گفت‌وگو با مردی که مواد مخدر زندگی‌اش را ویران کرد

دیگر سراغ مواد نرفتم

اعتیاد به مواد مخدر زندگی کریم ـ‌ ش را دگرگون کرد. او سال‌های جوانی‌اش را از دست داد و یک سال و نیم را در زندان ماند اما بعد از آزادی سالم زندگی کرد. کریم در گفت‌وگویی کوتاه ماجراهایی که برایش رخ داده ​شرح می‌دهد.
کد خبر: ۴۶۶۵۷۵

چطور معتاد شدی؟

بعد از این‌که ترک تحصیل کردم بیشتر وقتم را در خیابان‌ها علاف بودم و با دوستانم این طرف و آن طرف می‌رفتم. همان‌ها هم معتادم کردند. اولش تفریحی بود اما تا به خودم بیایم و بفهمم چه شده است کار از کار گذشته بود. بعد هم برای خریدن مواد مخدر مجبور بودم دزدی کنم.

خانواده‌ات می‌دانستند تو معتاد هستی؟

من پدر نداشتم. پدرم وقتی 12 سالم بود در یک آتش‌سوزی در محل کارش فوت شد. مادرم هم اوایل نمی‌دانست اما بعد از مدتی فهمید و اتفاقا خیلی سعی کرد کاری کند تا ترک کنم ولی آن موقع‌ها من اصلا به این چیزها فکر نمی‌کردم و حرف‌ها و نصیحت‌های مادرم برایم مهم نبود.

چطور شد که به زندان افتادی؟

آن موقع 20 ساله بودم و یک سالی می‌شد که مواد مصرف می‌کردم. آن شب من و یکی از دوستانم را هنگام دزدی از یک مغازه گرفتند. من مواد همراه داشتم و جرمم سنگین‌تر بود. در بازجویی‌ها به همه دزدی‌هایی که کرده بودم اعتراف کردم. برایم دو سال حبس بریدند که 6 ماه آخر را نکشیدم و عفو خوردم.

در زندان بیشتر چه کارهایی می‌کردی؟

در زندان آدم کاری غیر از فکر کردن ندارد. خبر داشتم مادرم بدحال شده و اصلا حال و روز خوبی ندارد. این را برادرم به من گفته بود. برادرم خودش در آبادان کار می‌کرد، ما اصالتا آبادانی هستیم و یکی دو سال قبل از مرگ پدرم به تهران آمده بودیم. برادرم، مادرم را پیش خودش برد و خواهرم هم از وقتی به زندان افتادم وضع زندگی‌اش به هم ریخت. قبل از آن شوهرش او را اذیت می‌کرد و با زندانی شدن من بهانه تازه‌ای به دست آورده بود. خودم هم در زندان حال و روز خوشی نداشتم. به این فکر می‌کردم که واقعا برای این به دنیا آمده‌ام که این‌طور خودم و بقیه را به خاک سیاه بنشانم. در زندان خیلی فکر کردم، مواد را ترک کردم و به این نتیجه رسیدم که بهتر است به محض آزادی دنبال کار بگردم.

به وعده‌ات عمل کردی؟

بعد از آزادی، اول از همه به آبادان رفتم چون مادرم فوت شده بود و می‌خواستم سر خاکش بروم. یک هفته‌ای آبادان ماندم، خیلی عذاب وجدان داشتم فکر می‌کردم کارهای من او را دق مرگ کرد. بعد از یک هفته هر چه برادرم اصرار کرد آنجا بمانم قبول نکردم و به تهران برگشتم. در یک مسافرخانه اتاقی گرفتم و دنبال کار گشتم اما کار پیدا نمی‌شد مخصوصا برای آدم سابقه‌داری مثل من. کمی پول داشتم. فکری به سرم زد . از بازار سیگار خریدم و به پارک ملت رفتم و در آنجا شروع به سیگار فروشی کردم، درآمد زیادی نداشت اما کرایه اتاق و خرج خورد و خوراکم درمی‌آمد.

تا چندوقت این کار را ادامه دادی؟

تمام حواسم جمع بود که کار بهتری پیدا کنم ولی کار نبود. برای همین مدت زیادی سیگار فروشی کردم البته کارهای دیگری هم در حاشیه‌اش انجام می‌دادم مثلا برای چند مغازه هم سیگار عمده می‌بردم سود این کار از تک‌فروشی بیشتر بود اما مشتری زیادی نداشتم. بعد از حدود یک سال در یک مصالح‌فروشی کار پیدا کردم. مصالح فروشی نزدیک مسافرخانه بود و من با مسوول مسافرخانه رفیق شده بودم. او من را به صاحب مغازه معرفی کرد. آنجا کار خیلی سنگین بود اما از سیگارفروشی و ماندن در سرما و گرما خیلی بهتر بود تازه حقوق ثابت هم داشتم. یک سالی هم آنجا ماندم تا این‌که برادرم خبر داد در شهر خودمان قهوه‌خانه راه انداخته‌ است برای همین به آبادان رفتم و در مغازه او مشغول شدم. 10 سال با برادرم کار کردم تا این‌که او قهوه‌خانه را فروخت و به کویت رفت. من هم به تهران آمدم و در یک دیزی‌سرا مشغول کار شدم.

الان در چه شرایطی هستی؟

وقتی به زندان افتادم 20 ساله بودم و حالا 40 ساله هستم. خیلی از آن زمان گذشته اما هنوز هم تاوان آن اشتباهم را پس می‌دهم. هنوز نتوانسته‌ام ازدواج کنم و احتمالا هم هیچ وقت این فرصت برایم به‌وجود نخواهد آمد اما همین‌که دیگر سراغ مواد نرفتم خیلی مهم است و از خودم راضی هستم.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها