در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فریده میگوید: پدرم معتاد بود. به همین خاطر مادرم او را ول کرد و رفت. آن موقع من 15 ساله بودم. مادرم من را با خودش نبرد و چند ماه بعد از طلاق با مرد دیگری ازدواج کرد. پدرم من را مجبور به دزدی میکرد، چون خودش کار و درآمدی نداشت. من آن موقع ترک تحصیل کرده بودم. یعنی تا سوم راهنمایی بیشتر نخوانده بودم.
فریده به اصرار پدر در بازار و مکانهای شلوغ از مردم جیببری میکرد تا اینکه به دام افتاد و راهی زندان شد. او میگوید: در تمام یک سال و 5 ماهی که در زندان بودم پدرم یک بار هم به ملاقاتم نیامد.
مادرم هم فقط 3 بار آمد، اما پدربزرگ و مادربزرگم خیلی مراقبم بودند و هر ماه میآمدند. منظورم پدر و مادر مادرم است. در کانون تصمیم گرفتم درس بخوانم. یک سال درس خواندم و وقتی بیرون آمدم پدربزرگم من را به خانه خودش برد و در آنجا بقیه درسم را ادامه دادم تا دیپلم گرفتم.
پدربزرگ و مادربزرگ فریده 4 سال بعد از آزادی دختر نوجوان براثر گازگرفتگی فوت شدند. فریده میگوید: آن موقع کنکور داده و قبول هم شده بودم، اما آن اتفاق روحیهام را خراب کرد. دیگر نمیخواستم درس بخوانم. دایی و خالهها سرم ریختند که باید زودتر خانه را خالی کنم، چون آنها ارث پدر و مادرشان را میخواستند. برای همین دیدم بهترین کار این است که دانشگاه بروم. در رشته تغذیه قبول شده بودم و برای تحصیل به شهرستان رفتم.
فریده وقتی به تهران برگشت دختری 22ساله بود و با پسری که از هم دانشگاهیهایش بود قرار ازدواج گذاشته بود. او توضیح میدهد: هر دو اهل تهران بودیم. من وقتی به تهران آمدم در یک پانسیون تختی را اجاره کردم تا آن پسر با خانوادهاش صحبت کند و مراسم مقدماتی ازدواج من انجام شود، اما والدین آن پسر وقتی داستان زندگیام را فهمیدند، مخالفت کردند و همه چیز خراب شد. بعد از آن من دنبال کار گشتم، اما کارخانههای بزرگ و درست و حسابی گواهی عدم سوءپیشینه میخواستند. واقعا شغلی برای من با توجه به رشتهام وجود نداشت. برای همین در یک درمانگاه شبانهروزی صندوقدار شدم. تازه این شغل را هم یکی از همدانشکدهایهای سابقم برایم پیدا کرد. عموی او از سهامداران آن درمانگاه بود و با پارتیبازی این کار را پیدا کردم.
تنهایی زندگی کردن برای دختری جوان در شهری بزرگ مثل تهران کار آسانی نبود. فریده میگوید: به فکر افتادم با مادرم زندگی کنم. پیدایش کردم و خواستهام را به او گفتم، ولی قبول نکرد.
بعد از مدتی دنبال پدرم گشتم تا اینکه فهمیدم در زندان است. چارهای جز تنها زندگی کردن نداشتم. 2 سال در پانسیون بودم تا اینکه یکی از کارمندان درمانگاه پیشنهاد ازدواج داد و قبول کردم. او هم مثل من تنها بود و ما خیلی ساده و مختصر عقد گرفتیم و بعد رفتیم سر خانه وزندگیمان.
فریده 2 سال بعد از ازدواج مادر شد. او میگوید: بعد از تولد بچهام دیگر سر کار نرفتم و از آن موقع خانهدار هستم و شکر خدا زندگی خوبی دارم و همه چیز رو به راه است و در کنار فرزند و شوهرم زندگی خوبی دارم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: