سازگاری بعد از تجدید فراش

کد خبر: ۴۶۶۱۳۴

با این فکر و خیال‌ها بود که این پدربزرگ 70 ساله به سراغ یکی از آشنایان رفت و خواهر خانم بیوه 52 ساله‌اش را خواستگاری کرد و خواست که مراتب اطلاع داده شود تا مراسم رسمی انجام شود.

از آنطرف بشنوید از عروس خانم.

مریم خانم 2 سال پیش همسرش را از دست داده بود و در همان اثنا بود که تنها دخترش ملکه به تخت عروسی نشست و به خانه بخت رفت.

مریم خانم ماند و ارثیه پدری دخترش که حالا رویش نشسته بود و داشت زندگی می‌کرد.

ملکه خانم گویا در اریکه سلطنت خود قدرت تصمیم‌گیری نداشت یا ارادت خاصی نسبت به مادرش حس نمی‌کرد که هنوز کفن مرحوم پدرش خشک نشده بود رسما همراه شوهرش به خانه پدری رفت و طلب ارث کرد.

ملک پدرش یک خانه دو طبقه قدیمی ویلایی بود که همه با هم در زمان حیات پدر در آن زندگی می‌کردند اما وقتی ملکه عقد کرد و کمی بعد پدر مرد، ملکه گفت که خانه برای مادر زیادی بزرگ است.

مریم خانم بارها از زوج جوان خواسته بود که بیایند در خانه پدری و با هم زندگی کنند اما ملکه خیلی زود پایش را کرد توی یک کفش که می‌خواهد ارثیه‌اش را بگیرد و خانه را باید بفروشد. مادر گفت خانه را بسازید و یک طبقه را شما بنشینید ویک طبقه را من، دو تای دیگر را هم یا اجاره بدهید یا بفروشید.

اما داماد محترم خانواده پول ساخت نداشت و اگر مشارکتی خانه را می‌ساختند نیز صرف نمی‌کرد. خلاصه آنها به این نتیجه رسیده بودند که وقتی می‌توانند تمام خانه را به پول تبدیل کنند و بردارند چرا آن را بسازند و با مادر شریک شوند.مریم خانم این روزها یک چشمش اشک بود و یک چشمش خون. آواره خانه داماد شدن چیزی نبود که انتظار داشت و هر وقت از فرزندش آزرده می‌شد نفرینی نثار روح مرحوم شوهرش می‌کرد که در زندگی 30 ساله زناشویی‌شان هیچ حقی برای او نگذاشته است. مهریه او هم چیزی نبودکه آتیه زن را تامین کند.

وقتی اقوام خبر آوردند که 2 سال بعد از فوت همسرش خواستگار پیدا کرده است خوشحال شد.

مریم خانم می‌خواست از آوارگی نجات پیدا کند، بخصوص دلش می‌خواست از همسر آینده‌اش سرتر باشد و او پولدار باشد تا بتواند در ازدواج دوم نقصان ازدواج اول را حل کند.

وقتی ملکه و همسرش برای او خط و نشان کشیدند که اگر ازدواج کند آبرویشان می‌رود گفت اگر برای آبروریزی شما هم شده ازدواج می‌کنم چون اصلا از شما راضی نیستم!

خلاصه با این جو روانی که بر زندگی عروس و داماد حاکم بود یک جلسه خواستگاری رسمی برگزار و قرار شد حاج حمید و مریم خانم یکدیگر را ببینند.

در جلسه خواستگاری مریم خانم گفت: باید یک ملک به اسم من کنی یا دست‌کم سه دانگ خانه مسکونی‌ات را به نامم کنی.

آقا حمید که فکر می‌کرد کدبانوی سر حال و دست و پاداری با 20 سال امتیاز جوانی به دست می‌آورد، گفت: با تفاوت سنی که داریم این حق شماست که بخواهید از آینده‌تان مطمئن باشید. در عوض مهریه را 50 سکه طلا قبول کنید. مریم خانم هم که دید داماد بر سر قباله و شروط آن چانه نزد، حیا کرد بر سر مهریه چانه بزند و بگوید مهریه دخترم 1000 سکه است چرا مال من 100 تا نباشد !!!

قول و قرار عقد محضری و یک جشن مختصر برای اعلام به خانواده گذاشته شد و هردو به فامیل پیشاپیش اعلام کردند که دارند ازدواج می‌کنند.

حاج حمید که همه جوانب را سنجیده بود میراث‌خواران خود را در نظر نگرفته بود.

آنها در محضر جمع شده و مثل یک قشون خشمگین آماده دعوا شدند اما از طرف عروس خانم فقط خواهرش بود و حتی دختر و دامادش نیامده بودند. این بود که جنگ نابرابری آغاز شد.

بچه‌ها گفتند زحمات مادرمان را می‌خواهید تحویل یکی دیگر بدهی؟

خانه حق ماست.

بعد یکی از دختر‌ها گفت: این خانم به سن یائسگی قطعی نرسیده ! از کجا معلوم که بچه‌دار نشود و میراث‌خوار دیگری برای رقابت با ما درست نکند.

آن یکی گفت: شما حق نداشتید سرخود تصمیم به ازدواج بگیرید و دیگری گفت: یا یک زن 65 ساله یا هیچ چیز!

خلاصه عروس خانم طبق معمول از ترس آبرو و رانده شدن از خانه دخترش و خفت کشیدن در میان فامیل با دل خونین بله را گفت اما چنان کینه‌ای از داماد و خانواده‌اش به دل گرفت که نگو.

مهریه‌اش شد 10 سکه و یک وجب از خاک قلمرو خاندان آقا حمید هم به اسمش نشد.

مریم خانم با این خفتی که به خود داده بود دلش می‌خواست همان‌جا بمیرد. وقتی به خانه بخت رفت تا مدتی افسرده بود و از خانه بیرون نمی‌آمد.

بعد از چند روز که آقا حمید یخ‌های غریبگی‌اش آب شد گفت: شرایط همین است که هست. حالا می‌خواهی چه کنی؟ راضی نیستی طلاقت بدهم. خودت می‌دانی که هیچ کجا جایت نیست، اینجا دست کم سر پناه داری.

مریم خانم هم بی‌حرف و گپ کارهای روزمره را از سر گرفت. اما شوهرش را دوست نداشت.

حاج حمیدخان زبر و زرنگ که نیروی کار ارزان و سر حال به دست آورده بود فکر نمی‌کرد که مثل دوران جوانی‌اش لازم باشد دل همسرش را هم به دست بیاورد.

این بود که لبه تختش می‌نشست و داد می‌زد: خانم! چای بیار !

خانم بیا رخت چرک‌هایم را جمع کن و ببر و بشور.

خانم هم که کارکشته روزگار بود فهمیده بود باید چه کند. رخت‌ها را می‌برد توی ماشین می‌ریخت و پودر نمی‌ریخت. می‌گفت ماشینت خراب شده است.

قوری چای را هی گرم می‌کرد و دوباره می‌برد.

وقتی شوهرش نق می‌زد و می‌گفت تو چه زنی هستی می‌گفت: همون زنی که لایق مردی مثل تو شده باشد.

آنها خیلی زود از هم خسته شدند. حاج حمید مرد افتاده‌ای نشده بود و مریم خانم نسبت به سنش هنوز از زیبایی بهره‌مند بود اما آنها جور دیگری به زندگی نگاه کرده بودند و هرگز چیزی را که توقع داشتند کسب نکرده بودند.

فوت و فن تجدید فراش

اگر قرار است دوباره ازدواج کنید باید جوانب روابط همسر و خانواده‌اش و خودتان و خانواده‌تان را بسنجید.

با فرزندان قاطعانه صحبت کنید و به آنها بفهمانید شما صاحب این زندگی و چیزی که از آن به عنوان میراث یاد می‌کنند هستید و تا وقتی زنده‌اید میراثی در کار نیست.

به زن یا شوهری که قرار است با شما زندگی کند به عنوان مرد یا زن زندگی‌تان نگاه کنید. همه چیزهایی که وقتی جوان بودید برای همسرتان به کار می‌بستید سعی کنید اکنون برای او در نظر بگیرید. آدم‌ها وقتی پیر می‌شوند عاطفی‌تر شده و هیچ زنی برای جمع و جور کردن یک پیرمرد با او ازدواج نمی‌کند.

از موقعیت‌های ضعیف هم سوءاستفاده نکنید زیرا با این کار خیلی زود انگشت‌نمای خانواده می‌شوید و بچه‌ها شما را به عنوان الگوی بد و ناسازگار می‌شناسند.

هر شخصی از سال‌ها زندگی با زن و مرد دیگر خاطرات زیادی دارد که خیلی از آنها خوش است. سعی کنید به خانواده هم احترام بگذارید و همسران سابق هم را دستمایه تحقیر و آزار قرار ندهید.

اگر می‌خواهید زندگی‌تان پا بگیرد باید جذاب‌تر از همیشه باشید. گرچه بیمار هستید، اخلاق خوشی داشته باشید و هرگز اگر پرستار می‌خواهید زن نگیرید و اگر در راه مانده‌اید شوهر نکنید و تحت هر شرایطی به یک ازدواج نامناسب تن ندهید. گاهی خانه سالمندان خوشایندتر از خانه همسری است که تمام اعضای خانواده‌اش به شما با تحقیر نگاه می‌کنند.

اگر حس می‌کنید نیاز به تامین دارید آن را در عقد نکاح خود مشخص کنید و اگر تضمینی نبود وارد رابطه‌ای که رضایتتان را جلب نمی‌کند، نشوید.

البته شما سنی را پشت سرگذاشته‌اید و کارکشته‌تر از آن هستید که حرف کسی را بشنوید اما به عنوان آخرین سخن معیارهای اولیه ازدواج خود را دوباره به خاطر بیاورید و همه چیز را یک بار دیگر مرور کنید. اگر همان چیزی است که می‌خواستید بله را بگویید.

ماندانا ملاعلی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها