در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
من خیلی از سپیدی روزگار امروزم رو مدیون برداشتهای روشنی هستم که از این صفحه و متنها و نکات ناب پاسخگو به یادگار بردهام. هنوز یاد آن روزها تو دلم سبزه. من بودم و طنزهای تخصصیام دربارة ازدواج! نرگس بود و احساس خاصش که با اقاقیا و مهتاب و شمعدانی و سپیدار جان میگرفت. مهدیار و متنهای انساندوستانهاش. زینبین و طراوتی که در دلنوشتههایشان بود، و پاسخگوی تمجید گریز که تکتک موهایش را پای محفوظ ماندن هویتش سپید کرد.
یادش به خیر ایامی که متنهایمان به همراه عکسهایمان چاپ میشد! و تلخ بود ایامی که فهمیدیم خانهمان را نصف کردهاند و سهممان یک صفحه شد[...]سید میلاد اشرفی از ساری
ئووووح! همچی میگه یاد ایاااامممم... انگار یه شونصد سال گذشته! همین دیروز نبوووود؟! (بعضی از اون اسمها، هنوزم هستند... نوشتههاشون رو نمیخونی مگه؟! هااااح؟!)
قصهای که سر و ته ندارد!
مسئولیت همة شبها را دست من دادهای و نقطة تقاطع شاعرانهها و آفتاب، یک سایه از تو میشود که هر روز با کاغذهایم تصادف میکند. هنوز باور نمیکنم پایان تمام بیخیالیها، تکهای آرزو جا گذاشتهای و دستهایت را برای پیچوتاب دادن به جاده کنار کشیدهای!
آنقدر نیستی که خوابهایم کلاغپر شدنِ پروازی را میبینند که حتی شبیه بال و پر زدن یک پروانه نصفه بال نیست! نمیدانم تو یک مجسمه از آغوش بیدروپیکر اطلسیها ساختهای، یا دیوار، مات بوی آنها شده! تو که هر روز سراغم را از خودکارهایم میگیری! بنشین لب تکتک این خطها و دردهایم را به جان یکدیگر نینداز! آخر این کلمات آنقدر بدخیم هستند که پانسمان گونه سیلیخورده حرفهایم نمیتواند خونخواهِ هیچکدام باشد! من نه پای ستارهها را وسط میکشم و نه میخواهم شبیه دختری باشم که شمعهای سوختهاش را جای شمع قالب میکند! نه! من همان سنجاقکی میشوم که یک روز پشت شیشه خشک شد و قاب عکس دیوارت از بودنش واهمه دارد!
فقط تو مسئولیت این کلاغها را قبول کن که هر روز بعد از قصه من و تو بیخانمان میشوند!
نرگس، عاشقترین ستاره
عززززییییزززکم... ای جااااان... دِهَع! بابا، با کلاغای قصهتم... وا...! زودی باباشُ صدا میکنه! آففرین... تا میتونی بشین از همین قصههای بیسر و ته بنویس! (ایهام رو داشتی؟!)... همین جور پیش بری مشتریهای کتابت بیشتر میشن، میتونی یه منظومة شمسی-نرگسی از عاشقترین ستارهها تو کهکشان تیراژ راه بندازی! خلاصه که مواظب قلمت باش؛ یهوخ دیدی جامعة ادبی آینده بهت نیاز داشت! البته: همچی یهنمه (یهنمههاااا)، نوشتة این دفعهت مکانیکی و سفت و سخت به نظرم رسید؛ اون نرمی و لطافت همیشگیای که در قلمت جاری بود و به دریای حس و حال آدم میریخت، به چشم نمیاومد (من ندیدم؟ من چشام کوره؟! درست صوبت کُنا!) آها: اگه جای شمعهای سوخته مینوشتی «اشکهای سوخته» بهتر نبود؟ (د... خب سوال میکنم... زودی کُت درمییاره واسه ما! دِهَع! گیری کردیماااا!)
خانه دوست کجاست؟
دل که تنگ است کجا باید رفت؟ به در و دشت و دمن؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن؟ یا به یک خلوت تنهائیِ امن؟ دل که تنگ است کجا باید رفت؟ پیر فرزانه من بانگ برآورد که این حرف نکوست: دل که تنگ است برو خانه دل؛ برو خانة یار؛ شانهاش جایگه گریة توست؛ سخنش راهگشا؛ بوسهاش مرهم زخم دل توست. عشق او چاره دلتنگی توست. دل که تنگ است برو خانة یار. خانهاش خانة توست.
علی اصغر رضائی از بهشهر
زورآزمایی
چرا با من حرف نمیزنی؟ به خدا تمام قایقهای عالم از غم دوریات غرق شدند و تو هنوز ساکتی. با چه کسی لج کردهای که تمام پرندگان دلت را از آسمان به پائین کشیدهای...؟ با کدامین گورستان قرارداد بستهای از روی اجبار، که سکوتت را نمیشکنی؟ باور نمیکنم شیطان زیر جلدت رفته باشد؛ آخر شیطان حریف فرشتهای چون تو نیست...
احسان 87
منصفانه
حق انتخاب همیشه با منه! من میتونم انتخاب کنم که کسی رو لایق عشق میبینم یا نه! انتخاب کنم که از عشق ورزیدن به اون آدم لذت ببرم یا نه! من میتونم انتخاب کنم که بدون اون تنها باشم یا نه! میتونم انتخاب کنم از لحظههائی که کنارشم لذت ببرم یا نه! ازش توقع داشته باشم یا نه! دلتنگش بشم یا نه! اگر تنهام گذاشت منتظرش بشم یا نه! اصلاً همراهش بمونم یا نه!
حق انتخاب همیشه با منه! پس نباید هی غر بزنم که تو با من چه کردی... چون همه چیز انتخاب خودم بوده!
چسب زخم
ایول! بهبه! چهچه! آاااففرییین... انگار بالاخره تصمیم گرفتی اون مخچه زخمخورده رو با یه چسبکاریِ درست و درمون، درست و درمون کنیش. خوشم مییاد از آدمائی که هیپوفیز انصافشون رو به کار میاندازن. خوشم مییاد از اونا که نورونهای مغز و کله و پاچهشون رو به راه مییارن. چسب زخم بقیه نشیییی، مرهم زخمهای خودت که میشی (چی؟ گربهپیشی؟! چه ربطی داشت؟!)
پیشمرگ
دو تا چشمات مث دریاس، یه خلیج سوت و کوری/ ظاهراً نزدیکی و اهل، ولی از من دورِ دوری/ عهدُ زیر پا گذاشتی، حرمت منُ شکستی/ چهجوری برات بمیرم، وقتی تو غریبپرستی/ پشت دروازة تحقیر، تو خودم درجا شکستم/ چرا بد میکنی با من؟ من که پیشمرگ تو هستم/ بادِ وحشیِ کدورت، میوزه تو خونة من/ تو کجائی که ببینی هقهق شبونه من؟/ تو گلوم خشکیده فریاد، دیگه در من نفسی نیس/ تو قسم بخور به قرآن که دلت پیش کسی نیس/ پشت دروازه تحقیر، تو خودم در جا شکستم/ چرا بد میکنی با من؟ من که پیشمرگ تو هستم/ نکن حاشا، بچه نیستم، تو نگات دیوار حاشاس/ تو حریم عاشقیمون، رد یه غریبه پیداس/ خالق حهنمی تو زرد شده گُلای گلدون/ سیل بیوفائی تو کرده این خونه رو ویرون/ پشت دروازة تحقیر تو خودم در جا شکستم/ چرا بد میکنی با من؟ من که پیشمرگ تو هستم.
علیرضا ماهری
چطوری فدائی؟! باز خوبه پشت دروازة تحقیر شکستی... اگه عین کنسرو، توی در بستة تهقیر میموندی بدون کلید چی؟! خوب بود؟
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: