در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چی میگی؟ غرق؟! نه بابا...! عادت دارم اول شنا کردن و اصول و مبانی رو یاد میگیرم، بعد میرم شنا میکنم یا دست به کاری میزنم. اینطوری غرق نمیشم؛ شکستها و ناکامیهام هم به حداقلترین سطح میرسه.
رضا فلاحتی: سلام عیلکم. اصولاً با توجه به قطع ناگهانی ویژهنامة نسل3 (صدای گریه و ضجه) و با اندوه فراوان، مصیبت وارده را به تمام نسل3 و الباقی نسل آتی تسلیت عرض میکنم. باشد تا مدیران گردش کنند. ها... مو رضا فلاحتی هستُم از مشهد. دیدُم یک وجب جا هم که بود واسه ما، همون رو گرفتند، گفتُم چکار کنُم حالا. کافه کاغذی هم معلوم نیست تبعید رفته کجا، مو خودُم تمام بیمارستانها و پزشکی قانونی هم گشتُم ولی جناب کافه پیدا نرفت. احتمالاً سر به بیابون گذاشته. شتر زبون بسته را معلوم نیست به کدوم درخت بسته. [به هر حال،] صفحة قشنگی داری پاسخگو جان. لوکس. تمام ملک. اُپن. مشرف به صفحة آخر. کابینتها امدیاف. بیواسطه. فرمودید چند؟! حالا خانه کجایه پاسخگو جان؟ خب دیگه جیبت پُر پول، انتگرال وجودت کم!
علیکمِسسلاملیکم! یره رُضا! شما که باید در فلاحت غرق باشی. حواست نیس «نسل3» چن وقته «چمدان» به دست شده؟ سفری، گردشی، در کُمائی، جائی بودی؟! اگه الان از هواپیما پیاده شدی و کسی و جائی رو نداری بری، بگو برات توو همین کابینتهای امدیاف، یه طبقة بیواسطه درست کنم، خودم بشم مشتری منظومة شمسی نامههات و قمر خانوم حرفات؟ (جیبامون هم شریک! هوم...؟) خلاصه که این صفحه، قابلت رو نداره، واسه یه خانوم دکترهس که باهاش میرفته مطب میاومده
فقط!!
زینب از اهواز: خیلی وقت بود هر وقت صفحة بروبچ رو میخوندم این حرفا رو با خودم زمزمه میکردم. ریحانه از فردیس کرج، ممنون که حرف دلم رو این قدر با احساس و زیبا بیان کردی.
منم در گوشی بهت بگم که به خودت اجازه بده! هم جا و هم زمان خوبیه برا آزمودن توانائی و بخصوص تقویت اعتماد به نفست؛ داشتنشون فردا تو زندگی خیلی لازمت میشه (نه...؟ نمیشه؟ خ پسفرداش چی؟ ای بابا، پسونفرداش که لازمت میشه دیگه! بازم نع؟!)
بهاره عاطفی از اهواز: تموم دلخوشیش بارون بود. چون وقت بارش بارون خیلی خوشحال میشد و غصههاش رو با قطرههای بارون میشُست و فراموششون میکرد اما حالا دیگه بارون مرهم زخمهای دلش نیست. بارونم شده یکی از زخمهای دلش. آخه وقت بارون از سقف خونهشون آب چیکه میکنه و تا صبح سقف خونه، آسمون میشه و میباره.
حسنا گدازگر: در آسمانها پرواز میکردم، در اوج رؤیا. ناگهان عقابی آمد و رشتة افکارم را برید. در دریاها شنا میکردم، باز هم در اوج رؤیا. کوسهای آمد و همه را بلعید؛ همة آن زیبائیها را؛ همه را از بین بردند تا حقیقت را به من بفهمانند. تا تو را به من بفهمانند. توئی که زیباترینی، حتی زیباتر از یک رؤیا...
احسان مجیری، 22 ساله: دنبال بهانهای هستم که بخندم! کسی نیست بهانهای دستم دهد؟ نه، انگار کسی نیست که بهانهای دستم دهد.
حالا حتما باس بهانه به دستت بده؟ بیا: به یه نفر میگن با «سیدی» جمله بساز. میگه: تعطیلات عید رفتم سفر. میگن: پس کو «سیدی»ش؟ میگه: عجله داری؟ خُ رایت میکنم میدم بهت!
پیمان مجیدی معین: با تو گفتم به دروغ، از دختری که تازگیها، پاش به زندگی من وا شده. این یه مقدمه بود واسه زدن بعضی حرفا. آخرش میرسید به اینجا که اون دختره خود توئی. غافل از اینکه پای درد دل تو هم وا میشه و کار به جاهای باریک میکشه. چون تو هم یه راز داشتی و این یکی حقیقت داشت!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: