! اسم یه چن تاشون اصاً به گوش منم نخورده بود، چه رسه به این‌که بخوام بگم چی و چی و اینا! (آخی... یه عاااالم اسمم من یادم اومد تازه که دلم براشون یه ذره بنیادی، یه پروتون اتم شد: زهرا فرخی از همدان، احمد از بابل، حدیث مطالبی، ئووووه... خیلیاااا!

احسان 22: دوئل خطرناکی‌ست! من با چشمان بسته و تو با دیدگان باز. من دستانم خالی‌ست و تو تکمیلی از سلاح. عجیب که تیرهایت موقعی به دلم نشست، که سرم را زده بودی...!

آخ که اگه به جای سرم، نوشته بودی مخم را زده بودی! (تو که احسان 87 نیستی؟ یا اون تو باشه؟!! هوم؟ روشنش کن، یهو خاموش نشی!)

حسین مجیری: خورشید سوزان، نعره دریا، ظلمات شب، غروب دلگیر، با چرخش زاویة 180 درجه‌ای: هور مهربان، موسیقی آب، شب آرامش بخش، غروب چشمنواز، و این است مفهوم «شستن چشمها». حیف که اینها کلماتی‌اند روی کاغذ، که فقط گفتنشان آسان است!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها