در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چرا به زندان افتادی؟
زنم مهریهاش را به اجرا گذاشت، من هم نداشتم و رفتم آبخنک خوردم.
چه طور شد که همسرت مهریهاش را اجرا گذاشت؟
ازدواج ما از همان اول هم اشتباه بود. هر دو در یک شرکت مهندسی کار میکردیم. او مهندس بود و من حسابدار. عاشقش شدم و برای اینکه به خواستهام برسم خیلی تلاش کردم، اما اشتباهم همین بود. گروه خونی ما به هم نمیخورد. او برای یک دنیای دیگر بود و من برای دنیایی دیگر. یک سال بعد از ازدواج اختلافات شروع شد. سر هر چیزی از مهمانی رفتن تا تصمیمات مهمتر با هم جر و بحث میکردیم تا اینکه او پایش را در یک کفش کرد و گفت طلاق میخواهد. من با طلاق مخالف بودم برای همین مهریهاش را اجرا گذاشت و من را به زندان انداخت. بعد از یک سال به طلاق رضایت دادم و او هم مهریهاش را بخشید.
در یک سال زندان چه اتفاقاتی برایت افتاد؟
در خود زندان که اتفاقی نمیافتد. آدم باید یک گوشه بنشیند و حسرت بخورد. اما در بیرون اتفاقهای زیادی افتاد. مثلا کارم را از دست دادم. مادرم از غصه من مریض شد. خودم هم به اندازه 10 سال پیر شدم و وقتی بیرون آمدم مدت زیادی را صرف دوا و درمان معدهام کردم.
روزهای اول آزادی دنیا را چگونه میدیدی؟
سیاه، تاریک و پر از بدبختی. با اینکه در زندگی مشترک رویخوشی را ندیدم ولی بعد از آزادی بدجوری احساس تنهایی میکردم. دیگر انگیزهای برای زندگی نداشتم. برگشتن به خانه پدری برای من که یک سال و خردهای را مستقل زندگی کرده بودم، سخت بود. از طرفی پولی هم نداشتم که برای خودم خانه اجاره کنم. تازه نمیتوانستم مادرم را همین طور به حال خودش بگذارم، چون هر دو برادر دیگرم در شهرستان کار میکردند و او در تهران غیر از من و پدرم کسی را نداشت.
چهطور شد به زندگی برگشتی؟
حقیقتش همین طور خود به خود پیش آمد، یعنی این طور نبود که به خودم بگویم خب از امروز میخواهم به زندگی برگردم. یک ماه بعد از آزادی در آرایشگاه یکی از دوستانم مشغول شدم. قبل از اینکه حسابدار شرکت مهندسی بشوم در دوره دانشجویی برای اینکه خرجم را دربیاورم در آرایشگاه مشغول شده بودم. اتفاقا آن زمان همین دوستم هم با من کار میکرد و بعد از مدتی خودش مغازه زد. یک روز که رفته بودم به او سر بزنم گفت همکارش جای دیگری مشغول شده و من هم قبول کردم در مغازه او کار کنم. از آن به بعد دیگر سرم گرم شد و کمتر فکر و خیال میکردم.
دیگر به شغل حسابداری برنگشتی؟
حوصله کارمندی نداشتم. تازه درآمد کار آزاد بیشتر است. 3سال در همان مغازه کار کردم بعد در اسلامشهر یک مغازه اجاره کردم و برای خودم آرایشگاه زدم، اما درآمد کار در آنجا زیاد نبود. 2 سال آنجا ماندم تا اینکه این دفعه در تهران مغازهای را پیدا کردم. آن هم اجارهای بود. حقیقتش آدم تا خودش مغازه نداشته باشد درآمدش زیاد نیست. من هم خیلی این در و آن در زدم. الان 2 سال است مغازه خودم را دارم و در این مدت خیلی سختی کشیدم.
منظورت از سختی چیست؟
از یک طرف مادرم بدحال بود و سال پیش به رحمت خدا رفت. از طرف دیگر باید پولهایم را پسانداز و کمتر خرج میکردم. از طرف دیگر تنهایی اذیتم میکرد. چند بار به سرم زد دوباره ازدواج کنم اما بعد پشیمان شدم.
الان که مغازه خودم را دارم بخشی از مشکلات که به مسائل مالی مربوط بود حل شده، اما هنوز تنها هستم و از طرفی باید حواسم به پدرم هم باشد. او خیلی وقتها به مغازه من میآید و با همسایهها گرم صحبت میشود. الان پدرم تنها دلخوشی من است.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: