خانه بروبچه‌ها

بحث جوهری

کد خبر: ۴۶۶۱۴۴

 حتی خودکار هم دلتنگی​هایم را نمی‌نویسد. انگار جوهری در وجودش ندارد. تو که بودی از هر چیزی می‌شد نوشت اما حالا که تو نیستی تکلیف من چیست؟ دلتنگی​هایم را چگونه بر زبان بیاورم وقتی که خودکارم هم...

تو که خودخواه نبودی!

رضوان از کنگاور

ببین منو! ربطی به اون بیچارة بینوا نداره که... بیخودی گیر می‌دی به‌ش! خُ خودکارتُ عوض کن ماااادر! دهع! (می‌بینی که «جوهری در وجودش ندارد»، اون‌وخ اون خودخواهه؟! وا...!​ بحث فلسفی می‌کنن واس ما: جوهر، وجود، ماااهیت، ماه‌ئیت! ​)

قدبلندی

1-آسمان جالبی‌ست این زمین: بهترینها، ستاره می‌گیرند؛ زیباترین​ها ستاره می‌شوند؛ و آدمهای عادی یک ستاره هم در آسمان ندارند.

2-دستانم را که باز کنم، وقتی دستی میانشان نباشد، پوچند. تنها وقتی برنده‌ام که بازی چشمان تو گل کند.

3-وقتی که حرفهای دلم را نخوانده خط زدی، گفتم: شاید معلم است. وقتی که بال و پرم از آتش تو سوخت، گفتم: حتماً شمع است. افسوس که در کلاس تاریک درس تو پروانه شدن نمره‌ای نداشت.

4- قد من به پای افکارت نمی رسد. روی انگشتانم ایستاده‌ام. کمی خم نمی‌شوی؟زینب فخار از کاشمر

ای «ایستاده بر انگشت»! به «افکار در پا»، با دود علامت بده؛ دیگه این بار حتماً می‌فهمه و کمی خم می‌شه! (آخه یه‌وخ می‌بینی رگه‌های سرخپوستی داره طفل معصوم! کسی چم‌دونه خُ؟ هوووومممم؟!)

دروغ

تلفن زنگ می‌خورد. مرد به طرف تلفن می‌رود و به شماره‌ای که روی صفحة تلفن افتاده نگاه می‌کند؛ مرد خودش را کنار می‌کشد و از دخترش می‌خواهد که تلفن را جواب بدهد. دختر که مشغول مطالعه بوده، می‌رود و گوشی را برمی‌دارد. مرد با حرکت دستش توجه دختر را به خودش جلب می‌کند و خیلی آهسته می‌گوید: «بگو بابام خونه نیست». دختر گوشی تلفن را روی گوشش می‌گذارد و می‌گوید: «سلام، بفرمائید؟» و در جواب، صدای خشن مردی را از آن طرف خط می‌شنود: «بابات خونه‌ست؟» دختر به چشمان پدرش نگاه می‌کند و می‌گوید: «بله، هستن، گوشی خدمتتون».

مرد لبخندی می‌زند و گوشی را از او می‌گیرد؛ به چشمان دخترش نگاه می‌کند و به کسی که آن طرف خط است می‌گوید: «ممنون. مطمئن شدم که حتی اگه من هم ازش بخوام، دروغ نمی‌گه».

فرید دانش‌فر

بگو یه تست هم بزنه ببینه سه‌روغ چییی...؟ می‌گه یا نمی‌گه؟! (حالا تسته دیگه... ضرر داره؟!)

نگاره‌های فریبنده

سپرده‌ایم ضمانی به یارهای دروغین/ تمام شهر پر است از نگارهای دروغین/ کجاست موسی عمران که بسیار شدند/ طنابهای فریبنده، مارهای دروغین/ و خلف وعده نکردند شاعران هر چند/ پر است دفترشان از شعارهای دروغین/ بگو به این همه گلخانه‌ها که بیزاریم/ از این خیانت فصلی، بهارهای دروغین/ ز جرمهای مشبه نمی‌توانم رست/ چه می‌کشند مرا تا به دارهای دروغین/ هزار نعرة بی‌شرب می‌زنند جهولان/ امان ​ز​مست‌نمایان، خمارهای دروغین/ به زیر پای بشر فرش سبزی از علف است/ که تحفه‌ای است به یمن قرارهای دروغین.

محسن حسن‌زاده

حال بارانی

آهنگ سفر کرده‌ای. چه چیز می‌تواند از آهنگ رفتن تو غمگینانه‌تر باشد برای منی که آرامش را از آهنگ تو می‌گرفتم...؟! آهنگ سفر کرده‌ای و چمدانت را تهی از خاطره‌هایی که نقش من را داشت بسته‌ای. خاطره‌هایی که در ذهن من نقش بسته‌اند و بیرنگ‌شدنشان محال است. آهنگ سفر کرده‌ای، هیچ چیز هم نمی‌تواند تو را از رفتن باز دارد؛ حتی این هوای ابری و چشمان بارانی‌ام...

روژین

چشمان با«رانی»ات، تکه‌های هلو دارد؟ یا قطعه‌های آلبالو گیلاس چیده؟!

رمانتیک به عبارتِ تکنولوژیک!

لم داده روی مبل، سرِشَم خم کرده رو گوشیش... می‌رم سمتش بپرسم چای می‌خوره یا نه. می‌بینم داره با لبخند اس‌ام‌اس می‌ده! با تعجب نگاش می‌کنم. با ناراحتی می‌رم سمت اتاق، در رو محکم می‌کوبم به‌هم.

گوشیم روی میز یهو می‌لرزه. ای بابا... این کیه این وقت شب اس‌ام‌اس داده؟! نوشته دوسم داره! از تو اتاق داد می‌زنم: میدونم... حالا چای می‌خوری؟

چسب زخم

یه پتو بنداز رو گوشیت، دیگه این‌طوری نلرزه! زخم و زیلی می‌شی چسب مسب گیرت نمی‌آدهاااا. (شما تو خونه هم با اس‌ام‌اس حرفاتون رو می‌زنین؟ خوب شد برا ارتباط کلامیِ آدمائی که کنار همند هم، یه لوازم یدکی به نام موبایل اختراع شد! وگرنه شاید هیچ زن و شوهری هم حتی، نمی‌تونستن دو کلمه حرف بزنن با هم)

به زبان اردو

می‌خواهم اردو بروم شمال. از پدر و مادرم هم رضایتنامه گرفته‌ام! اما باز سفارش می‌کنند: «حواست باشد در دریای چشمانش غرق نشوی!»، «مواظب باش در جنگل گیسوانش پرسه نزنی!»، «حواست باشد هوای خنک خواستنش تو را به لبة پرتگاه نکشد!»... «باشه، چشم، حتماً...».

نمی‌دانم چرا نگرانم. دوباره ساکم را کنترل می‌کنم: کمی عشق، کلی محبت و علاقه، یک سبد انتظار شیرین برای راهِ رفت، یک کیسه اشک و دلتنگی برای راهِ برگشت، کلی صداقت، یک دل ساده و مهربان که آن را هم چون شکستنی بود داخل سینه جا دادم به عنوان یادگاری برای دوست، یک بغل شادی و نشاط برای استفاده در شمال و...

کم‌کم می‌خواستم راه بیفتم اما خبر آوردند که بهمن سیاهِ بی​وفایی راه ورود به قلبت را بسته است و هوای دوستی​مان توفانی است!

اردو کنسل شد!امیر 138

امیر هو 121! وقتی زمان نوشته‌ت با حال شروع می‌شه، به گذشته ختمش نکن، مگه این‌که یه مقاصد شومی که نه، یه هدف خاصی داشته باشی. این از برای نویسندگی شما بهتر است اگر نیک بیاندیشی. تازه‌شَمممم «اردو»، «کنسل» شد، زبان «فارسی» که نرفته پی کارش! (اگه رفته بپرس بیمه درمانی هم شامل حالش می‌شه؟! اصاً رسمیه یا قراردادی؟!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها